تبليغاتX
ممنوعه

چه بی تابانه می خواهمت

ای که دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری

صبوری می کنم. هر چه تو بگویی. هر چه تو بخواهی.بگذار خودم را محک بزنم. بگذار ببینم توی این بازی سخت که تو شروعش کردی تا کجا می کشم. پا به پا که بعید می دانم اما؛ اما محض صدایت که دیوانه شنیدن آنم؛ محض نگاهت که روشن تر از نگاه من است؛ محض دستانت که می خواهمشان؛ محض خوبی هایت هر چه تو بخواهی. هر چه تو فرمان دهی.

پلاک 1-36. طبقه پنجم. واحد9. توی هزاران خانه این شهر بزرگ تنها همین شماره است که مرا به تو وصل می کند. تنها شماره ای که پشت درهایش آرامش است؛ اطمینان است و آغوش گرمت. می خواهمش.

هزار حرف است که می خواهم بنویسمشان. هزار حرف است که روی دلم جا خوش کرده. آن دور تر ها انگار راحت تر می نوشتم. بی هول و هراس. بی ترس از نگاه کنجکاو دیگران روی زندگیم. حالا اما ترس از تعابیر دوستان؛ پرسش هایشان؛ نگاه هایشان و خیلی وقت ها حرف های دوپهلو شان که رخ در رخ یا همین جا مجازی می گویند و میروند پای پوینده راهم بسته. برای اولین بار ترسیده ام از مردمانی که نمی شناسند مرا اما سرشان توی زندگی من بدجور می جنبد.

دارد باران می زند. تابستان عجیبی بود.طعم همه چیز داشت الا گرمای خواستنی عصر های دلچسبش. بوی همه چیز می داد به جز عطر هوس انگیز سیب قندک و هندوانه قاچ خورده سرخ و هلو های خواستنی! اگر تن داغ تو نبود شاید یادم می رفت هنوز مرداد است؛ هنوز تابستان است و هنوز گرمایی می تواند به آتش بکشد جان آدم را. با این باران؛ با این هوای ابرو باد؛ با این سردی گس که خاکسترم را با خود می برد و آتش نیمه خاموش وجودم را گر می گیراند چه طور باور می کردم که تابستان است اگر گرمای نگاهت توی صورتم؛ توی لب هایم؛ توی دستانم توی آغوشت نبود.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:18 توسط مهرگان |


میوه ممنوعه

حالا که دارند ما را کشان کشان به مسلخ می برند؛ حالا که روزگار ارابه اش را اشتباهی انگار روی جسد هایمان می کشد و می گذرد؛ حالا که روزمان و شبمان شده صبوری و صبوری؛ انگار که قرار است لعل شویم در مقام صبر؛ حالا که نگاهمان توی نگاه هر کسی گره می خورد مثل زندگی توی ماه انگار زیادی غیر ممکن و خنده دار است؛ حالا که می دانیم  دارند بازی امان می دهند و باز هم می نشینم و با لبخند به شادی اشان به این شیطنت های کودکانه اشان که فکر می کنند با هزار منطق پیچیده ریاضی هم قابل درک نیست نگاه می کنیم و دم نمی زنیم؛ حالا که دلمان را توی دست هایمان آب می کنند و اشک را توی چشم ها؛ حالا که سکوت است و تنهایی و باران که می بارد و می بارد و می بارد؛ حالا که سهم ما هیچ است از پوچ این دنیا؛ شما را به خدایی سوگند که می گویند هست؛ که می گویند یکی است؛ که می گویند جز او کسی نیست. شما را به همان یگانگی قسم؛ باور کنید که گناه ما خوردن آن میوه ممنوعه نبود. اصلا میوه ای در کار نبود. ما از دور فقط تماشا کردیم. نه حسی نه لمسی نه آغوشی هیچ؛ هیچ سهم ما بود از این دنیای پوچ. گناهی اگر هست از جوانی است که سن نمی شناسد باور نمی شناسد منطق ریاضی سرش نمی شود آدم نیست اصلا که بشود مثل آدم طرفش شد. نمی دانم همه جای دنیا آسمان همین رنگ است یا نه؟ نمی دانم هوا همه جا این قدر سربی و تلخ؛ تلخ تر از تمامی ناخوشی های دنیاست یا نه؟ نمی دانم همه جا جوانی میوه ممنوعه است یا نه؟ هر چند سهم ما جوانی هم نبود که اگر بود شاید.........................................

