راستی دیشب خوابت را دیدم. همین حالا یادم آمد. با نوشین آمده بودیم خانه ات. در را که باز کردی دست های خیست را کشیدی توی موها. اولین بار بود بعد از مدت ها که این قدر روشن و حقیقی صورتت را می دیدم. مرا بغل کردی و بوسیدی و با نوشین دست دادی و خوش آمد گفتی. بعد دستم را کشیدی و بردی توی آشپزخانه غرغر کردی که چرا بی خبر مهمان دعوت کرده ام. توی خواب هم که شده نخواستم جوابت را بدهم. توی خواب هم انگار لال شده بودم روبروی تو. بعدش یک جای دیگر بود. همه اش یک سره عشق بازی بود. تا کجایش را یادم نیست اما صبح توی تاریک و روشن هوا چشم که باز کردم خستگی یک عمر جان کندن انگار افتاده بود روی سینه ام. خانه اما خانه تو نبود. یادت می آید به جز خانه خودت جای دیگر با تو خوابیده باشم؟
تنهایی اذیتم می کند. رفیق می خواهم. مرد نباشد اصلا. حوصله این که کسی عاشقم شود یا عاشق کسی شوم یا عشق کسی بیاید بیخ خرم را بگیرد که عشقم را پس بده ندارم. هم جنس باشد. یکی که دست و بالش رنگی باشد و توی ذهنش جشنواره کلمات و توی فکرش بشود آزاد بود و بلند بلند حرف زد و خواند و خندید. معذرت می خواهم اما دختری باشد که دنبال شوهرکردن هم نباشد حالا حالاها. اصلا یکی می خواهم مثل خودم دیوانه. آدم های تک بعدی اطرافم گاهی عجیب تنهایم می گذارند.
فکر عوض کردن رشته ام بدجور افتاده به جانم این روزها.
حالم به هم می خورد از دانشجویی که خودم باشم و آخر ترم در به در دنبال جزوه های تمیز و خوش خط میرزا بنویس های کلاس!
بیرون از دایره چشم او؛ آن سوی قهوه تلخ هیچ است. هیچ است چشمی که می پایدمان. چشمی که تلخ نگاه می کند از دیروز به فردامان؛ فردایی بی جا و دلیلی برای گریز؛ حتا به اندازه یک قهوه.
(با گارد باز) حسین سناپور
طعم دلنشین این روزهایم؛ طعم تلخ دهان تو. طعم گس و بی تکرار ultra light های لعنتی. ( روزی شاید انقدر شهامت داشته باشم که نام تو را هم با بهترین رنگ جعبه مداد رنگی ام خطی قرمز بکشم!)
وقتی نوه جهان پهلوان باشی و مادرت منیرو روانی پور باید هم وقتی کلاس پنجم دبستانی اینقدر شیرین و مسلط وب بنویسی
سرما و سفر!
رئیس جمهور طی سفر اضطراری اشان به شمال کشور دستور اکید داده اند به استفاده از کرسی و والر توسط هم وطنان عزیز. همین طور پیش بینی کرده اند اگر تا روز دوشنبه که اوج برف و سوز و سرماست زنده ماندید بعدش حتما سوخت بهتان می رسد. خیالتان راحت!
قهوه

بهترین قهوه ای که توی همه عمرم خوردم. طعمش بی نظیر بود. شیرین و گرم و غلیظ. بدون آب و فقط با شیر. هر چند درست کردنش درست بیست دقیقه وقت برد.
میشکا تویسرکانی!

کانال ماهواره روی شبکه اینتر ناسیونال است. همه هفده نفری که توی واحد هشت یکی از مجتمع های امیرآباد شمالی دور هم جمع شده اند کم و بیش تفکرات سوسیالیستی دارند. رفاه طبقه کارگری آرمانشان است. ضدیت با نظام سرمایه داری توی ساده ترین قواعد سازمانی اش قابل لمس است. این گربه شناسنامه دار یازده ماهه هر ماه برای گرفتن ناخن هایش! باید تا شهرک غرب توی پاجروی مامان جانش از پشت شیشه برای گربه های طبقه کارگر لابد دست تکان بدهد و از صمیم قلب ابراز تاسف کند.
..............................................................................................
پ.ن: خیلی زحمت می دهم به ارکیده بابت این قالب عوض کردن ها. هر چند خودش می خواهد. هیچ وقت هم نمی گوید چرا این قالب خوشگل ها را برای من پیدا می کند . مرسی. خیلی زیاد رفیق.
