تبليغاتX
ممنوعه

  شوق باز آمدنم سوی تو هست

  تلخی سرد کدورت در تو

  پای پوینده راهم بسته!

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 19:42 توسط مهرگان |


درد های من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

از چه حرف می زنم؟

درد؛ حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

آینه های ناگهان.تا پیش از دانشگاه از قیصر امین پور همان قدر می دانستم که کتاب های مدرسه می خواستند بدانم! شاید بابت همین است که توی این مملکت هیچ کس با خواندن( حتی به قول دکتر توکلی: خوب خواندن) کتاب های مدرسه چیزی نمی شود. دانشگاه اما جای بهتری است برای آدم شدن. یا آدم بهتری شدن. کتاب پرصلابت است و حرف های زیادی برای گفتن دارد. می شود خواند و خواند و خواند. این یکی اما مرا به یاد خودم می اندازد و زندگی ام. تازگی ها عادت کرده ام توی تاکسی یا مترو یا اتوبوس مدام لبم بجنبد! حس بدی هم نیست. به امتحانش می ارزد. کتاب های نخوانده ات را بردار و بزن بیرون. بعضی هاشان حرف های خوبی توی گوشت زمزمه می کنند.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 18:45 توسط مهرگان |


عصر _ خیابان ولی عصر به سمت شمال

مغازه. آدم. هوای خنک. پارک. صدای خنده. شلوغی و در هم ریختگی آدم ها. با موهای کاهی؛ یا مشکی پر کلاغی یا قرمز عنابی. دختر ها همه جوان با پاهایی سفید یا سبزه یا برنزه با مانتوهای رنگی؛ کلوش؛ شال های سفید آبی صورتی یا زرد کهربایی. این جا صدای خنده است صدای نگاه و صدای ..............

این جا انگار اکسیژن هوا خالص تر است یا شاید آدم ها شاد تر!

شب _ ولنجک. بیمارستان طالقانی. بخش عروق

ساعت ده نشده برق همه اتاق ها؛ نه اصلا برق کل بخش به جز مهتابی ایستگاه پرستاری خاموش می شود. ساعت ده یعنی دو ساعت گذشته از خواب بیماران. اتاق ها همه شش تخته. خصوصی و private در کار نیست. همه در یک چیز وجه اشتراک دارند. قطع عضو.

خانم پنجاه و شش ساله یا پسر نوزده ساله عشق موتور! بدون انگشتان پا یا مچ یا بدون هر دو پا. اینجا بیمارستان است. شب است و سکوت. تویی و مانتوی سفیدت که تنها نور روشن این اتاق های خاموش است. تویی و تنهایی و صدای خش خش دارو ها یا کاغذها که با دستانت بازی می کنند.

فردا_ صبح_ ساعت 6_ همان بیمارستان. همان بخش

اینجا آفتاب بدجور زود طلوع می کند. نه مثل خانه ما ساعت ده! یا شاید خانه شما ساعت هشت یا خانه همسایه روبرویتان ساعت سه بعد ازظهر.

بعد از یک شب بیخوابی زجر آور توام با دلشوره عزیزی که در راه سفر بوده و تو تمام شب نگران چشم های راننده که مبادا!......... سرم شستشو می ریزی روی دست های رزیدنت جراحی عمومی که دستش را توی زخم انگشت شصت پای خانمی شصت و سه ساله ای کرده که تا صبح ناله کرده و تو نفهمیدی این چه دردی است که مورفین هم آرامش نمی کند و حالا با چشمهایت می بینی که چرک و خون که به زردی می زند از توی زخم باز انگشت می ریزد توی سطل آشغال جلوی پای دکتر. می خواهی شام نخورده دیشب یا صبحانه نخورده امروزت را بالا بیاوری اما تحمل می کنی. زن از درد نعره می زند. اتاق شش تخته در سکوت محض فرو رفته. همه با چشم های گریان به صورت چروک از درد یا پیری پیرزن نگاه می کنند و به دست های دکتر و دست های جوان و کم تجربه تو که آشکارا می لرزد و اشک می ریزند.