پ.ن: بار دوم است که برایت تقدیمی می نویسم. تقدیم به تو. تقدیم به بغض دیروز من و اشک های دیشب تو.

پ.ن: از تمام رمز و راز عشق/ جز همین سه حرف/ جز همین سه حرف ساده میان تهی/ چیز دیگری سرم نمی شود. من سرم نمی شود ولی.........................

راستی دلم که می شود!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:47 توسط مهرگان |


با خودنویس. فقط با خودنویس

همه جا را مرتب کرده ام. لیوان های نیم خورده آب و چای؛ فنجان های قهوه تلخ ترک که بعضی ها لب نزده مانده بودند کنار دفتر و دستکم ؛ همه را توی سینک  ظرف شویی حسابی شستم. حافظ را دوباره توی کتاب خانه گذاشتم. هفت_ هشت تا مجموعه شعر؛ خشم و هیاهو ؛ تازه این وسط کاپیتال هم هست. همه را ردیف قطار کردم توی کتاب خانه. کاغذ باطله ها را دور انداختم. حالا دوتا کتاب روی میز تحریر باقی مانده. مبادی سواد بصری و جان سخت. سواد بصری ام را لابد جایی جا گذاشته ام. قدیم تر ها چیزهایی بلد بودم اما حالا انگار خالی شده ام از هر سوادی. از هر بصری. از هر حسی. جان سخت را پانزده ساله بودم که خواندم. یک ظهر تا عصر گرم تابستان.آفتاب گرم تموز. چه دختر شادی بود دختر دختر بچگی هایم. بعدها هر سه ماه و شش ماه و یک سال مثل تست سرطان مدام تکرارش کردم. دیگر جای جایش را حفظ شده بودم. گیر کرده بودم توی زندگی ولگردهای ایالت آلبانی. ولگردهایی که خاطره داشتند؛ روزگاری خانه ای داشتند و شاید آدم بودند برای خودشان. بعدتر که بزرگمهر نوشت کدامیک از جوانان ما به سبک کولی ها هستی اش را روی دوش انداخت و راهی بیابان زندگی شد یا کنار خیابان خوابید تا اعتراضش را نشان بدهد؟ می خواستم خرت و پرت هایم را بریزم توی کوله پشتی مدرسه و یادداشتی برای خانواده و خداحافظ برای همیشه و ..... شاید اگر آن دختر بی پروا و جسور را توی وجودم نمی کشتم حالا به همین آدم های جان سخت ویلیام کندی حسرت نمی بردم.نسیم خنک عصر تابستان می پیچد توی آبی و زرد پرده. عشق بازی نور و سایه است توی تخت خواب من. تصویر لذت باد توی هوهوی این پرده هوسباز. مال آبی نیست. هر چه هست زیر سر این زرد شیطان و ورپریده است. حالا دیگر کاری ندارم. می نشینم روی لبه تخت. اتاق تمیز و ساکت؛ ساک سفر جلوی پایم بسته؛ آفتاب گرم و خواستنی؛ تن من سرد و آرام و باران .....................

کی تمام می شود این بازی بی سرانجام؟

پ.ن: این روزها حجم بهانه های کوچک خوشبختی ام بدجور آب رفته. هر کسی باقی اش را شسته و روی بندی انداخته خودش زحمت بکشد برایم بیاورد.

پ.ن دوباره: دوستان گله می کنند بابت 14 مرداد که روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان زندانی بود هیچ نکرده ام.

بچه های سازمان گله می کنند چرا در دسترس نیستم. چرا سراغی نمی گیرم؟ چرا چند وقتی است توی جلسات شرکت نمی کنم؟

پیش نوشت! چند وقتی نیستم. چند وقتی هیچ کجا نیستم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 17:23 توسط مهرگان |


