تبليغاتX
ممنوعه

من عاشق ژله های شکری بودم. مثل قاچ های نارنگی بودند. سبز و نارنجی و زرد و قرمز. قرمز ها ترش بودند. زردها لیمویی. نازنجی ها پرتقالی. یادت هست سبزها چه مزه ای بودند؟ دست می گرفتی به دیوار و پا می کشیدی روی زمین. هنوز زمین گیر نشده بودی. همان روزها هم عاشق انار بودم. که دو تایی با صبر و حوصله قاچ بزنیم و با پشت قاشق دانه کنیم توی کاسه بلوری که شب با گل پر و نمک  دور هم بخوریم. من گلپر دوست نداشتم. هنوز هم دوست ندارم. آجیل را از تواضع می خریدیم. چه حساسیتی داشتی به این نشانه های تهرانی بودنت. بادام و پسته و فندق و کشمش سبز و برگه زرد آلو و هلو را که جدا جدا می خریدی و آن آقای سیبیلو با موهای جو گندمی آن روزهایش دست می انداخت زیرشان و روی هم پیچ و تابشان می داد که به همه مان پسته های خندان و برگه های شیرین برسد. شیرینی خانه ات اما همیشه نان نخودچی بود. پوک بود؛ زود می شکست. اما من دوستشان داشتم. بس که خانم بودند و مرتب و منظم توی جایشان منتظر؛ تا دست خریداری به بغل بزندشان! سیب سرخ شمیران و پرتقال شهسوار و نارنگی های خوشمزه یافا (که می گفتی اینها رو تو اسرائیل روی آب پرورش می دن!) را باید می چیدیم توی دیس گل مرغی. هر چیزی آدابی داشت انگار. شب هم مامان به سبک خودش فسنجا ن می پخت با بورانی و بابا استثنا آن شب ایراد نمی گرفت به غذا خوردن و بلند بلند خندیدن و وروجک بازی های دختر هفت- هشت ساله اش و بعد از شام بساط چای بود و شیرنی نخود چی و دیس میوه و کاسه بزرگ آجیل و وزارت امور خارجه و شاهنشاه آریا مهر و کافه و کاباره و مهستی و صدای هایده و لاله زار و من که گیج می خوردم توی آدم های بیست سال و سی سال پیش و نواده های حرمسرای خواجه های قجری و نمی فهمیدم کی مست می شدم از نشئگی آن همه رویای خوب که توی بغل مامان یا عزیز یا حتی خودت باقی حرف ها را توی خیال بافی های خودم می دیدم و بیهوش می شدم از کلافگی  خواب.

این تکرار هر ساله یلداهای من بود توی همان روزهای خوب کودکی. تو بودی و حیاط قدیمی و حوض و ریشه های درخت به که به امید شکوفه دادن به انتظار بهار چشم به آسمان می دوختند. من بودم و دنیایی دختر بچگی و شیرین زبانی و حرف و سوال و انتظار که تا تو بودی جواب بود و مهر بانی و صبوری.

حالا هم یلدا هست و مهمانی هست و آدم های دیروز که شکسته تر شده اند و آدم های تازه که  با خنده های جدیدشان جای رفته ها را پر کرده اند. حالا هم هر سال هندوانه و آجیل و شیرینی و باسلق  و انار سر سفره یلدایمان هست. ولی کسی یادش نمی ماند من عاشق ژله های شکری هستم.

پ.ن: هر سال شب یلدا به یاد شیرینی آن روزها کام بچه های هم سن و سال دختر بچگی های خودم را شیرین می کنم. امسال هم.............................

دلم هوای دختر بچگی هایم را کرد امروز. حیف که حالا فقط می شود بر سر خاکت همه آن شیرین زبانی ها را با تو قسمت کنم. یلدایت مبارک مرد خوب کودکی هایم.

این هم باشه: روزی کسی برایم نوشت:

رویای بهار باور دروغ هاست. زمستانت همواره برقرار!

نازنین! یلدا هست که باور کنیم زمستان رفتنی است؛ بهارمان جاودان!

یلدایتان مبارک.   

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:5 توسط مهرگان |


اعتبار

دفترچه بیمه اعتبار ندارد. بر می گردانمش روی میز و می گویم:

اعتبارش تموم شده خانم. اول ببرید اعتبار بزنن بعد.

می گوید بیمار خودش نیست.

اخم می کنم که نمی دونید نمی شه تو دفترچه خوتون واسه کس دیگه ای دارو بنویسید؟

می گوید گفته اند که نمی تواند بچه ها را بیمه کند.

می گوید حالا که بازنشسته شده دخترها دیگر بیمه او نیستند.

بی حوصله می گویم خب قانون است دیگر.

بعد به فکرم می رسد که شوهرش؟

می پرسم مگه شوهرتون بیمه نیستند؟

احمقم که من من کردنش را نمی بینم.

دوباره می پرسم شغل شوهرتون چیه؟

سر توی چادر می کند و به زحمت جواب می دهد: هیچی. بیکاره.