پ.ن تسلیت: شباهت فامیلی اتان یک لحظه بدجور مرا ترساند. اگر بگویم تسلیت می گویم یا متاسفم که باری از دوش تو که روزی همکارش بودی و لابد عمری رفیقش که کم نمی شود. اما شانه ای اگر خواستی........... برای بعضی ها زود است. خیلی زود.
روح تنبلی ام را این شنبه های بیکاری بدجوری شاد می کند. این که مجبور نیستم کله سحر توی این هوای سرد بزنم بیرون خودش معجزه مسلم است برایم. خلوتی و تاریکی و سکوت خانه را دیوانه وار دوست دارم. صبح توی خانه نیمه خالی می چرخم و خوش خوشانک دوش می گیرم. نه از آن دوش های دو دقیقه ای فوری ساعت 5:30 صبح باقی روزهای هفته که بعدش باد که می پیچد زیر مقنعه ریز ریز بلرزی و دندان ها را سفت بهم چفت کنی؛ از آن دوش های بدون عجله و سست ؛ با حمام پر از بخارگرم و کف بازی. شنبه که باشد بی خیال ریخت و پاش قبیله فراری می شوم و جمع و جور کردن خانه را تا 11 کش می دهم و فارغ از فکر مزخرف پخت و پز و ناهار به تمیزی خانه که سر صبر جمع و جورش کردم لبخند می زنم و لابد به یاد زندگی گذشته ام که توی دهه سی و چهل گم شده افکار غریب لورکا را توی صدای شاملو پیدا می کنم و پرتقال درشت را پوست می گیرم و حواسم به حباب های ریز ریز کناره قهوه جوش است که سر نرود و سیگار توی دستم که خاکه ها رسوایم نکند! قهوه ترک را توی قدیمی ترین و بهترین فنجان های ممنوعه مادر می ریزم و داستان کوتاهی دست می گیرم و نرم نرم قهوه مزه مزه می کنم و خوشحالم که هیچ کسی صبح تا ظهر اولین روز هفته یادم نمی افتد و همه سرشان جایی گرم است و به روح ترافیک و این شهر شلوغ از صمیم قلب ادای دین می کنم.توی فنجانم آدم های در هم و برهم می بینم و مردی با قد بلند که شبیه بابالنگ دراز است و دست هایش را باز کرده تا بغل بگیردم لابد. منتظر هیچ بابالنگ درازی توی زندگی ام نیستم و تازه دارم عادت می کنم به زندگی بدون کشمکش و قیل و قال و حداقل امروز دلم برای هیچ بابالنگ درازی تنگ نخواهد شد. عصر که بشود چرخیدن توی خیابان های سرد و تاریک را به دیدن هر دوستی ترجیح می دهم و خیلی وقت ها از قصد احساس نمی کنم که گوشی کوچک سفید توی جیب پالتو قلقلکم می دهد. وقتی خودت باشی می توانی بدون اجبار برای هم صحبت شدن با کسی خیال بافی کنی و موسیقی گوش بدهی؛ می توانی توی نشر چشمه بچرخی و گاهی گپی با آقای کیائیان بزنی و کتاب ها را با حوصله ببندی و باز کنی و اگر دلت خواست سری هم به طبقه بالا بزنی و فکر کنی اینجا اروپاست یا امریکا یا حتی همین دوبی آن سوی خلیج همیشه فارس و از قفسه های تا سقف پر شده از سی دی و دی وی دی و صفحه؛ دلخواسته ات را پیدا کنی. خودت خودت را می توانی به هر کوفتی که دلت خواست دعوت کنی و از کوفتی که کوفت می کنی لذت ببری. توی این چند ماه شنبه های من پر بوده از خاطرات تنهایی. خاطراتی که دلم نمی خواهد با کسی قسمت کنمشان. خاطراتی که مرا یاد خودم می اندازند. یاد من واقعی. دوستشان دارم.
پ.ن: امروز صبح اتفاقی قاطی خرت و پرت هایم کتابی را که با ارکیده از نمایشگاه کتاب خریده بودیم و مدتی هم دست خودش بود را پیدا کردم. بعضی جمله هایش وحشتناک فکرم را مشغول خود کرده.
زندگی متحول شنیده اید؟ زندگی ام متهوع بود. به ضم میم و فتح حاء.
زندگی ایرانی بدون صدقه هفتاد تا بلا دارد.
این یکی مخصوصا: از کجا معلوم فشار قبری داشته باشم؟ شاید زمین بعد از این همه شکم؛ زایمان طبیعی نداشت. یک بیهوشی و سزارین و بهشت.