توی دستشویی؛ دکتر که شاید هفت_ هشت سالی از تو بزرگ تر است نگاهت می کند. لبخند می زنی که یعنی خوبم. اما او جدی می گوید: هر کس انتخاب می کنه که نونش رو چطور در بیاره. ما انتخاب کردیم که نونمون رو از تو چرک و خون دیگران در بیاریم. اگه اون پانسمان  رو نمی کردیم از مچ باید قطع می شد نه فقط همون شصتش.

به ساعت یا روز یا ماه یا خیابان دیگر فکر نمی کنم. به آینده ام فکر می کنم که به جای پشت میز نشینی و چای و بیسکویت روزانه خوردن حل خواهد شد در صدای ناله و خون و دردهای دیگران.به اینکه ناراحت نیستم بابت این انتخاب. به نانم فکر می کنم که یه کم خیلی زیادی بوی دعای خیر دیگران را خواهد گرفت.

                                            

                                              Image hosted by allyoucanupload.com                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:0 توسط مهرگان |


برداشت آزاد

   ختم؛ پایان  . نمی دونم با هر زبونی که دوست دارید بخونید.امتحانات تمام. یک سال و اندی( که این اندی بستگی به شرایط روحی دکتر سید حسینی رییس گروه پرستاری دانشکده داره که عاشق چشم و ابروی منه و دوست نداره از کنارش تکون بخورم!) باقی مونده تا لیسانس. تا....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز افتتاحیه المپیاد جهانی فیزیک بود. از امتحان که برگشتم شبکه سه داشت مراسم رو پخش می کرد.سخنرانی حداد عادل که تموم شد یه دختر خانم شیک چادری به انگلیسی کاملا شمرده ای گفت: حالا از آقای نظری( اگه اسمش رو درست شنیده  باشم) دعوت می کنیم که روی سن بیان و ما رو به هنرنمایی اشون در ساز سنتور مهمان کنند در ضمن ایشون دارنده مدال نقره  جشنواره آرت جوانان لندن هم هستند. با مانتو نشستم روبروی تلوزیون. پسر جوانی با ساز اومد روی صحنه. تصویر رفت روی نون های صبحانه برنامه خانه مهر! خانم مجری داشت تعریف می کرد که این نون ها با کره و عسل چقدر اشتها برانگیز شدند! به قول منصور ضابطیان: بعضی ها می گن اصلا چه احتیاجی به سینما رفتن هست؟ دلیلش چیه؟ بعضی ها حق دارند. نون و کره عسل واجب تره یا نوای گوش خراش یه ساز مسخره! جمع کنید این بساط لهو و لعب رو برادر!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه سنگ بزرگ برداشتم. دارم طرح یه رمان رو می ریزم. اسم اولیه اش هم هست قلعه آهنی. تا ببینم از پس دو استقامت هم برمی آم یا فقط برای دو صد متر نفس دارم؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو کامنت های پست قبلی یه آدم خیلی باارزش( برای من البته) کامنت تند و تیزی برام گذاشته بود. به نوید گفتم: سخت گیر ترین استادت تو ایران کی بود؟ گفت: دکتر منصف. مال من هم تا این جا سید حسینی بوده. اما باور کنید مهران محبوبی سخت گیر ترین و کارکشته ترین استادیه که تو همه عمرتون می تونید ببینیدش. توی هر بحثی هیچ اطمینانی نیست که کل منم منم هات رو با سه دقیقه حرف حساب نریزه تو سطل آشغال. همین که می یاد و سر می زنه و این بار هم افتخار داده برای یادداشتی ازش ممنونم. دیگه بماند که از نظرش خیلی خیلی بچه های تنبلی هستیم که با این سن و سال با مشت نمی زنیم تو دهن ماموری که دوربینمون رو ازمون گرفته! یه دوستی توصیه کرد: بابا بی خیال!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اس ام اس زدم بنفش یا آبی؟

مثل همیشه دستم رو خوندی. دست دلم چجوری انقدر پیش تو رو بازی می کنه؟

اس ام اس زدی: بنفش بیشتر به صورتت می یاد. همونی رو سر کن که عید پوشیدی.

