تبليغاتX
ممنوعه

پیله کشی

امروز کمدی بودم. نه از آن کمدی های خنده دار. مضحک واژه بهتری است. به اندازه تمام عمرم گیج زده ام. مثل مستر بین شاید یا ادگارد مان فرانسوی یا حتی جی جی متسونی ایتالیایی!

1 صبح اس ام اس نوشین را فرستادم برای دوستی که قرار گذاشته بودیم کمتر همدیگر را اذیت کنیم. باز هم معذرت خواهی من؛ باز هم خواهش می کنم های او. معذرت می خواهم!

2 گوشی ام را در اداره پست افشار ( شریعتی- سر ملک) جا گذاشتم! توی تاکسی مثل بچه ها وقتی دیدم گوشی ام نیست زدم زیر گریه! از باجه تلفن سر ظفر زنگ زدم خانه. مامان گفت:یاسمین زنگ زده همین نیم ساعت پیش. از اداره پست زنگ زده اند به یاسی. اسمش را از دفترچه تلفن گوشی ام پیدا کرده اند. مامان به گیجی ام می خندد من به زر زر کردن های احمقانه ام آن هم توی تاکسی!

3 توی دانشگاه هر چقدر زور زدم نفهمیدم استادم گفته بود کجا پیدایش کنم. تمام دانشکده را زیر و رو کردم.نیم ساعت داشتم پله های 4 تا ساختمان را بالا و پایین می کردم. پدرینمان درآمد! استاد توی دفتر مدیر گروه پرستاری بود. جای همیشگی اش در این 3 سالی که من در آن درس خوانده ام!

4 از دفتر مدیر گروه که بیرون آمدم صبا گفت مژگان تو سلف منتظر توئه. کفری از دستت. قرار داشتی باهاش؟ تقریبا پرواز می کنم. با مژگان ساعت 12 قرار گذاشته بودم . می خواستم آخرین داستان کوتاهم را بدهد به نامزدش همایون که کارگردان تئاتر است و ادبیات سرش می شود تا بخواند و نظر بدهد. پس کو داستانم؟ تمام خرت و پرت های توی کیف را می ریزم روی میز توی سلف. کمد آقای ووپی را! زیر نگاه فضول (کنجکاو بخوانید) هم دانشکده ای ها! همه چیز هست به جز دستنوشته هایم. همین که مژگان خانمی کرد سرم را نبرید برایم کافی است. ساعت 12:45 با همایون قرار داشته از دانشگاه که رفت بیرون 1:05 دقیقه بود!

5 گیج بازی هایم تا شب ادامه خواهد داشت. اتفاق نیافتاده پیشاپیش آمدنشان را تبریک می گویم! چه می شود کرد گاهی همین هست که هست. مردم از بس خانم و مودب و مردم پسند بودم. گیجی بده مگه؟

6 دیره ولی منم دیگه باید پیله کشی کنم . از دوم تیر نفس نمی کشم. کار سیاسی تعطیل. عجالتا اخبار و ماهواره و مستند های bbc هم تعطیل. کلاس زبان هم که همین پنج شنبه تعطیل می شود. دوستان و آشنایان و خانواده و کوفت و زهرمار هم تعطیل می شوند تا بچه مثبت ها بروند امتحان بدهند بلکه تابستان امسال یه ذره (اندازه سر سوزنی ) شبیه تابستان های همه این بیست و دوسال کار کارخانه رویا بافی ام شود. کتاب و فیلم های بدون سانسور با زبان اصلی و شعر و داستان و اگر خدا بخواهد برسیم به فرانسه در حال انقضا! برسم به زندگی ام که بدجوری با بوی ساولون بیمارستان و پنبه و بتادین و متاستاز قاطی شده. شاید این تابستان وقتی شد تا برسم به دلم ؛ به دل خواسته هایم ؛ به جوانی ام که گاهی یقین می کنم به هدرش دادم.

به یاد چشمه های پر آب سرعین؛ به یاد خنکای خوب کوهرنگ؛ به یاد نسیم بی قرار بندر انزلی؛ به یاد کشتی ها ؛ به یاد مسافران همه کشتی های زندگی؛ به یاد شیراز و اصفهان و یزد با نهایت گرمایشان؛ به یاد ارکیده و فرناز و صبا و مژگان و وحید و همه دوستانی که مثل من به پیله خواهند رفت تا پایان امتحانات رخت سفر می بندم. امیدوارم سحر نوشتن جادویم نکند و این ترم های آخر به خیر بگذرد. فکر کنید فاتحه می خوانید. برای آمرزش (ببخشید آرامش !) روحم دعا کنید.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:8 توسط مهرگان |