خوبه. حالا درست شش شب گذشته. شش شب. فردا می شه یک هفته. می شه یک هفته و من جور بدجوری بدترم. شاید اگر این بغض ها نمکزار نمی شد توی دلم و اشک می شد و می بارید حالا ذره ذره حس مرگ توی وجودم ریشه نمی زد و جوانه نمی کرد. قرص ها هنوز هم کنار تخت هستند. قرص های قرمز کوچولو توی قوطی سفید ردیف کنار هم خوابیده اند تا دست های من بیدارشان کند لابد. دم دست گذاشتمشان تا روزی که خواستمشان بابت پیدا کردنشان هی دور خودم نچرخم. عادت این روزهایم شده. دنبال هر چیز دم دستی یک ساعت می گردم. گیج می زنم اصلا. کلی می گردم کلی نگاه می کنم به همه چیز های دورو برم و بعد چیزی مثل مار می آید بالا می آید بالا تا می رسد به خنکای نفس کشیدنم و بعد چشم ها پر اشک می شوند و تمام. اشکی از گونه نمی چکد؛ اشکی نمی بارد فقط بغض است که زندگی می کند توی گرمای تنک وجودم و با رو به زوال رفتن این گرمای خنک و کم تاب کم کم بغض ها هم لابد جایی خانه می کنند یا شاید برای همیشه با من می میرند. داشتم فکر می کردم اگر همین امشب بمیرم دلم برای چی یا کی تنگ می شه. برای خانواده؟ شاید. هر چند جنس ما جور است. هم پسر بعد از من می ماند هم دختر. برای دوستان؟ یکی یکی چهرها؛ اسم ها؛ صداها می آید توی ذهنم. هم دیگر را هل می دهند؛ پس می زنند؛ جیغ می کشند ؛مثل دختر بچه ها بازیگویشی می کنند حتی گاهی موی هم را از حسودی می کشند و فرار می کنند. بعد انگار فیلم همه دوستان من را گذاشته باشم از سولماز که اولین دوستم بود توی سه سالگی تا بچه های آهای آهای خاله بزغاله علیک سلام خاله بزغاله کلاس اول و دوم و پنجم ابتدایی تا دخترهای ساده راهنمایی معینی که زنگ آخر دست های خیسشان را می مالیدند روی مژه ها که مثلا ریمل زده اند و بعدتر دوستانم توی دبیرستان فاطمیه و پیش دانشگاهی دوشهید و کلاس کنکور علوی شعبه انقلاب و حالا هم دانشگاه و وب و اووووووووووووووه چقدر آدم شد! خیلی هاشان را حالا یادم نمی آید. تازه بچه های سازمان جوانان را هم حساب نکرده ام بچه های کارگاه های شعر و قصه را هم. اسم ها همین طور ردیف می شوند کنار هم. هی به خودم می گویم کی؟ دلت برای کی تنگ می شه؟ برای فاطمه؟ برای نوید مینایی؟ برای فرناز؟ صبا که یک زمانی سرش را می گذاشت روی شانه ات و های های گریه می کرد بابت نامزدی که روزی رفت دریا و هرگز باز نگشت؟ همان صبایی که توی بیمارستان نیرو دریایی ارتش که کارآموزی می کردیم نگاهش توی نگاه جناب سروان گیر کرد و حالا هر روز رنگ نگاهش براق تر می شود و رنگ لبخندهایش پررنگ تر؟ اسم می خواستم از خودم. به جایش تصویر کج و کوله آدم ها و صدای خنده درهم برهمشان می آمد توی ذهنم. اسم خاصی نبود. هر کسی آمده بود حرفی زده بود کاری کرده بود؛ لبخندی نگاهی آوایی لرزشی شاید توی دل یا چشم ها یا حتی دست ها و بعد شده بود خاطره. خاطره ها هم که با من می ماندند پس دلتنگی در کار نبود. بعد فکر کردم چه بد! چه بد که دلیلی برای ماندن خودت پیدا نکنی. چه بد که فکر کنی همه کلاف هایی که تو چنگ زدی بهشان سرش به تو نمی رسد. سر که هیچ ته هیچ کدامشان هم به تو نمی رسد. سکوت می کنی تا بغض بی سرو صدا بیاید و برود پی کارش. اگر سرو صدا کنی یا جیغ و هوار راه بیاندازی می ماند بیخ گلویت و تا آخر عمر طلبکارت می شود بد مصب. صدای دعوای همسایه روبرویی برای بار هزارم مثل همیشه بی موقع بدون دعوت می نشیند توی افکارت. بی خود یاد تازه آشنایی می افتی. یاد دست هایش یاد نوای سازش یاد خنده هایش که می افتی فکر می کنی لابد فقط برای او دلت تنگ خواهد شد. یاد او که بدون درخواست برایت سنتورش را کوک می کرد و وقتی صدایت دورگه می شد از اشک حرفی نمی زد تا بارانت بند بیاید. فقط همین؟ شاید خیلی چیزهای دیگر هم بود. شاید که نه ؛ حتما. اما مهم است مگر؟ مهم صدای خوب ساز تو بود که شنیدم .مهم خنده هزار عروس بود که به عمرم دیدم .مهم باران بود که همیشه بارید حالا گیرم روی گونه های من بیش تر از دل آسمان. مهم آفتاب بود که سر لج کردن با دل من چهار فصل سال تابید. مهم ...........................

