زنده به گور
همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم.
چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند!
سال پنجم دبستان بودم. به هر کس که اسمش را بگویی یک جمله تحویلت می دهد. درست مثل غزل های حافظ.یوسف گمگشته اش را همه از حفظ اند انگار! من اما صادق هدایت را توی بساط پیرمرد خنزر پنزری(به قول خودش) آن هم عصر یک جمعه پاییزی توی پیاده روی لاله زار پیدا کردم. همان سالها که هنوز تهران برای پدرم بوی خاطره و آرمان و حزب و مبارزه را می داد. لاله زار برایش بابت تائتر هایی که دیده بود یا شاید قهوه هایی که توی کافه های کوچک دور و برش خورده بود یا بابت دوستانی که روزگاری بودند و حالا جایشان خالی بود یا حتی بابت جای قدم هایی که به مسلخ رفته بودند اما هنوز خاطره هاشان گرم بود و عزیز انقدر که می شد توی عصر های جمعه اش دختر کوچکت را هم پای خاطره گردی های خودت کنی. از فردوسی و تالار عتیقه فروش ها! تا استامبول و بازار ماهی فروش ها و ورق باز ها و ویسکی خور هایش. جانی واکر مخصوصا که توی خانه ما به اسب نشان معروف بود!
همه انگار با بوف کور شروع می کنند. همه انگار محو در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره........... گفتن هدایت می شوند بس که جز این دیگر چیزی از کسی نمی شنوی. من اما عاشق مجموعه زنده به گورش شدم. آبجی خانم و مرده خورها و تاریک خانه و ..........
هر چند بعد ها خیلی از عقایدیش را پیش خودم پس و پیش کردم و بعضی هاشان را کلا بوسیدم و کنار گذاشتم اما هدایت جز معدود نویسنده هایی بود که به طرز وحشتناکی روی نوشتن و حتی نگاهم به دنیا تاثیر گذاشت. من از بوف کور محو زن اثیری شدم و بس. محو معنای اثیری.
به نگاه ماتریالیستی اش به تمام جهان کاری ندارم اما شک ندارم که او خالق بهترین شخصیت های خاکستری داستان های ایرانی است. بگذریم از تبحر غریبش در نوشتن داستان کوتاه.
پ.ن: دفتر خاطرات کلاس پنجم دبستانم را پیدا کرده ام. یاد صادق هدایت نبودم. صفحه های چروک دفتر صدبرگ جلد چرمی قهوه ای را که ورق زدم پرت شدم توی دختر بچگی های خودم.روزی که کتاب را خریده ام بالای صفحه با خودکار مشکی و خط شکسته آن وقت ها نوشته ام: مامان می گه هر کی صادق هدایت بخونه خودکشی می کنه. خدا به خیر بگذرونه!
Modigliami
Un film the MICK DAVIS
Musique GUY FARLEY
اولین فیلمی که با هم دیدیم. توی سینمای خانگی ات. اولین بار که با هم جنگیدیم. سر موسیقی کلاسیک حوصله سر بر که البته نظر تو بود نه من. اگر گفتی از کجا خریدیمش؟ موسیقی متنش را می گویم. یادت هست شرطمان چه بود که تو باختی و مجبور شدی تمام آهنگ ها را از اول تا آخر گوش کنی و لابد حرص بخوری و من هی لبخندهای مسخره تحویلت بدهم که دیدی شرط را بردم. یادت هست می گفتی: کسل کننده تر از ترکیب ویلون و سل صدای دیگری نمی شناسی؟ بعید می دانم. بعید می دانم یادت باشد. شرطمان و عهدمان و حرف های خودت حتی. من اما مثل هیمشه کار خودم را کردم. حالا می نشینم بلند می شوم درس می خوانم حرف می زنم اما کسل نمی شوم از تکرار مکرر آوای ویلون. آرام آرام آرام.......................
پ.ن: رفته ام مثل بچه مدرسه ای ها کلی دفتر و خودکار و خرده ریز دانشگاهی خریده ام. مثل ترم اولی ها شاید. ذوقی داشت اما برای خودش.
پ.ن:راه را اشتباه نرفته ام. اما تازه فهمیده ام دارم پیاده می روم. پیاده تند هم که بروی آرامی. آرام آرام آرام.
غر _ پاتوق_ کتاب
الان نمی فهمی.الان که می گم آخر این کار زود پیر کردن خودته گوش که نمی کنی. باشه سرتق بازی در بیار. ببینیم کی برنده می شه.
تسلیم مامان جان. به قول خودت خوش به حال اون دوستم که باستان شناسی دانشگاه تهران قبول شد. درسش هم درسه هم تفریح. بعید می دونم کسی بگه خوش به حال من که شب ها هلاک خوابم و صبح ها گیج از بی خوابی. بس که این شب کاری های بیمارستان گاهی جسم و روح را با هم شکنجه می کند. کسی که زورم نکرده بود. خودم خواستم پرستاری بخوانم. همینه که هست.
من خیلی به این توی تهران زندگی کردنم افتخار نمی کنم.نمی گم تهرانی بودنم چون اینجا مثل امریکا ته ته هرکس را که نگاه کنی به هر خراب شده ای می رسی الا تهران. اما تک و توک جاهایی هستند که عاشقشان هستم. مشتری اشانم خلاصه. کافه فرانسه یکی از همان جاهاست.این جا اصلا کافه نیست قنادی است. اسم کافه را هم احتمالا خودم گذاشتم رویش. اما می شود هر تنقلات! کافی شاپی را توی بار – کافی شاپ کنج مغازه پیدا کرد. از خوشمزگی بی نظیر شیرینی دانمارکی و ترهای معرکه اش که بگذریم قیمت فوق العاده مناسب و برخورد گرم کارکنانش حسابی پاگیرتان می کند. البته اگر حالش را داشتید و سری زدید بی خیال نشستن شوید. کاپوچینویتان را همین طور ایستاده به سبک فرانسوی های امروزی عجول سر بکشید.
قنادی فرانسه. خیابان انقلاب. روبروی پمپ بنزین وصال.
بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هر کس دورتر افتاد عاشق تر است
اول مال خودم
حواسم را بده تا پرت کنم.
کولی پیراهن تنگ یک خواب بلند( کیکاوس یاکیده)
از صدای نازش که بگذریم قطعه های خوبی توی این کتاب نسبتا قطورش پیدا می شود.این روزها که رنگ آفتاب زود زود می پرد بعضی کلمات ترنم عجیبی می دهند به هوای نرم و خنک عصر های دلگیرش. از فاطمه هم بابت معرفی های اخیرش ممنون. این یکی هم؛ کار دوست جان من است و خبرگزاری دانشجویان ایران!
ترجیع بند!
مهر هم آمد. دلم هوای ابر و باران پاییز را می خواهد. خش خش برگ ها زیرپا. هو هوی باد زیر مانتوی چسبیده به تن بدون لباس. عصر های دلگیر پر از اشک و حسرت و کلی عسل! که توی خانه همیشه تاریکش که مثل اتاق ظهور عکس هایش می ماند قهوه بخوریم و توی کاناپه لم بدهیم و فیلم ببینیم و من فنجانم را برگردانم و و بگویم:
دلقک افتاده با زنگوله! دارم شوهر می کنم!
و هر دو از این اظهار فضل توی لب های هم ریز ریز بخندیم.