اس ام اس زدی: جای تو این جا توی باغ ارم؛ حافظیه و .......خیلی خالیه. خیلی........

من اما باور کن نمی دونم جای این نقطه چین ها رو با چی پر کنم. من هم ....... خیلی زیاد. 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:24 توسط مهرگان |


.هوا خیلی سرد شده . خیلی سرد . 3 درجه یا 5 درجه زیر صفر.. خودتو بپوشون

خوبه . آدما دیگه لااقل فاسد تر از این نمی شن!

جمله قصار زیاد شنیده بودم اما این یکی اونم تو گرمای وحشتناک تیر؛ تو گرمای خفه 18 تیر؛ بدجور کلافه ام کرد.

 

دیروز یکی می گفت: وقتی گریه می کنی رنگ چشم هات روشن تر میشه. همیشه گریه کن! گفتم: حتی اگر نمی گفتی هم می دانستم کسی جایی نفرینش را حتما بدرقه راهم کرده وگرنه چشم مگر اینقدر می بارد؟

 

حاشیه می روم که نروم سر اصل مطلب. دیروز 18 تیر بود. روز افتضاحی بود. حالا هر کس هر چی دلش می خواهد بگوید یا بنویسد. از نگاه من که از ساعت 1:30 توی خیابان های دوروبر دانشگاه پلی تکنیک و تهران بوده ام افتضاح بهترین کلمه است. تا همین الان که دارم می نویسم هیچ تصمیمی برای گذاشتن عکس های دیروز کنار این پست ندارم! دلیلش هم واضح است. دیروز دوربین سایبر شات سونی نازنینم را یک ...... خیلی محترمانه گرفت! تمام عکس های دیروز به اضافه کلی عکس خوب از نمایشگاه نقاشی علی رضا( رضا فامیلی اش است) همه فنا شد!

اما از دوربین من نازنین تر بچه های دفتر تحکیم وحدت بودند که دیروز طرف های ساعت 8 صبح بازداشت شده بودند! دیروز به لحاظ راه پیمایی یکی از کم رنگ ترین سال های بعد از اعتراضات 78 بود. دلیل واضحی هم داشت. فشار شدید نیروهای امنیتی بر کسانی که قصد تجمع داشتند. دیروز دولت تمامی تلاشش را برای عدم امکان تظاهرات گسترده در مقابل دانشگاه پلی تکنیک و دانشگاه تهران و پارک لاله به کار گرفت و ظاهرا موفق هم بود. آن از دستگیری تمامی اعضای اصلی دفتر تحکیم در ساعات آغازین صبح؛ آن هم از تعطیلی دانشگاه پلی تکنیک به دلیل مشکل قطع برق در روز دوشنبه! و نهایتا هم حضور گسترده پلیس و نیروهای امنیتی در اطراف خیابان حافظ؛ ولیعصر و انقلاب برای جلوگیری از تشکیل کوچکترین تجمعی از سوی معترضین. دیروز روز بدی بود. شاید بدتر از تیر 78. سیاست پاک کردن اصل خبر( به جای سانسور یا دستکاری آن) تا اینجا که برای این شعبده باز دیوانه که فقط یاد گرفته از توی جیبش خرگوش بیرون بیاورد خوب جواب داده!