مهم زندگی تو بود که گند زد به زندگی من.

پ.ن: نصیحت نکنید لطفا!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:8 توسط مهرگان |


باورم نمی شد که حالا توی این خانه 240 متری فقط من باشم و تو. توی دستشویی روبروی آینه از بس رژ لبم را با دستمال کاغذی پاک کردم و دوباره مالیدم لب هایم آتش گرفته بودند. صدایم که کردی نفهمیدم بالاخره آنی که می خواستم شد یا نه. مثل همیشه شیک؛ تمیز؛ ادکلن زده مثل آقاها کفش پوشیده بودی و زیر لب چیزی زمزمه می کردی که بالاخره رضایت دادم و از دستشویی دل کندم. وقتی گفتی: زنی دیگه. هر کاریتون کنن واسه یه بقالی رفتن هم دو ساعت طول می دین؛ دوست داشتم دو قدم بیام جلو و سرم را درست توی صورتت بالا بگیرم و مثل پیچک به تنت بپیچم و خودم را به لب هایت برسانم اما راستش رویم نشد. فقط زیر لب گفتم: معذرت. توی خیابان تا گفتی با تاکسی برویم مثل بچه ها لج کردم که:اه؛ هوا به این خوبی؛ من با تاکسی نمی یام. قبول که کردی توی دلم یه چیزی سر رفت. سر رفت و من لب هایم را روی هم فشار دادم تا نکند صدای سر رفتنش را بشنوی و آبروی دلم برود. تک و توک آدم های توی پیاده رو مثل خودمان بودند یا حداقل من این طور می دیدمشان. دو نفره. شیک. پر از خنده. تو حرف می زدی و من هر بار که بازویت به دستم می خورد جور بدی حالم خوب می شد. محو  صدایت شده بودم نه حرف هایی که می زدی. اما فکر کنم بحث تفاوت سازه های بتونی و فولادی بود. توقع که نداشتی چیز زیادی سرم شود؟ من که مهندس نبودم بودم؟ موقع رد شدن از خیابان دستم را که گرفتی؛ گفتی: چقدر داغی؟ داغ نبودم ؛ آتش گرفته بودم . اگر آتش نبود پس چرا حس می کردم دارم می سوزم ؟ دارم آب می شوم؟ مغازه های میوه فروشی کنار هم صف کشیده بودند. مثل دسته سربازها توی مراسم صبحگاه با موهای کوتاه شده؛ اونیفرم پوشیده؛ پوتین های واکس زده ؛مرتب و منظم منتظر بودند تا تو مثل سردار های فاتح با بی اعتنایی نگاهشان کنی و من به بهانه همین مست بودن تو و لابد هنگ سربازها دست های داغم را توی دست هایت پنهان کنم و تو هی غر بزنی که: رضایت بده بخریم خلاص شیم از این جهنم. جهنم بود واقعا؟ اما من رضایت نمی دادم. نمی دادم  تا چشمم افتاد به آن هلو های ناز نازی که به قول مامانی سرخاب سفیداب کرده مثل عروس های توی حجله منتظر بودند تا من و تو برسیم و دانه دانه توی بغل بگیریمشان. مست رنگشان شده بودم و بویشان که آدم را دیوانه می کرد. گفتی چند کیلو بسه؟ جواب که ندادم خندیدی و گفتی: از این براق کننده ها که به لب هات مالیدی به لب های این ها هم مالیدن. خندیدم و تنه زدم به دست هایت که همیشه فکر می کردم اولین بار که بخواهی لمسم کنی به کدام تکه از وجودم جان می دهند. به عادت همیشه؛ یک دست به کمر کمی متمایل به سوی شانه های مردانه تو یکی از خانم خوشگل ها را بغل گرفته بودم و لب های ماتیکی اش را بو می کردم که فروشنده یکی اشان را برداشت و به سمت ته مغازه فریاد زد: مهرداد بیا اینو بشور بده خانم. بعد همین طور که داشت کارتن انگور نشان کرده تو را سبک و سنگین می کرد گفت: خانم هیچ وقت تعارف نکنین. از قدیم گفتن به کار دو دسته آدم هرجی نیست. بچه و زن حامله. دستم ناخود آگاه از کمرم سر خورد و روی پهلو پایین آمد و قطره ای آب سرد ( خیلی سرد) از توی هرم گرمای پشتم درست روی ستون فقرات تاب خورد و پایین آمد و پایین آمد تا جایی توی داغی تنم لابد بخار شد و مرا هم آب کرد. تو اما خودت را خوب جمع و جور کردی. خندیدی و گفتی: ما شنیده بودیم دیوونه ها و بچه ها؛ شما می گین زن حامله؟ و فروشنده اصرار داشت که زن حامله حالش خراب تر از دیوونه هاست. حال من از هر دوتاشان خراب تر بود. انگار کسی دست گذاشته باشد روی تنها بخش پیدای وجودم.تنها بخشی که هر چه این طرف و آن طرف قایمش می کردم مثل بچه های تخس که از زیر چادر مادرشان بیرون می آیند سر بیرون آورده بود و حالا احساس می کردم آبرویم را شاگرد میوه فروش با ماتیک روی لب های هلو خوشگل ها می شوید و چکه چکه تمامم می کند. میوه ها را خریدیم. توی راه بیشتر شوخی می کردی؛ بلند تر می خندیدی؛ توی خانه تا هشت شب که تنها بودیم و من همه کارها را دست تنها کردم و تو فقط نشستی جلوی ماهواره و مثلا برایم آهنگ پیدا کردی؛ مدام احساس کردم می خواهم بالا بیاورم. مدام می خواستم عق بزنم. هلوها مدام توی دستم بود. مدام می گرفتمشان زیر دماغم و نفس عمیق می کشیدم. شب شد. کم کم همه سر رسیدند. بابا تا تونست چشم غره رفت که به اسم  خونه خاله سر از یک جای دیگه درآورده ام هر چند از قضیه هلوها و خرید و عق زدن چیزی نمی دانست. همه کلی از همه چیز تعریف کردند. تو مدام خندیدی که :ای بابا کاری نکردم که. یه خرید بود و یه پختن غذا و هر بار که چشم توی چشم می شدیم لب ها را چفت می کردی که یعنی داری ادای حرص خوردن مرا در می آوری. اما من اصلا حواسم نبود. بوی جوجه کباب حالم را بد می کرد. تمام مدت که توی تراس با جوجه ها ور می رفتی من مست بوی هلوی توی دستم بودم و مست ستاره ها که مدام به صورتم می خندیدند. شام از گلویم پایین نرفت. تو فکر کردی از این که نمی توانم بگویم همه چیز کار خود من است نه تو؛  دلگیرم. بقیه فکر می کردند گرما زده شده ام. خودم اما مطمئن بودم هر چه هست زیر سر این هلوهاست. زیر سر این بوی خوب که یادم انداخت زن نشدم اما مادر چرا.