کتاب کوچکی است. همه اش چهل صفحه. نمی شود بفهمی داستان ها( ظاهرشان که به تک گویی های یک روان پریش بیشتر شبیه است) به هم مرتبط هستند یا نه؛ هر صفحه داستان مخصوص به خودش را دارد و بس. هر چه هست روح دیوانگی مرا ارضا می کند انگار. کتاب دست خط های حبیب محمد زاده است با اسم عجیب و غریب مجموعه تظاهرات پ. یا چیزی توی همین مایه ها!
پ.ن: دارم عوض می شوم. یه چیزهایی داره اتفاق می افته. اینو خوب حس می کنم.
ترور
وقتی کسی حرف دلت را می زند چه نیازی به اضافه گویی؟
خداحافظ آقای گیل!
به بهانه مرگ( اکبر رادی) خالق نمایشنامه لبخند باشکوه آقای گیل.
با این که نمایش هادی مرزبان آن طور ها که می گفتند شاهکار نبود
اما متنش را حتی پیش از دیدن اجرا دوست داشتم.
و بیش تر مرگ در پاییز را با آن سکوت و سردی غریبش.
اصل خبر و عکس ها درمهر
زود بود!
وقتی خبر مرگ آیدین را شنیدم فقط چشم های روشن تو به یادم آمد سارا. تیتر یزدان این بود: سه گام تا مرگ! تسلیت همکلاسی خوبم.
پ.ن: این آپ کردن به همت به روزرسانی بلاگ فا از جمعه عصر تا همین لحظه به طول انجامید!
(برای فراموش کردن خاطرات گذشته ات باید بگردی و دونه دونه اونها رو از حافظه ات پاک کنی. توانایی اش رو داری؟
بابت این که آدم ها یه همچین قدرتی ندارن بهترین راه کنار اومدن با حوادث گذشته زندگی کردن تو زمان حال.
خب حالا چه می کنی دختر؟ کفش آهنی می پوشی و دوره می افتی که همه چی رو از در و دیوار خاطراتت پاک کنی یا با همین کفش های معمولی ات راه رو ادامه می دی؟)
به دکتر گفتم که با همین کفش ها ادامه می دم. اما این رو نگفتم که مشکل کفش ها نیست به این پاها خیلی اطمینانی ندارم!
پ.ن: اصولا سخت ترین بخش درس خوندن واسه من پاس کردن واحد های آزمایشگاهیه. بدجوری بی دست و پا و خنگ می شم وقتی قراره مثلا زیر میکروسکوپ لام ببینم یا نوع کشت روی پلیت رو تشخیص بدم. از اون اعتماد به نفس مسخره اون جایی که باید خبری باشه هیچ صدایی در نمی یاد. اصولا احتمال گند زدن امتحان دیروز می دم مگر این که خلافش ثابت بشه!
پ.ن: یه پنج شنبه تعطیل دارم و کلی کار اداری پشت گوش انداخته! معنی اش هم اینه که فردا از صبح تا ظهر باید تو خیابون بچرخم و عصری که آنا و مروارید میرن سمت اصفهان و یزد گشت و گذار دخترونه و میترا و دوستان! میرن آموزش اسکی ( اینم افه جدیدشونه به خدا) می گیرم می خوابم! غروب هم ................................ هیچی.
پ.ن با دلتنگی: کلا وقتی اون اس ام اس ظاهرا اشتباه رو واسم فرستادی فقط وقت شد بخندم. بخندم به حماقت هر دومون که نمی تونیم مثل آدم دو کلمه با هم حرف بزنیم همین.
پ.ن فوتو ژورنالیستانه: کی می دونه بخش عکاسی خبری برنامه دو قدم مانده به صبح چه شب هاییه؟ فکر می کنم زمانش از یک شنبه ها حوالی ساعت دوازده تغییر کرده. این روزها هم کلا خیلی زندگی می کنم ( به جای واژه زشت حال می کنم!) با این عکس منصور نصیری.
همه نوشته ام پی نوشت شد. چون اصل نوشته رو سانسور کردم. اصلا قابل پخش نبود اصل نوشته. هر چند خود سانسوری بدترین مدل فیلتر کردن. مثل این می مونه که خودت رو دار بزنی.
و این که میلاد مسیح هم مبارک. البته با یک روز تاخیر. و خیلی خیلی تبریک به خانم زویا پیرزاد که بعد از سیمین دانشور عزیزم بانوی محبوب منه و همه ارامنه خوب و بی صدای دور و نزدیک که توی محله ما کم هم نیست تعدادشون.
پ.ن آخر: هیچ خبری نیست از تو عزیز سفر کرده به آن سوی آب ها. درسته فاصله خیلی زیاده از این تهران سرد پر از سوز بدون برف تا شهر پر از گرد و غبار تو؛ اما گاهی خبری بدی از حالت بد که نیست هست؟


