تبليغاتX
ممنوعه


هنوز آنقدر اعتماد به نفس برایم مانده که ذل بزنم در چشم هایت و بگویم:

هنوز بانوی اول اردیبهشتم.

................................................................................

هنوز هم آرزوی منی.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:37 توسط مهرگان |


خانه نو است، کار جدید است، درس تمام شده است، آدمها بیرون یک دایره‌ی دور ایستاده‌اند، چیزی نداشته‌ام امسال برای تکاندن حتی. تکانده‌ی تکانده ام. ساکن، راکد، بی‌صدا. انگار همه‌ی درونم را پیچیده باشم در یک بقچه‌ی ضخیم، گذاشته باشم کنج درگاهی ... تا بعد ... و هیچ هم پیدا نباشد کدام بعد...

نه. طمع نمی‌بندم. این عید دیگر عید نمی‌شود، این دل دیگر دل.

................................................................................................................

این پست را من آپ نکرده ام. من از چهل صفحه کاغذ خط خطی دو خط هم نتوانستم چیز بنویسم. از سرمه معذرت هم خواسته ام که پست دزدی کرده ام. بدجور زندگی من است این چند خطش.به هوای نوشتن آمدم کافی نت.حالا به عکس های اربیل نگاه می کنم که ساتیار برایم آف گذاشته و حس نوشتنم مرده انگار. شاید هم مال همین کافی نت نشینی است. من آدمش نیستم.

از همه امسال فقط چهارشنبه سوری اش به یادم می ماند.یعنی می خواهم که بماند. باقی رنج تن بوده است و سگ دو زدن برای پول و کاخ آرزوهایی که نصفه نصفه ویران می شدند.

حالا سال تازه لابد انگیزه های تازه هم دارد.

زندگی می کنیم.

سرمه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:36 توسط مهرگان |


 

بگذار سر به سینه من

تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این مپسندی

به کارش آزار این رمیده سر در کمند را

بگذار سر به سینه من

تا که بگویمت

اندوه چیست

عشق دام است

غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

……………………………………………………………………

وقت چیز خوبی است. یعنی انقدری باشد که آدم  بنویسد چهار میز رضوانه( حافظ نرسیده به چهار راه کالج)  درست درست درست آشپزخانه مادری است انگار. گرم و صمیمی و بی ادا و اصول؛ که آدم عاشق دستپخت خوب پاستایی اش و سس های خوش مزه اش می شود.

وقت چیز خوبی است انقدر که آدم بنویسد: تبریک آقای گرافیست و ممنون که دارید آنی می شوید که در داستان مهرگان انتظارتان می رفتJ مثل سرمه بخواهم بنویسم می گویم: برقرار باش مرد

وقت چیز خوبی است وقتی چشم انتظار مسافری و لابد بهترین خبر این است که مثلا پروازی که از امریکا بلند شده است و به آمستردام نشسته است؛ حالا در خاک تو فرود می آید. چهارشنبه وقت خوبی خواهد بود برای آمدن

وقت چیز خوبی....................................

پ.ن:

*حسرت یک دل سیر وب خواندن و یک دل سیر تر وب آپ کردن*

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 10:49 توسط مهرگان |


ارکیده  نمی دانم گله کرده است یا درد دل. جنس حرف هایش اما بیش تر بوی دلتنگی می دهد. نوشته اش درست شبیه آدم هایی است که حس نادیده گرفته شدن تا خود خود سیب آدم کوفتی اشان بالا می آید. که هر روز سرکار می روند و با این و آن سر و کله می زنند و باز هم شب که خانه می آیند زندگی مثل آشغال یک هفته مانده توی آشپزخانه حالشان را به هم می زند بس که هیچ چیزش سر جایش نیست. حق هم دارد. منی که تا همین یک سال پیش رفیق فابریکش بودم و اگر روزی نیم ساعت سیم های تلفن را نمی جویدیم بی خیال هم نمی شدیم یادم نمی آید بار آخر کی حالش را پرسیده ام و این اصلا به معنای فراموش کاری من نیست( شاید هم فراموش کاری ما درست باشد؛ اما من دلم می خواهد فکر کنم مخاطب این پست تنها و تنها منم و بس) از زدن خوشی زیر دلم هم نیست. از پست های عاشقانه ای که گر وگر آپ می کنم هم نیست؛ یعنی اصل اصلش این جوری است که آن اوایل که مشکلات زندگی بدجور منگنه ام کرده بود دلم می خواست بنشینم و برای کسی که زبانم را بفهمد یا حتی نفهمد و فقط گوش بدهد حرف بزنم و بغض کنم و فکر کنم بعدش سبک شده ام؛ یک سالی که گذشت دیدم نه؛ انگار سر سازگاری بر نمی دارد کار این دنیا. یک ماهی است که به این نتیجه رسیده ام بی خیال. بی خیال حرف. بی خیال درد دل. اشک هم باشد بالاخره توی این خراب شده کنجی پیدا می شود که عالم و آدم دست از سرت بردارند و تو بمانی و خودت و چند قطره اشک و فکر کنی حالا سبک شده ای( که بعید می دانم اشک دوای دردی باشد یا مرهم زخمی) و این اصلا به این معنی نیست که نمی خواهم حرف دیگران را بشنوم؛ دوست ندارم گاهی زنگی بزنم و فاطمه را به قهوه یا قدم زدنی از عباس آباد تا کاج دعوت کنم یا بگویم پایه نمایشگاه مطبوعات هستی دختر یا نه ؟ هنوز هم دوست دارم بنشینم پای باکره گی روح  پاکش و از روزهای خوش عاشقانه ای که جز تقدس چیز دیگری از آن یادم نمانده بشنوم و فکر کنم با همه غرغر هایی که می کند خدایا؛ گله هایش را نشنو که اگر بشنوی و بیاندازی اش توی هچل تن به دریا زدن و قدم زدن توی کویر زندگی آن هم بی پاپوش طاقت به خاک رسیدنش را ندارم. این که نمی خواهم کسی را ببینم یا بنشینم پای درد دل کسی؛ نه مال کار مدیریت کردن آن انبار و چاپخانه کوفتی توی آن سر شهر است؛ نه از درد بی درمان سین. الف است؛ نه اوضاع بی سامان این زندگی کوفتی؛ نه از دیسک کمر مامان که ناله هایش گاهی تا خود خود صبح نمی گذارد چشم روی هم بگذاری؛ نه از تنهایی است؛ نه از قسط و وام و روزهایی که زود شب می شوند و شب هایی که دو ساعت خواب بی دغدغه را بر تو حرام می کنند نه از..................... دیشب به وحید هم گفتم.رک بگویم من یکی بریده ام. حرف طاقتی است که زیر بار زندگی طاق شد. حرف مردی بود که به زندگی سابقش پسش دادم. حرف زندگی پس از او است که جز سگ دو زدن مدام و دختری که دیگر نمی خندد چیزی برایم باقی نگذاشت. اگر صدایی از من در نمی آید از خوشی نیست دوست جان عزیزم از بدبختی هم نیست. از این است که این خدای مهربان دو دوتا چهار تای ساده ریاضی هم سرش نمی شود و گاهی بعضی ها را با بعضی چیزها عوضی می گیرد و نمی دانم چی درباره بعضی ها فکر می کند وقتی.........................

با همه این حرف ها شاید حق با تو باشد.  اگر زندگی امان را با هم تقسیم کنیم حداقلش این است که سختی هایش کمتر نصیبمان می شود؛ عمر شادی هایمان هم که از اول چیز دندان گیری نبوده است که نگران تکه تکه شدنش توی تقسیم زندگی شویم.

این که توی دفترچه تلفن گوشی ات اسمی را پیدا نمی کنی که گوش شنوای حرف هایت باشد را بگذار به حساب دوست هایی که نمی خواهند بغض نشکسته صدایشان شب تنهایی هایت را یلدایی تر کند.

پ.ن: حرف که زیاد است اما آقای نماینده بیمه ساعت دو تشریفش را می آورد برای برآورد خسارت کارگاه و هر آن اگر آرش خان سر و کله اش پیدا شود می تواند تا یک ماه سوژه تفریح داشته باشد اگر مسئول سرتق کارگاه را سر پست آپ کردن مچ گیری کند. فقط این که من هنوز یه کیک بستنی طلبکارم از شما. این از این:) 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:4 توسط مهرگان |


 

من.تو. تار شهناز. صدای محو سوختن هیزم ها در آتش. غروب برفی آخرین نفس های پاییز. عمارتی رو به تنهایی.زندگی پیش روی من.

- چراغ ها رو خاموش کنم؟ نمی ترسی از تاریکی؟

- وقتی تو باشی نه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:13 توسط مهرگان


به خاطر خدا

گاهی.....