با تعجب می گویم: بیکاره؟ یعنی خرج خودتون و دو تا دخترهاتون رو با همین 160 تومن حقوق بازنشستگی می دید؟

کار می کرد. خانه مردم. بعد از بیست  و سه سال کار کردن برای دولت حالا کارگری خانه مردم را می کرد و شوهرش......

هر چه بیشتر در دل جامعه باشی نقض های فاجعه آمیز حقوق زنان را بیشتر درک می کنی. خیلی وقت است به این جمله فکر می کنم که راجع به حقوق زنان ایرانی تنها یک جمله می شود گفت: کدام عدالت؟ کدام برابری؟!

 

 

افشین داروها را توی دفترچه من می نویسد. دکتر ذوقی داروها را از آزادی می فرستد و من مدام به ماه بعد فکر می کنم که داروهای گران  بهاره 16 ساله را بدون دفترچه بیمه چطور می خواهد تهیه کند؟

پ.ن: هوا حسابی سرد شده. به قول صفر مطلق خودت رو خوب بپوشون. لااقل دیگه از این فاسد تر نمی شی!

تبصره: حق بیمه فرزندان زنانی که شاغل هستند تا پیش از بازنشستگی مادر معتبر است و بعد از آن فرزندان از سرپرستی بیمه مادر خارج می شوند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:53 توسط مهرگان |


تف نکن لطفا!

تف هم کردی توی پیاده رو نکن لطفا!

توی پیاده رو هم تف کسی را دیدی با کف کفشت پا رویش نگذار لطفا!

پا رویش گذاشتی با کفش تفی ات توی خانه نیا لطفا!

حالا اگر چهار دیواری اختیاری بود و خواستی بیایی روی فرش یادت باشد که قاطی نشانه مردانگی که به کف کفشت چسبیده مایکو باکتریوم توبرکلوزیس را هم مهمان ناخوانده ات کرده ای.

پ.ن: مایکو باکتریوم عامل بیماری سل است. در شرایط عادی بین 2 تا 6 ماه و در شرایط خاص تا 50 سال هم باسیل زنده خواهد بود و قدرت آلوده کنندگی خواهد داشت.

این روزها که هوا رو به سردی می گذارد مراقب تف های توی پیاده رو باشید لطفا!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:49 توسط مهرگان |


۱۶ آذر به روایت دوستان

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

Image hosted by allyoucanupload.com

فیلم و عکس زیاد است برای دانلود. من اما .............................

پ.ن: بغض ما و ظلم ظلمت موندنی نبوده و نیست!!!!!

دارم فکر می کنم به بادکنک بازی بچه ها. فکر می کنم به رستم های زمانه. به بچه ای که خودمون اسمش رو رستم گذاشتیم و حالا از ترس رستمی که خود ساخته ایم........................

طعنه زیاد شنیدم توی این چند روز. این که دانشگاه آزادی شدم اساسی و توی واحد تهران پزشکی که ته تفریح و زندگی بدون دغدغه است؛ شدم یکی مثل باقی دخترها که بزرگترین پروژه همه عمر دانشجویی اشون زدن مخ پسرهای رشته پزشکی و بلند بلند خندیدن و لوندی کردن با موی مش شده و پالتوهای کوتاه و تنگه!

بماند که این ها به خودی خود مگر چه اشکالی دارد هر چند که من آدم این کارها نیستم.

امروز روز دانشجوست. روز دانشجوی خوب توی ایران یعنی روز اعتراض و فریاد و دستگیری و زندانی شدن!روز خوب دانشجو توی ایران یعنی پلاکارد و رادیکال و چپ سوسیالیست و راست افراطی و ریش و پشم و روشنفکر مزلف. درست مثل دور تسلسل. هر سال 18 تیر می شود و 16 آذر و توی وبلاگ ها و سایت ها و کانال های اون ور آبی ساز خود زن! خبر از اعتراض های میلیونی و فریاد های گوش آسمان کر کن از یک هفته قبلش به راه است و آخر سر ماجرا با دستگیری بچه ها و یک سری عکس و فیلم ختم به خیر می شود و دوباره زندگی ادامه دارد تا 18 تیری دوباره و 16 آذری تکراری.

منفی بافی نمی کنم. از کارهای دیروز خودم و افکار امروزم نه پشیمانم نه سرخورده. هنوزهم نه بابت وطن یا خاک یا کوروش کبیر؛ به خاطر بچه هایی که امروز و فردا توی کوره های آجر پزی و کنار چهار راه ها و گوشه پیاده روی خیابان ها جان می کنند به هوای زندگی حاضرم جان بدهم؛ اما حقیقت محض این روزها عادتی است که به روزگار و آن چه بر سرمان می آید کرده ایم. انگار این نارضایتی و غر زدن جزیی از زندگیمان باشد (مثل نفس کشیدن) انقدر تکراری و عادی و بدون تداخل با روزمرگی هایمان است که هیچ تلاشی برای حتی لحظه ای تغییر نمی کنیم. حالا که عموم این مردم به این شرایط راضی اند! حالا که هیچ سهمی از هیچ چیزی نمی خواهند؛ حالا که حاضرند بروند و سهام صدقه ای عدالتشان را بگیرند و بچه هایشان  توی جنوب شهر ها و حاشیه نشینی ها بشوند اراذل و اوباش فردا؛ روا نیست که بگوییم زود خواهد بود روزی که ایران بشود مرز پر گهر!