می خواستم گزارش ساعت به ساعت بنویسم. فکر کردم لابد خیلی ها این کار را کرده اند. خیلی ها که 24 ساعته کارشان سیاست است. تعداد کسانی که دیروز توی خیابان ولیعصر یا حافظ یا انقلاب مدام بالا و پایین می رفتند و بعد از یک ساعت دیگر مثل خودت چهره اشان کاملا آشنا بود بس که از کنار هم رد شده بودید کم نبود. اما آن هایی که ماشین هایشان الگانس بود یا ون یا لباس سبز نیروی انتظامی به تن کرده بودند یا کلاهشان کج بود یا ریش داشتند یا آشنا نبودند شاید به اندازه همه پلیس هایی بود که در تمام عمرمان می توانستیم ببینیم!

 

اسامی بچه های دفتر تحکیم وحدت که دیروز بازداشت شدند:

 

محمد هاشمي : دبير تشكيلات دفتر تحكيم

مهدي عربشاهي : دبير سياسي دفتر تحكيم

علي نيكو نسبتي : مسئول روابط عمومي دفتر تحكيم

بهاره هدايت : مسئول واحد حقوق بشر

حنيف يزداني : دبير فرهنگي و اجتماعي دفتر تحكيم

علي وفقي : مسئول واحد مطالعات و تحقيقات دفتر تحكيم

اسامي بازداشت شدگان در دفتر ادوار تحكيم ساعت ۱۱:۳۰ صبح

عبدالله مومني : سخنگوي سازمان ادوار تحكيم و عضو سابق شوراي مركزي تحكيم وحدت

بهرام فياضي : مسئول كميته فرهنگي ادوار تحكيم وحدت

حبيب حاجي حيدري : مسئول روابط عمومي تحكيم وحدت

مجتبي بيات : عضو سابق شوراي مركزي تحكيم وحدت

سعيد حسينيا : دبير تشكيلات انجمن اسلامي دانشگاه زنجان

مسعود حبيبي : عضو دموكراسي خواهان دانشگاه تهران

مرتضي اصلاحچي : عضو شوراي تهران تحكيم وحدت

عزت قلندري : سرايه دار سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي

 بهرام فیاضی، مجتبی بیات، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا،عبدالله مومنی و عزت قلندری، آرش خاندل، اشکان غیاسوند و محمدحسین مهرزاد افراد بازداشت شده در دفتر سازمان ادوارتحکیم نیز پس از بازداشت ابتدا به مقر پلیس امنیت در میدان سپاه (عشرت آباد) و سپس به زندان اوین منتقل شده اند.

دیروز حوالی ساعت 3:25 دقیقه به اندازه همه عمرم پلیس موتور سوار دیدم. مثل رژه هایی که توی تلوزیون نشان می دهد. موتور سوار ها با کلاه کج و تفنگ در آغوش توی خیابان شلوغ انقلاب بدجور به چشم می آیند. می گویند توی رژه های عمومی قرار است امریکا یا اسرائیل از ارتش ما سان ببینند. راستی دیروز سر ظهر قرار بود بازوی پرو پیمان ارتشمان را برای کدام بیگانه ای به رخ بکشیم؟

ساعت حوالی نه آمدم خانه. با اینکه دوربینم را هم به زور گم کردند! یعنی اول گفتند عکس ها رو پاک کن بعد خودشان گرفتند که پاک کنند بعد نمی دانم چی شد که دوربین بیچاره ام عاشق شد و رفت پی بوی خوش فحل! اما دلم از چیز دیگری پر بود. خیلی به دست هایم نگاه کردم دیشب. بعید می دانم. بعید می دانم به تنهایی حتی دست هایی قوی تر از این کاری از پیش ببرد.

دیشب بابت دنیایی انرژی که نابود شد کلی بغ کردم!

این هم دو- سه تایی عکس. ممنون از بچه های پلی تکنیک و نشریه اشان و بچه های خوب سازمان.

 

 

      Image hosted by allyoucanupload.com            Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

                                                         Image hosted by allyoucanupload.com                        Image hosted by allyoucanupload.com  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:17 توسط مهرگان |


همیشه منتظریم و کس به در نمی آید !