پ.ن: صرفا به چشم یک داستان نخوانیدش. مرز بین واقعیت و رویا انقدر باریک است که گاهی از دیدنش حیرت می کنید.

پ.ن: روزهای خوبی بود. یادشان به خیر.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 21:26 توسط مهرگان |


1.دیروز گویا عید بود. همه به هم تبریک می گفتند؛ کادو می دادند؛ عروسی می کردند و کلا خیلی خوش بودند. من که عیدی ندیدم. فقط کادو باباجان را با نادیا دادیم و بعد هم همین. از صبح تا غروب داشتم کاپیتال می خواندم و نت برمی داشتم. مامان یک کلمه هم با من حرف نزد( البته به صورت مسقیم) کلا از دست من شاکیه. مدام می گه: زندگی همون جوری باهات رفتار می کنه که تو می خوای. تو سخت می گیری اون سخت تر. همینه که هست.

2.اوووووووووووف! امروز گند زدم.خوب شد آرش خان خودشان به این فکر افتادند قبل از رئیس جانشان یه تستی کنند مرا وگرنه آبروی خودش و من و معرف همه با هم به فنا می رفت. انقدر بد و پر غلط و با مکث حرف زدم که طفلک فکر کرد آمده موسسه زبان کیش با بچه های s1 سروکله  بزنه! دست خودم نیست. نمی تونم ذهنم را روی چیز دیگری به جز چیزی که حالا فکرم را به خودش مشغول کرده متمرکز کنم. خودش هم فهمید. یا حداقل سعی کرد بفهمه چون نه غر زد نه اخم و تخم کرد و نه حتی چشم هایش را گرد کرد فقط گفت: امشب بعد از ساعت 11 وقتم آزاده. زنگ بزنید دوباره با هم صحبت کنیم. به زبون اصلی البته!خودش به سه زبان کاملا مسلطه. قرار بود توی یکی از آژانس های مسافرتی یه کوچولو همکار بشیم که با افتضاح امروز...................... تا شب ببینم چی می شه!

3.آقای محترم ! توی تاکسی سمند به اون بزرگی چنان چسبیده به پای من که انگار قراره حاجت بگیره. هر چقدر خودم را بیشتر جمع می کنم بیشتر به ضریح می چسبد! وقتی دستش را خیلی خونسرد گذاشت روی پایم اول خواستم تف کنم توی صورتش؛ بعد خواستم داد و هوار راه بیاندازم( دیدم ازم برنمی یاد) بعد خواستم از ماشین پیاده شم که یاد حرف دوستی افتادم که می گفت: اونهایی که توی ماشین خودشون رو می چسبونن به زن بغل دستی اشون یا می رن ته اتوبوس که بچسبن به زن ها یه جور خیلی خاصی بیمارن! دست محترمشون رو پرت کردم سر جای اصلیش( روی پای خودش!) بعد گفتم: شما هزار پایید؟ گفت: چی؟ خیلی خونسرد گفتم: این پای منه. شما اگه هزار پا نیستید دستتون رو بذارید روی یکی از دو تا پاهای خودتون. آقای محترم با سلام و صلوات راننده که بدرقه راهشون شد! کرایه دوبل دادند و گورشان را گم کردند!

4.اول که گفت: هم اسم خودتم ؛ نشناختمش. شماره اش هم آشنا نبود. صدایش هم. ولی به روی خودم نیاوردم. دو دقیقه ای حرف زد تا با جیغ و هوار فهمیدن خودم را اعلام کنم. توی کلاس های خلاقیت نویسندگی حمید باباوند با هم آشنا شدیم. من سال اول پرستاری بودم و دوست هم اسم من سال دوم زبان فرانسه. از آن دخترهای تو دل بروی اساسی. از آن هایی که اول از همه با شخصیت شان تحت تاثیرت قرار می دهند. شاعر بود قلم خوبی هم داشت. منبع همه الهام هایش هم پسری بود به اسم بابک. دو سال از هم بی خبر بودیم. دیروز فکر کردم لابد زنگ زده عروسی اش دعوتم کند. صدایش را که نشناختم فکر کردم لابد آلزایمر گرفته ام. اما وقتی گفت می خواهد راجع  به قرص هایی که تازه دکتر برایش تجویز کرده و انگار  بهش نمی سازه سوالاتی بکنه؛ یقین کردم لابد بلایی سر اون صدای همیشه شاد و زنگدار اومده که این طور غریبه می زنه. جزییات چیزی که گفت خیلی مهم نیست. مهم اینه که ؛ طرفی که دوست هم اسم من عاشقش می شه بعد از یه مدتی به قول دوستی می گه: ای لاو یو  یعنی همون ای فاک یو! هم اسم من هم اول فکر می کنه خب چه عیبی داره اگه همه وجودت رو در اختیار کسی بذاری که دوستش داری؛ که دوستت داره؟ به قول خودش می خواسته طعم تسلیم شدن رو هم بچشه. بعد تر که طرف مورد نظر بهش می گه آی فاک یو از اسمش معلومه که یعنی چی و طبیعیه که وقتی کار فاک تموم می شه و تو دیگه طعم جدیدی از لذت رو براش نداری باید خیلی منطقی بگی: بای هانی!( حوصله انگلیسی نوشتنش رو ندارم. اصلا چه فرقی می کنه؟ تو به زبون اصلی بخون!) تقریبا اون فاصله نامریی بین مرگ و زندگی رو به وضوح می بینه.