عصر پنج شنبه

نشسته ام روی نیمکت چوبی و تن داده ام به نسیم یواش آخر بهار. فکر می کنم یواش تعبیر شاعرانه ای نیست. بعد می گویم خب نباشد. مهرگانانه که هست. حسین می دود پی کلاغ ها. مانده ام در سر نترس این بچه . شاید چون نمی داند نمی ترسد. شاید اگر می دانست هم نمی ترسید. اما من از کلاغ ها می ترسم. همیشه می ترسیدم. کلاغ های یک چشم. کلاغ های دو چشم با قار قار هایشان. اما قار قار کردنشان را همیشه دوست داشتم. شمالی ها می گویند(وقتی کلاغ آواز می خواند!): خوش خبر خوش خبر. و من فکر می کنم به آخرین خبر خوشی که شنیده ام. یادم نمی آید. یا اصلا نبوده و یا اگر بوده خوشحالم نکرده؛ آنقدر که به یادم بماند. حسین دست از سر کلاغ ها برداشته دنبال گربه خاکستری می دود. خنده ام می گیرد. از تلاشش و از این همه کودکی خوب. روبرو؛ درست روی نیمکت روبرو مرد جوانی سیگار می کشد و کتابی در دستش مات شده که طرح جلدش عجیب برایم آشنا است.این که سیگار می کشد دیدنی است یا اینکه کتاب می خواند؟  یک لحظه چشم در چشم که می شویم لبخند محوی روی صورت صاف و جدی اش می نشیند. بعضی لباس ها به بعضی آدم ها عجیب می آید. مثل همین پیراهن سفید با چهار خانه های آبی مرد جوان. شادش می کند هر چند در همان تک نگاه هم صورت شادی نداشت. با جیغ حسین که دم گربه خاکستری را گرفته میخ می شوم روی نیمکت. مانده ام در شیطنت کودکانه این بچه تخس. دم گربه در دستش گربه فریاد و من مانده بین فرار از ترس یا ماندن مثل مجسمه ها. مرد جوان به داد من و گربه با هم میرسد.

اگه دستت رو گاز بگیره دیگه دستت واست دست نمی شه. شرط می بندم باید قطعش کنن.

حسین جیغ پیروزی می زند و دم بچه گربه را ول می کند. رو به مرد جوان انگار بزرگ تر از اوست با همان دو دندان افتاده : اگه دستم رو هم گاز می گرفت قطع نمی شد ندا پرستاره درستش می کرد.

تا بیایم جلوی دهانش را بگیرم جمله اش را تمام می کند: اون وقت که شیکم مامان بزرگ رو دکتر پاره کرد ندا خوبش کرد. عمه فرح هم بلد نبود.

و بعد زل زد به صورت من و من مثل همیشه عاجز از یک چشم غره معمولی و الکی زل زدم به کاج ها به نیمکت و بعد به جوان چهار خانه پوش. و سعی کردم لبخند بزنم. فقط سعی کردم . جوان اما دست بردار نبود. پرسید: این ندا خانم کیه؟ عمه اته؟

دست حسین را کشیدم و گفتم: مرسی. یعنی ببخشید.

حسین گفت: ندا اینه . دختر عمه ...

چنان دستش را کشیدم که فکر کردم یک لحظه دستش کنده شد.

مثل احمق ها خودم و پسر دایی کوچکم را دنبال شرمندگی دخترانه ای که بد موقع سراغم آمده بود می کشم.چند قدم که می روم تازه می فهمم چهار خانه پوش جوان را هم دنبال خودم کشیده ام. چرا دستپاچه ام؟ چرا مثل دختر بچه ها گیج می زنم؟ دارد حرف می زند؟ لب هایش که تکان می خورد. پس چرا من چیزی نمی شنوم؟ کر شده ام لابد. بعد چه می شود که یک تکه کاغذ در دستم جا خوش می کند؟ حسین چرا دوباره دیوانه بازی در می آورد؟ پسر چهار خانه پوش چه شد پس؟ چه گفت؟ من چه گفتم؟ نکند خواب بوده ام ؟ اگر خواب است پس چرا خنکای هوا دلم را می لرزاند؟ آدم در خواب دلش می لرزد؟ نمی لرزد؟ چقدر طول کشید تا به خودم آمدم؟ حسین دوباره گذاشته پی کلاغ ها. تکه کاغذ به کف دستانم چسبیده.

با خط کشیده و خوانایی رویش نوشته:

منتظر تماستان هستم خانم پرستار

پدرام

روبرویش شماره ای است که لابد من باید به آن زنگ بزنم. ذل زده ام به شماره. ذل زده ام به کتاب روی نیمکت. ذل زده ام به کلاغی که ذل زده به رویم. زنگ بزنم؟ این یکی دیگه از کجا پیدا شد؟ کتاب هنوز روی نیمکت است. خود خواسته مانده یا اتفاقی؟ حدسم درست بود. کتاب دوست داشتنی روز های خوب بهاری ام روی نمکت سبز چوبی لبخند می زد. با نامش عجیب احساس نزدیکی می کنم. ویران می آیی. کلاغ ها قار قار می کنند. زیر لب می گویم: خوش خبر خوش خبر.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:46 توسط مهرگان |


از آينه‌ام بپرس
از شانه‌ام
از بالش‌ام
و از آن چراغ‌خواب غمگين بپرس
که شب و روز چند بار
مهربانی‌ات انارِ دل‌ام را می‌فشارد
و شيرآبه‌ی عشقِ سرخ‌ات
گناه‌ام را رنگ‌آميزی می‌کند؟
و چند بار
جمله‌ی «جان‌ام دوست‌ات دارم»
بی‌صدا لب‌هايم را تکان می‌دهد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:53 توسط مهرگان |


 
با اجازه دوست خوبم نازلی

دیگر نه شعور و حماقت به کار من خواهد آمد ،
نه سکوت .
اعتراف سختی را مانم ،
که زیر شکنجه اقرار می شود ...
«
آری من ، من تیغ کشیدم بر صورت اثیری دختر رویاها،
من رد تازیانه ی عقل را بر تن ترد احساسش به جا گذاشتم .
آری من ، من تبر شکستم بر انحناهای نازک نهال عشقش ،
من روی گرداندم از خونابه های بغضش ... »

های کجایند بازجویان منطق و رابطه ؟
بازجویان زندگی ؟

پیش از اینها باید اقرار می شدم ...

حالا
با هرچه غرور در آستین و
هرچه تزویر در وجود دارم ،
می نشینم و پنج نوبت بر آستان تمام رسولان زن باز
بوسه می زنم
تا نجابتشان را بیالایم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:10 توسط مهرگان