منتظر زیاد بوده ام امروز برای تبریک از دوستان! من که عادت کرده ام به این انتظار های بی نتیجه اما منتظرتان نمی گذارم

                                                                      روز مادر مبارک!

        _______________________________________________________________________

پشت به ماه

رو به تاریکی

زیر این چرخ های سهمگین

چه بی تفاوت

تقاطع مرگ و زندگی ام را می نگری!_________________________________________________________________________

بابت 18 تیر سرم حسابی شلوغ است. امتحان ها هم که شده قوز بالا قوز. نمی دانم با این دو دست می توانم کار این همه آدم را یک جا انجام بدهم یا نه؟ شاید!

توقیف روزنامه هم میهن را دوستی با اس ام اس خبر داد. جواب اس ام اس را ندادم. فکر کردم به جایش. به مستند گرگ ها که از گروه مستند سیاسی شبکه 1 همین اواخر پخش شد. زمان نشان خواهد داد. گهی پشت به زین و شاید دیر باشد اما روزی زین به پشت بودن دوستان هم  مستند دیدنی خواهد شد!

به دنبال ارتقا طرح امنیت اجتماعی ماموران نیروی انتظامی فروشگاه بتهون را چند روز پیش پلمپ کرده اند. امروز فهمیدم. ساعت 5 بعداز ظهر. دنبال CD سمفونی صلح که  توسط  گروه چک ناواریان چند سال پیش در تالار وحدت برگزار شده می گشتم. دوستی قرض گرفته از من و حالا هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کدام دوست بوده! علت پلمپ هم وجود CD های غیر اخلاقی و مبتذل! و کشف بیش از 3000 CD موسیقی از منزل صاحب مرکز موسیقی بتهون اعلام شده است! بعضی از صفحه های موسیقی ضبط شده توسط نیروی انتظامی جز آثار کلاسیک و نایاب بوده است. اگر جرات دارید بنویسید از ماست که بر ماست!

خبر برگزاری نمایشگاه پوشاک زنان سرزمین من را هم از بیلبورد های شهری شنیده ام! هم از دوستان . منتظر یک دوربین خوبم که با آدم آماتور هم کنار بیاید و ممنوعه را به چند عکس زنانه و احتمالا شیک مهمان کند. دوربین جور شود شاید قبل از افتضاح شدن احتمالی اوضاعم بابت 18 تیر سرکی خواهم کشید!

از نیم ساعت دیگه هم  جلسه پالتاکی اوضاع ایران در اتاق tir va ozae siasi iran  18 برگزار می شود. دلیل اعلام نکردنش در ممنوعه را خودم هم نفهمیدم! می خواهم این اوضاع متشنج کمی آرام شود تا بعد!

به هر حال

                                                                      ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

                                                                    موجیم که آسودگی ما عدم ماست

هر چند استاد فیلم سه شنبه ها با موری می گفت:

                                                                تو موج نیستی بلکه قسمتی از اقیانوس هستی!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:53 توسط مهرگان |


شبانه

سوال ها یکی از یکی گنگ تر. سوال ها اصلا شبیه سوال نیست. به خط ژاپنی بیش تر شبیه است. تصویر کج و معوجی از خطوطی در هم و پیچیده است. هیچ کس توی جلسه نیست. همه رفته اند. انگار همه پیش از من امتحانشان را داده اند و حالا من مانده ام و کلاس بزرگ و خالی و غریبه ای؛ که تویش هیچ کس نیست. چنان دلشوره ای به جانم افتاده بود که داشتم خفه می شدم. داشتم خفه می شدم. داشتم خفه می شدم .......................