ندا می گفت: تا دو هفته بعدش کارم این بود که از صبح تا بعداز ظهر تو خیابون ها بچرخم و به دختر ها ذل بزنم و هی از خودم بپرسم اینا چی دارن که کسی واقعا عاشقشون می شه؟ یا اصلا اونی که قراره بابک عاشقش بشه چه شکلی می تونه باشه؟ بعد از دو هفته هم یه شب 59 تا قرص ایندرال رو از جعبه داروی مادرش بر می داره و .........................

بی خیال زبان فرانسه شده. به گفته خودش یک سالی هست اصلا یه جمله فرانسوی هم نگفته. شعر هم که خب بدون الهام نمی یاد. نوشتن هم که لابد ذوقی یا انگیزه ای می خواد که ندا نداره. نمی دونستم چی باید بگم. حرف کم آورده بودم. کلمه نداشتم برای جمله هایی که باید تو ذهنم کنار هم ردیفشون می کردم. سخته لابد به کسی بگویی دوستت دارم و او به جایش بگوید......................................

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:24 توسط مهرگان |


اینک فقط در رویاست
که می شود بوسه بر دستان تو زد .
و من سخن میگویم ، کار میکنم
همانم که بودم ، سیگار میکشم ، هراس می ورزم ...
و چگونه این شبها را دوام می آورم ؟...


جوزپه انگارتی
با سپاس از آرشیو صفر مطلق
+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 10:25 توسط مهرگان |


تازگی ها یکی از کارهایی که خیلی آرومم می کنه گپ زدن با دوستان آن سوی آب هاست! دوست های مانده در غربت. یا شاید رانده به غربت. چقدر بد است که توی کشور خودت اجازه زندگی نداشته باشی. کشوری نداشته باشی. کشورت مشتی خاطره باشد و دنیایی حرف توی دالان های ذهنت. کشورت خاک تو نباشد. اجازه حضور تو توی خاکی که اولین قدم هایت را در آغوش کشیده برایت وجود نداشته باشد.اجازه زندگی به تو نمی دهند اما خاطره هایت همچنان کشان کشان با تو می آیند حتی تا شمالی ترین نقطه سوئد. سردترین هوایی که تا آخر عمرت خواهی دید. بعد وقتی داری همین طور توی نت با دوست توی ایرانت شوخی می کنی ومی خندی انگار چیزی بیخ گلویت گیر می کند که بی مقدمه می پرسی: اونجا هوا خیلی گرمه نه؟ وقتی بله می گیری حسرت توی صدایت موج میزند: به جای من هم گرماش رو لمس کن. می دونم کار سختیه شاید هم مسخره. اما دلم آفتاب وحشتناک مرداد تهران رو می خواد! کسی هست که دلش گرمای وحشتناک مرداد را بخواهد؟ آن هم توی تهران؟ دلمان خوش است به همین دورادور گپ زدن ها. به ندیدن صورت هایمان توی قاب نگاه آن دیگری. به اینکه وقتی با هم هستیم یادمان برود که هر دومان چه قدر تنهاییم. و یکیمان با سیاست خودش را گم می کند و آن دیگری با کار لابد. عمر یاد رفتنمان کوتاه است. هر دو کار داریم. اصلا همیشه کار داریم. اگر بخواهی متوسط نباشی و متوسط نمانی آن هم در روزگاری که آدم های دور و برت یک مشت آدم خوب و مهربان و راضی و متوسط هستند بد جور در اقلیتی. کاش به این الکی خوب بودن یا خوش بودن یا راضی بودن راضی نبودیم.

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 21:45 توسط مهرگان |


ما نیز مردمانی هستیم!

نه اینکه نشناسمشان یا تحت تاثیر چیزی قرار گرفته باشم نه. اینها هم شهری های من هستند. فاصله خانه من تا مثلا نظام آباد که آرمان شهر کوچکی برای خلافکار هاست پنج تا خیابان تو در تو بیش تر نیست. بخیه زدن پای یکی شان را هم خیلی اتفاقی توی بیمارستان امام حسین دیده ام. کسی که می خواست با اره برش سنگ نمی دانم کجای آن دیگری را قطع کند! وقتی پای همان دیگری را بخیه می زدند نشسته بود و زار زار گریه می کرد. خودش مصدوم را آورده بود اورژانس! من اما اسمشان را اراذل و اوباش نمی گذارم. به آنارشیست ها بیش تر شبیه هستند. آن ها هم حقشان را می خواهند. با زور و تهدید و خشونت البته.

