تبليغاتX
ممنوعه
بی هوای تو نفس کشیدن.

پاییز. بی نهایت رنگ ها !

   Image hosted by allyoucanupload.com  

پ.ن:پیش پیش ممنون از منصور نصیری دور از وطن که اجازه

راست کلیک کردن روی عکس هایش را به آدم می دهد!             

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:35 توسط مهرگان


سرگیجه

توی کارگاه پراتیک جمع شده ایم. مانتو و شلوار و کفش و جوراب سفید با مقنعه های سرمه ای. زیر دست مربی به سختی نبض full همدیگر را پیدا می کنیم. فشار خون گرفتنمان خودش مصیبتی است. روزی که برای اولین بار قرار بود سوند زدن را توی بیمارستان یاد بگیریم و پیرزن بیچاره شاید از ترس دیدن آن همه سفید پوش بالای سرش زیرش را کثیف کرد و وقتی شنیدیم که باید خودمان تمیزش کنیم همه رو ترش کردیم که: استاد! ما!روزی که..............

توی کلاس پراتیک بچه های ترم اول پرستاری همیشه همین خاطرات را زنده و جلوی چشم می شود دید. دوشنبه حسابی خندیدم به خودم. خودم که همین یکی دو سال پیش شاید جای آن دختری بودم که از بس بچه ها فشار خونش را گرفته بودند وقتی از روی صندلی بلند شد سرگیجه غش دادش روی زمین!

بابت اوضاع و احوال این روزها رفتم پیش روانشناس. اصلا هم به روی خودم نیاوردم که این کارها روشنفکر بازی است یا من که دیوانه نیستم! گاهی وقتی کم می آوری و مجبوری روی زانوهایت راه بروی و از اینکه هر روز جلوی چشم دوست و آشنا و غریبه بغض کنی و بشکنی حالت از خودت به هم می خورد بد نیست بروی پیش کسی که چیزی نمی داند؛ بی خود قضاوت نمی کند و شاید آخرین دیدارت همان اولین دیدارتان باشد! کابوس ها تمام نشدند هنوز. هنوز هم شبه ساکتش توی خوابهایم گنگ و عجیب حضور دارد. هنوز هم توی دریا یا خانه مادری ام توی شمال یا خانه کلنگی یه وجبی با اتاق های تو در تو مدام می آِیدو می رود؛ اما بهترم. این بهتر بودن را حس می کنم هر چند که هنوز شب و روزم پرو خالی می شود از نفس هایش.

مادرم را کلافه کرده ام بس که روزنامه ها را قیچی می کنم. عکس هایی را که توی آلبوم می گذارم نگاه می کند و دستش را می گذارد روی عکس احمدی نژاد و می گوید: اینو واسه چی می ذاری تو آلبوم؟ واسه موزه؟ می خندم. دستم را آرام می گذارم روی نام کنار عکس. آره دارم یه موزه می سازم واسه خاطره هام.

پ.ن: دانشگاه رسما شروع شده! رسما شروع شدنش هم یعنی امتحان و جزوه و نکته و بیماری؛ عوارض؛ پیشگیری و درمان!

پ:ن: Camille Claudel با بازی ایزابل آجانی و جرارد دی پاردیو را بی نهایت دوست دارم. عاشقانه ترین فیلمی که دیده ام. رابطه عمیقی از عشق و هنر که بین استاد و شاگردی شکل می گیرد و رودن( مجسمه ساز ایتالیایی با بازی دی پاردیو) عاشق کلودل( ایزابل آجانی مجسمه ساز فرانسوی) می شود.تنهایی و طرد شدگی کلودل از سوی خانواده و رودن و پایان تلخ و تراژیک فیلم من را یاد زندگی......

پ:ن نوستالژیک!: نمایشگاه مطبوعات هم شروع شد. کیهان بچه ها و مجله فیلم و هوشنگ گلمکانی و بعدتر چلچراغی ها و بچه هایی که توی ایرانشهر همشهری نوشتند و کلی حرف و عکس و خاطره و .....

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 17:39 توسط مهرگان |


خاک سرد(به یاد قیصر امین پور)

آینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو روشن نیست.........

حیف شد. فقط همین.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:31 توسط مهرگان |