این بار دومی است که این خواب را می بینم. کابوس وحشتناکی است!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 22:52 توسط مهرگان |


تقدیمی

هر وقت شب بی موقع زنگ میزنی دلم هری می ریزد. انگار می دانم که همیشه زهر خنده تلخ همه لحظه های خاکستری ات مال من است. تقدیمی؛ تقدیمی است به تو. به تو که مرا می خوانی. می دانم که می خوانی مرا.

وقتی حرف میزدی. وقتی حرف های خیلی سخت می زدی من فقط لبخند می زدم. وقتی حرف های سختت را نمی فهمیدم نگاه می کردم به بستنی توی ظرف بلوری و لبخند می زدم توی حرارت حرف هایت. بلکه این خنکای لبخند که نمی دانم از بستنی بود یا از جائی توی قلب کوچکم این التهاب حرف های سخت وجودت را اندکی تسلا بخشد. مثل شاگردی که بداند بعد از این سوال های سخت اولی؛ باقی همه را بلد است نه دلم شور می زد و نه گیج شده بودم. کسی نمی دانم از کجا هی نور می پاشید توی تک تک ذرات وجودم؛ وقتی گفتی: پایم اگر باشی پایت می شوم که برویم کوه یا مسافرت(که این قدر عاشقشان بودم) من نه به کوه؛ نه به عشقم که به جا پای تو روی سنگ ها فکر می کردم که می بایست پا روی جایشان بگذارم. و باز هم لبخند می زدم.

سالها گذشته است. حالا هزار حرف سخت آموخته ام. حالا اصلا همه حرف های سخت دنیا را آموخته ام. حالا هم مدام لبخند می زنم اما نمی دانم چه کسی از کجا مدام اشک می ریزد توی چشمانم. اشک ها می چکند روی سنگ ها که هیچ وقت جا پایمان را نبوسیدند؛ می چکند توی ظرف بلوری بستنی که دیگر لبخند مرا ندید؛ می چکند روی نگاه من که هیچ وقت حرف های سخت تو را نفهمید.نمیدانم عیب از نگاه من بود یا دل تو که هیچ وقت نگاه مرا ندید. یا از سرنوشت که آجر وجودمان را بدجور اشتباه کنار هم گذاشت!

شاید از بغض تو بود. شاید از تنهایی هر دومان. شاید از باران که نمی بارد؛ که سیل نمی شود؛ که نمی بردمان به آنجایی که تا آرزو می کنی چشم بر هم نبسته در آغوش خواهی کشیدش!

                                                                           Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 13:26 توسط مهرگان |


ممنوعه مونده تا ممنوعه بشه! فعلا که خیلی هم ممنوعه نیست! این ها رو اگه نمی نوشتم بیات می شدن! بی خیال پیله ! دارم همه کارها رو با هم می کنم. به خاطر زندگی هرگز نگوییم هرگز قبول؟

به احترام آقای لطیفی بایستید لطفا!

شنبه بعد از ظهر فیلم روز سوم را در سینما آفریقا دیدم. همون شب یه پست کامل و بالابلند براش نوشتم. بعد دیدم الان که همه درگیر امتحانات هستند هم نوشته ام سوخت می شه هم وقت دوستان! فقط اینکه بهتره فیلم رو ببینید. نه به خاطر بازی خوب بازی گرهاش یا قصه یه خطی و سر راستش یا حتی کارگردانی شسته رفته و دیالوگ هاش و ..... فیلم رو ببینید چون شاید بهترین فیلمی باشه درباره جنگ که برای اولین بار مردمی رو می بینید مثل خودتون؛ مثل خودمون؛ که عاشق هستند پدر یا مادر یا سرباز عراقی که دارند زندگی اشان را می کنند تا وقتی هیولایی به نام جنگ بر سرشان نازل می شود. فیلم را ببینید چون چیزی از خرمشهر و جنگ و ویرانی و سقوط به یاد من و شما نمانده. من و شمایی که جنگ ندیده؛ متنفر از جنگ شدیم بس که هر چه دیدیم یک مشت آدم از آسمان نازل شده بود به اسم شهید که انگار برای همین وظیفه خطیر از بهشت هفتم سقوط کرده بودند وبس. فیلم حماسه مردمان این خاک است. مردمانی مثل ما. برای اولین بار بود که می دیدم تماشاچیان برای فیلمی کف می زنند. ( حسابی باران می بارید روی گونه ها شنبه عصر)

این چشم بادامی های مارمولک!

