تبليغاتX
ممنوعه

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

هیچی ندارم بنویسم. خالی ام. دلم فقط جاده می خواد و دریا.دریای تنهایی. تنهای تنهای تنها.                          

موندم این همه تلاش؛ این همه شب کاری پشت شب کاری واسه روز میلادت اون جور که می خوام غافلگیرت می کنه یا نه؟

کاش حداقل می دونستم حالت چطوره؟ کاش حداقل می دونستم حال خودم چطوره؟

کاش یه شب بهم مرخصی می دادن جل و پلاسم رو جمع می کردم می زدم به جاده. این روزها انگار یکی دست گذاشته رو گلوم و......

*پ.ن: شاید سپید مات تر یا گندمی باشم

       بشمار من باید عزیز چندمی باشم؟(روجا صداقتی)

این شعر روجا رو بی نهایت دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:52 توسط مهرگان |


برداشت 3

کا-ندوم

تمام طول راه تا داروخانه را به خودم غر زده ام که جهان سومی ام! حتی اگر کلی پز روشنفکری داشته باشم و به خیلی اروپایی بازی ها ببالم!

زن؛ چادر مشکی اش را زیر چانه گرد و سفید محکم می کند و رو به آقای دکتر می گوید: با خانم دکتر کار داشتم.

این پا و آن پا می کنم که بگویم یا نه؟ سرم را از روی ویترین لوازم آرایشی داروخانه بالا نمی آورم که مبادا با آقای دکتر چشم توی چشم بشوم و باز هم سر این شعور حماقتم غر می زنم.

صدای لهجه دار زن انقدر زیر و پایین است که من از پشت سرش به زحمت چند کلمه ای می شنوم:

اینا خوبن دیگه؟ آدم رو مریض رو که نمی کنن؟

خانم دکتر اما پروایی ندارد.

اینا که من به شما می دم خارجی ان. ضد حساسیت هم هستند. تا حالا که کسی گله ای نداشته. مشتری هاش هم زیاده.

زن صورتش را این بار نزدیک تر می برد و لابد سوال دیگری می پرسد. خانم دکتر از توی قفسه پشت سرش بسته ای را باز می کند و چیزی را توی مشتش می گیرد و توی نایلون مشکی می پیچد. زن با روسری روی سرش عرق پشت لبش را پاک می کند. انگار که کار سنگینی کرده باشد؛ نفس خسته یا شاید شرمگینش را هی می کند توی هوای الکل و پنبه ای داروخانه. بسته سه تایی را خانم دکتر می گذارد توی دست خانم چادری.

نگران نباش. مشکلی پیش نمی یاد.

موقع رد شدن خانم چادری؛ دم در؛ که با هم سینه به سینه شدیم تصویر زنی هم سن و سال مادرم توی چادر مشکی با صورت سفید که از شرم رنگ گل های قالی اش شده بود یخم کرد.

خودم هم نفهمیدم چرا بی جهت نسبت به شوهر زن چادری حس تنفر پیدا کردم. تصویر مردی هم سن پدرم ...................

با صدای بلند رو به آقای دکتر می گویم: اسپری موبر می خواستم!

زن چادر مشکی نبود که کمی بخندد!

 

پشت میز رستوران به عقب و جلو کردن ماشین که بد پارک کرده بودیم نگاه می کردم که دو تایی از در آمدند تو. صورت بدون آرایش دختر بدجور خسته و عصبی بود. پسر نشست پشت میز کنار دستی من و دختر رفت سمت دستشویی رستوران. ماشین درست پارک شد و کسی دستور غذا گرفت و دود تلخ سیگار پاشیده شد توی صورتم و گپ و گفت همیشگی. من اما حواسم پیش تو نمی فهمی تو نمی فهمی های دختر بود که با روژ گونه و ماتیک رنگ آدمیزاد گرفته بود. پسر جدی نمی گرفت. دختر اما نگران اتفاقی بود که با لحظه ای تعلل شاید زندگی اش را برای همیشه خراب می کرد.

اگه یه بار دیگه این کار رو بکنی به خدا دیگه اسمت رو نمی یارم.

چجوری بهت بگم بابا راحت نیستم. خودت هم که همیشه اذیت می شی. پس چرا هی پیله می کنی؟ من حواسم هست. طوری نمی شه. این بار مگه چیزی شد؟ به خودت بیش تر حال نداد؟

 

 

توی دوستانم کسی را می شناسم که لیسانس مامایی دارد اما هر دو دخترش را آن هم به فاصله 1 سال ناخواسته به دنیا آورده!

پ.ن: موضوع پیش پا افتاده ای نیست. دختر خاله 16 ساله من کلی سرخ و سفید شد تا از من پرسید اگه کسی شو.ر.ت کس دیگه ای رو بپوشه حامله می شه یا نه؟؟؟! نه اینکه چیزی سرش نشود نه. اما اطلاعات عموم ما از مسائل جنسی گاهی زیادی خنده دار و احمقانه به نظر می رسد. بابت کارم خیلی وقت ها به سوال هایی جواب می دهم که گاهی از سر سادگی به شدت کودکانه به نظر می رسند آن هم نه از دختر بچه های 16 ساله که از پسر های هم سن و سالم و گاهی بزرگ تر!

پ.ن:  sex education توی کشور ما واژه غریبی است. یک جور تابو است. این که کی شکسته می شود این باور های خرافی رابطه مستقیمی دارد با کنترل خیلی از مشکلات پس از س.ک.س های پر خطر.

این بار قبل از به آغوش کشیدن پارتنرتان کمی فکر کنید. لطفا!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 21:3 توسط مهرگان |