فقط گاهی اینقدر گند نباش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:38 توسط مهرگان


 

روز من تا ابد منفعل

از 18 اردیبهشت امسال عملا هیچ نشانی از دانشجو بودن نداشته ام به جز همین کارت سبز کوچک که می گوید هنوز دانشجوی کارشناسی پرستاری ام.از 18 اردیبهشت امسال تنها کار مفید زندگی ام سگ دو زدن بوده است برای زندگی و در دوره ای یک ماهه( شاید هم کمتر) هم نشینی با گرگ جماعت و احتمالا صبوری و دیگر هیچ. که به طور کلی کشیده ام بیرون از سیاست و دنیای سیاسی بازی و حتی خیلی وقت ها همه باورهای سوسیالیستی سفت و سخت دیروزم را هم گل مال کرده ام و بوسیده ام و گذاشته ام کنار( هر چند هنوز به جد می گویم دموکراسی وجود ندارد).من 18 تیر و روز کارگر و هم بستگی وبلاگ نویسان برای آزادی زندانیان سیاسی و رفقای آن سوی آب هایم را به لجن کشیدم توی همان روزهایی که فشار زندگی له کننده بود و شاخص های اقتصادی زندگی خانوادگی خیلی زودتر از اقتصاد جهانی در حال سقوط بود. توی کشوری که نمی شود بدون سیاست نفس کشید پس لابد این 16 آذر مخملین به تو ربط پیدا نمی کند وقتی اجماع اصول گریان همان اندازه برایت بی خود است که احتمال نامزدی خاتمی در انتخابات.نمی دانم؛ شاید مهران محبوبی حق داشت وقتی می گفت؛ زن ها زودتر جا می زنند؛ که یا شوهر می کنند یا عاشق می شوند یا از سوی خانواده طرد می شوند یا............ یا به مصیبت زندگی من دچار می شوند که عشق و شوهر و خانواده وکار و پول همگی با هم خراب شده اند روی سرش.

دروغ چرا؛ هر روز اگر نه؛ لااقل هفته ای یک بار که میترا را ببینم وجدان آرمان گرایم بیدار می شود و جنب و جوشی می کند و دلش ریش می شود از این دنیای بی خودی که کوتوله های سیاه تاریخ ساخته اند و راستش؛ صبح فردایش نمی دانم وجدان درد کوفتی به کدام جهنم دره ای می رود که مثل احمق ها سرم را پایین می اندازم و از ورودی خوهران حراست وارد حیاط دانشگاه می شوم و اصلا به روی خودم هم نمی آورم که این خط کشی کردن ها هیچی هیچی هم که نخواهد غرغری؛ طوماری حرفی کلامی لابد باید بخواهد که بی شرمی تا چه حد آخر؟!

گاهی دلم برای دخترکی که به قول گرگ دختر بچه بود و سر از بازی های سیاست در نمی آورد و حرف های دیگران را هجی می کرد تنگ می شود. خوبی آن دختر بچه به این بود که سر سودایی داشت و دل بزرگ بود و راضی نبود به آنچه هست گیریم رویاهایش خام. پوچ. زیادی خیال پردازانه.

نه؛ امروز روز من نیست که همه فکر و ذکرم جور کردن پول است برای فلان وام و تمام کردن کارورزی های این ترم آخر و خانه و آقای ایالت خود مختار و بد قلقی هایش و تاوانی که باید فردا روز بدهم بابت هزار و یک دیوانگی که امروز می کنم و....... که اگر قرار است تبریکی بگویم باید به میترا بگویم و نوید و پرستو دوکوهکی و نوشین که هر کدامشان در گوشه ای از این دنیای خراب شده هزار جور مکافات از جنس دلتنگی ها و کمبود ها و سگ دو زدن های مرا دارند و باز هم زیر بار خفت این تحقیر های مدام نمی روند و اگر سکوت هم می کنند توی دلشان غوغاست.

منی که دور شده ام تا این سان از خویش خویشتن؛ نه هرگز هرگز لیاقت شاد باش نخواهم داشت

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:52 توسط مهرگان |


 

غایب پرواز C130؛ آذر که به نیمه می رسد مدام به تو فکر می کنم. به روزی که اگر پرواز کرده بودی؛ برای همه عمر بال های پرواز مرا می بستی.کفر است شاید؛ ولی آدم این طاقت آوردن ها نبودم که جای این چشم های روشن همیشه مبهم؛مشتی خاکستر تحویل بگیرم. می گویی؛ سامان(پسر شیرین زبان خواهرت) را خیلی دوست داری. به اندازه پسر هرگز نداشته ات شاید.که درست دو روز بعد از سقوط به دنیا آمد.17 آذر 85.می گویی خواهرت لابد اسم تو را روی پسرش می گذاشت. اسم دایی شهیدش را.خودت حرف توی حرف می آوری و نمی دانم چه می شود که بی هوا می پرسی: دوقلوهای همکاری که دو ساعت مانده به پرواز جانشین من شده بود؛ حالا چهار ساله هستند.حقشان بود که بی پدر بزرگ شوند؟

*آدم جواب دادن به سوال های سخت نیستم. هرگز نبوده ام. فقط می دانم که تو خواستی و من زندگی کردم

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:18 توسط مهرگان