از بی عرضگی ماست یا از زیرکی آنها نمی دانم. ولی دلم می خواهد یقه کسی را بگیرم. دلم می سوزد و میدانم این دل سوختن در هیاهوی بسیاری از اتفاقات پیش پا افتاده زندگی دود می شود و می رود هوا. شهر کاشان/ فرش کاشان/ کشور چین؟ بعد از مولوی که ترک تبار شد و ما ککمان هم نگزید بعد از صدها تکه میراث نیاکان ما که اسیر طمع دوستان میراث فرهنگی امان شدند و سر از کلکسیون های فرانسوی و انگلیسی در آوردند بعد از هزار فاجعه ای که بر سر باقی مانده تمدنمان می آید چشمان به فرش کاشان چینی روشن که عجیب لعبتی است. ما که عضو مجمع مالکیت های معنوی نیستیم ( ببخشید این که گفتید خوردنی بود؟) پس شکایت هم بی شکایت. بیست سال بعد چه کسی خواهد فهمید فرش نفیسی که به نام فرش ممتاز کاشان زیر پای سفرا و میهمانان فرنگی می اندازند همان فرش کاشان چین است؟ حالت تهوع دارم.

نوستالژی 52

خانم مهستی همین امشب فوت کردند. خب این به ماچه؟ کاری به فوت یک خواننده لس انجلسی ندارم. داشتم قفسه کتاب های در هم و بر همم را جمع می کردم که خاله ام زنگ زد. انقدر تند تند گفت بزن طپش که نفهمدیم چطور دویدم سمت ماهواره! خودم فقط گفتم خدا بیامرزدش؛ وقتی شنیدم که فوت شده. اما چهره مامان یه جوری شد و بعد بغض کرد و بعد مثل همیشه آروم ( مثل ماهی ها بی صدا) گریه کرد. چیزی نگفتم. بعد که شام هم نخورد و صدای بقیه در اومد با همون حنجره بارونی گفت:( سال 52 بود. مدرسه پرستاری می رفتم. مهستی یه ترانه خوندبه اسم بوی جوی مولیان آید همی بعد من عاشق خوندنش شدم. عکسش رو کنار عکس داریوش چسبوندم روی کلاسورم. از 52 تا امروز همیشه دوستش داشتم. فقط همین یکی رو). از سال 52 ؟ فقط یه چیز! آوازه خون های امروز ما یا قهرمان هامون چقدر عمر می کنند. به قول بزرگمهر ما کهنه پرستیم یا واقعا در گذشته کیفیتی بوده که امروز دیگه نیست؟

کتاب من

دومین داستان از مجموعه داستان های جدیدم رو تموم کردم. هر داستان به اسم یه زن. همین!

18 تیر

چه خبره؟ روز انتخابات مجلسه؟ بازی ایران با برزیل که نیست هست؟ روز فارغ التحصیلی ارکیده است؟ روز جهانی ایدز؟ اعتیاد؟

نه بابا جان. یه مسئله مهمتر. یه کم فکر کنید. نشد؟ خب می گم براتون. بعدا!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 0:10 توسط مهرگان |


 

Image hosted by allyoucanupload.com

 ارکیده راست می گفت شاید. وقتی دل بسته ای به ده ها و گاهی صد ها آدم ریز و درشت دور و برت از پیله در آمده ای لابد.