حالا حالاها از توی جعبه های شانسی بچه ها؛ رئیس جمهور بیرون می آوریم و حتی اگر تخم مرغ روزانه امان را هم سهمیه بندی کنند عادت می کنیم و دل خوش خواهیم بود که تاریخ تکرار می شود و ناصرالدین شاه های امروز تکه تکه خاک و ثروتمان را به مفت می بخشند به روس ها و چینی ها و عرب ها و ما توی صف نان و تاکسی و بر سر و کول هم می زنیم .

16 آذر مثل همه روزهای سال خواهد بود اگر به این عادت کردن عادت کنیم.

یاد دوستان در بندمان همیشه آزاد.  

 

            

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:25 توسط مهرگان |


سیاه و سفید

این روزها یا خیلی خوبم یا خیلی بد. انگار حد وسطی هم ندارد. وقتی خوبم می گویم و می خندم و انقدر دوست داشتنی ام که خودم هم گاهی به جریان زندگی ام شک می کنم. وقتی هم که بدم...........

این که بعد از برنامه شبانه صالح علا توی آشپزخانه فسقلی فیزیوپاتولوژی بیماری های قلب را بخوانم و بعد هم ساعت 4 صبح قهوه دم کنم و هی شخصیت بریزم توی حصار آهنی و باهاشان بازی کنم و ریز ریز توی دلم قند آب شود و قهوه تلخ را بکند شیرین مثل عسل مال روزهای خوب است. این که توی اتوبوس ریالی پیچ شمیران- قدس کارت های لغت انگلیسی را که از توی کتاب داستان ها در می آورم زیر و رو کنم و از حس مفرط مفید بودن این روزها سر شار بشوم مال همان روزهایی است که خیلی خیلی خوبم.حتی اگر دقت هم نکنی؛ دختری که با کفش های کتانی! و کوله به دوش از سر زرگنده تا سه راه طالقانی و بعد تا نشر چشمه را به هوای خریدن دو تا کتاب پیاده می رود لابد زیادی خوب است وگرنه توی این سرما که آدم مغز خر........

گند بزنند اما روزهای بدم را. ساعت یازده شب بغض کرده توی تختواب جان می دهم و مدام با خودم می گویم: اعتمادی نیست هرگزخاک را؛ یک روز می بینی باد هم گم می کند بر ماسه و شن رد پایت را. روزها ی بد که بیایند دیگر هیچ چیز شادم نمی کند. هیچ لذت پنهانی حتی توی ناب ترین احساساتم پیدا نمی کنم که این دقیقه های موذی و بی حاصل را حتی شده برای چشم بر هم زدنی دور بریزم. نه دوست دارم حرف بزنم نه حرفی بشنوم. فقط گاهی که یاسی زنگ می زند و مصدق می خواند یا هر از گاهی که ضبط فکسنی مامان موقع درست کردن نهار صدای استاد را می ریزد توی جان آدم گوشه چشمی تر می کنم و فالی می گیرم به هوای فردا. فردایی که شاید نباشم تا فالم را ببینم. یک شنبه هم اگر باشد تا دوازده می چرخم دور خودم و همه که سر می گذارند روی بالین خواب؛ نگاه می کنم به لب های حسن سربخشیان و مهمان هایش که مثلا آلفرد یعقوب زاده است یا کارن فیروز یا ......... بعد انگار به حس مشترکی رسیده باشم سبک می شوم و گاهی خوشبین که فردا شاید مرحمتی شد و بارانی زد!

انقدر این بد و خوب بودن درهم شده که نمی دانم برایندش مثبت است یا منفی. صفر هم می تواند باشد شاید. از این الاکلنگ بازی بیهوده گاهی خسته می شوم. دوست دارم گاهی تاب بخورم. به اوج که می رسم دلم غنج بزند. پایین که می آیم مطمئن باشم به پا زدنی دوباره به نقطه اوجم باز می گردم. گاهی چشم هایم را ببندم و سر بخورم از روی سرسره و مثل بچگی ها مطمئن باشم کسی هست آن پایین که مرا توی زمین و هوا؛ درست قبل از تمام شدن لذت سرسره بازی و رسیدن به سیمان سخت زمین در آغوشم بکشد و بگذارد خوشی بدود تا ته ته ته وجودم.

پ.ن: نمی دانم این روزها چه اصراری دارم به تکرار هزار باره این جمله پیش خودم که نقطه اوج هر فواره لحظه سقوط آن است!

شاید بابت اینکه نمی دانم دارم سقوط می کنم یا اوج می گیرم این روزها.

پ.ن: وقتی سینه سپر می کنی که می خواهم تجربه کنم شهامت تاوان دادن هم داشته باش.( این را از آدم ظاهرا زیادی خوشی شنیدم که گاهی فکر می کردم به جز مارک لوازم آرایشش یا لباسی که می پوشد چیز دیگری از زندگی نمی داند!)

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:2 توسط مهرگان |