سردار احمدرضا رادان( این نام را برای فردای کودکانتان مثلا کنار نام آدم هایی مثل سعید امامی یا اکبر گنجی یا قاضی حداد به خاطر بسپارید):

(فردا اول مرداد ماهه. مرحله دوم طرح مبارزه با آسیب های اجتماعی از فردا با قدرت بیش تر آغاز می شه. از عموم هم میهنان عزیز می خواهیم در این طرح ما رو یاری کنند)

با اینکه هیچ علاقه ای به شیرین کاری های آقای حسنی ندارم اما برنامه هر دوشب کوله پشتی را که گپ و گفتی بود با رئیس پلیس تهران را کامل نگاه کردم. به رفتار پلیس و کلیت طرح کاری ندارم. برای ایجادش تصمیمی نگرفتیم برای توقفش هم طبیعتا بی تکلیف تریم! به این که توی این کشور انگار همیشه در شرایط جنگی به سر می بریم چون همیشه در حال انجام طرح های ضربتی هستیم هم کاری ندارم. من به رفتارهای هنجار شکنانه گروهی فکر می کنم که شاید تا ده سال پیش در اقلیت صرف بودند اما امروز برای خودشان قوم بزرگی شده اند! در جامعه ای که موی بلند یا شلوار کوتاه مصادیق هنجار شکنی تلقی می شود طبیعی است که برخورد با مصادیق شرارت که قمه است و ساتور و پایپ و کیف هرویین و عربده و یک آدم شوکه شده که نیمه شب توی خانه اش ریخته اند و توی کوچه با بلند گو هیمنه اش ! را شکسته اند نیاز به نیروهای ویژه دارد که با لباس سرتا پا مشکی و جلیقه های ضد گلوله و ماسک روی صورت شبیه قاچاقچیان اسلحه روس هستند! این اراذل و اوباش محصول همین جامعه اند. هم محلی های ما هستند یا حداقل هم شهری. آنها وقتی چاقو می کشند؛ تجاوز می کنند و بعضی هاشان حتی از زجه زدن زنانی که مورد تجاوز قرارشان داده بودند لذت می برند آدم های خیلی عجیبی نیستند. بچه ای که از توی مغازه شیر می دزد یا توی کوچه هر روز معرکه می گیرد و توی پنج سالگی رنگی ترین الفاظ رکیک را نثار حتی پدر و مادرش می کند توی برق فردای چشمانش جوانی است بیست یا سی ساله؛ سوار بر موتور؛ با قمه ای زیر پیراهن؛ گیج از نشئه هروئین یا کراک یا شیشه؛ با چشمانی کاملا بسته از مغازه ای بزرگ تر پول بیش تری می دزد؛ با قمه اش هر روز توی محل خونی می ریزد و این بار به جای فحش دادن, حرصش را؛ کمبودهایش را؛ غرائض سرکوب شده اش را همراه با تحقیری که هر روز از جامعه می بیند بر پیکر نحیف دخترکی دبیرستانی یا زنی باردار خالی می کند!

درکش سخت نیست. تنها به یک شرط. یادمان باشد که این ها در جزایر دور افتاده بزرگ نشده اند. آدم های همین جامعه هستند. به خودمان نگاهی بکنیم. این نیازهای سرکوب شده؛ این خواسته های ندیده گرفته شده که کم کم تبدیل به عقده های فراگیر همه ما شده شاید از ما ارذل و اوباش نساخته اما ما را تبدیل به مردمانی به شدت منزوی؛ عصبی؛ پرخاشگر و قانون شکن کرده است. اراذل و اوباش امروز که به شکل یک جانی نمایش داده می شوند بچه های بیست سال پیش هستند که در دل فقر اجتماعی؛ جنگ؛ در دل بی توجهی به حداقل نیازهای یک کودک به بار نشستند.

صادقانه بگویم من باورشان دارم. آن ها نیز مردمانی هستند.

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 16:8 توسط مهرگان |