تقدیم به دوست و هم پای خوب دیوانه بازی هایم م.ز که گاهی دلم برایش خنده ای به عمق کهکشان خوشبختی می خواهد. "حتی اگر باور نداشته باشی که خورشیدی در کار هست. حتی اگر به قول خودت: بهاری در کار نیست زمستان عمرمان همواره برقرار باد! حتی اگر......

بیست و چهارمین بهار عمرت بی خزان."  

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسان؛ برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهایشان را نمی بندند

قفل؛ افسانه ییست

و قلب؛ برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که هر لب ترانه ییست

تا کمترین سرود؛ بوسه باشد.

و من آن روز را انتظار می کشم  حتی روزی که دیگر نباشم.

بخشی از افق روشن؛ یادگار صلح شاملوی محبوبم.

 

این روزهای اول تابستانی پر شده از بوی تولد و تجلی برایم. 1/4/86

آخرین تصویر از صورت ماهت که در ذهنم حک شده و هر وقت که یادش می افتم نمی دانم از کجا باران می بارد روی صورتم؛ یادگار دو سال پیش بود. روزی که من بودم و صبح بود و بیمارستان پارس و اتاق شیشه ای عمل و ورود ممنوع و قلب تو که شد چینی بند زده. پیش از آن روز من با تو به یاد کودکی هایم می رسیدم. به یاد عطر خوب بهار نارنج و مربای به و قصه یه سر و دو گوش که بهترین دوست شادی هایم بود و لالایی گاه و بی گاهت که شعری بود از شاملو. شعری که فرهاد شاید برای رویای آزادی خوانده بود و تو برای خواب دخترکی که آزادی رویای فردایش شد.

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو می بره کوچه به کوچه

باغ انگوری باغ آلوچه ...

می گفتم: مثل فرهاد می خواندی برایم؟

می گفتی: زهرت که آب می شد اونوقت!

و می خندیدی و می خندیدم.

تا پیش از آن صبح همه دنیای من با تو دنیای خوب بی دردی بود. تو بودی و دست هایت بود و معجزه بود و نگاهت که سنگ آب می شد از مهربانیش. تو بودی و مادر بود و همه زندگی.

بعد از آن صبح اما؛من بودم و چینی بند زده قلبت. من بودم و دستهایم که معجزه نمی دانستند. من بودم و نگاهم که حقیر بود و ناچیز در برابر عظمت......

حالا اما عادت کرده ام. به این دستها که گاهی زیاد اذیتشان می کنم. منم و تویی و آرزویت برای دامادی رضا؛ عروسی من؛ دانشگاه نادیا. منم و دنیایی دلشوره وقتی می ترسی که زبانم لال برای عروسی ما یا دانشگاه نادیا ..........

و تو نمی دانی چه عزیزی برایم. و تو نمی دانی چه طو ر می خواهمت. و تو نمی دانی گاهی که لجبازی می کنم و بد می شوم و اذیت می کنم ( اذیت می کنم؟) دلم هوای تاب بستن پیمان را کرده توی باغ شمال، خانه دایی؛ یا کته کباب های بندر پهلوی محبوبت؛ یا دلم  مربای به می خواهد که تو بگویی برای شهرام می پزم که آن روزها دنبال آزادی؛ زندانی بود و تو بغض می کردی و مربا می پختی. یا دلم  قصه می خواهد؛ شنگول و منگول و حبه انگور که بگویی وروجک های من رضا و ندا و نادیا! شایددلم .................

دل است دیگر. امروز و دیروز سرش نمی شود. سرگردان است بین مرگ و زندگی. مرا هم با خود می کشد سرگردان بین مرگ و زندگی.

من اصلا آدم نمی شوم. برای روز دوست داشتنی تولدت چه شاهکار تلخی آفریده ام! دختر خوبی نبوده ام شاید اما تو مادر بی نظیری بوده ای حتما. بی نهایت بی نهایت بی نهایت ...................

                                                                               تولدت  مبارک.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 12:31 توسط مهرگان |