تبليغاتX
ممنوعه

 

سر میز ناهار بود که صدای ماسماسک لعنتی در آمد. دوستی اس ام اس زده بود که ژازه طباطبایی درگذشت. همسایه بودیم دیگر. هم محله ای پنجاه ساله.

( با بچه ها نشسته بودیم به صحبت درباره ی تاریکخانه عکاسی و اینکه چه شوقی دارد آن عکاس که عکس های سیاه و سفید خودش را در تاریکخانه می بیند؛ درست مثل این است که مادری با هوشیاری تمام، لحظه ی تولد نوزادش را ببیند. امیر گفت" راستی، نیکول هم مرد" گفتم می دونم. خبرش رو عصر همون روز از فرزاد ادیبی شنیدم" و بعد بلافاصله اضافه کردم" ژازه طباطبایی هم مریضه.  بنده خدا خیلی وقته روی تخت بیمارستانه" و باور کن هنوز نیم ساعت از حرفم نگذشته بود که دوستی پیامک فرستاد:

" ژازه طباطبایی درگذشت!"

می خواستم برایت بیتی، مصراعی حتی بفرستم که بوی خنکای دم غروب خیابان ولی عصر را بدهد و پیراشکی هایی که فقط من می دانم خوشمزه هایش کدامند و بعد از آن تئاتر شهر و سکوهای تاریک کارگاه نمایش را یادت بیاورد. می خواستم برایت...

زنگ می زنی تا چیزی بگویی اما... هر دو سکوت می کنیم.

 بعد از ظهر بيستم بهمن  هشتاد و شش

*این نوشته چند خطی را همان دوست؛ یکی_ دوساعت بعد از پیامکش ایمل کرده بود برایم. لابد بابت بغضی که توی صدایم بود.*

 

می گویم: حالا که اینجا ماهواره یا توی نت نیست که شعار بدهی؛ رک بگو چقدر امید داری به  دیدن روی آزادی به تن برهنه این خاک؟

برایم می گوید که هیچ چیز را پیش بینی نمی کند؛ می گوید که اصلا پیش بینی کردن کار احمقانه ای است بابت سرنوشت موجوداتی ذی شعور. دلیل می آورد که زندگی هفتاد میلیون انسان سرشت طبیعت نیست که پشت زمستانش حتما بهاری در کار باشد. فقط یک چیز را می دانست و آن هم این که هر صبح که بلند می شود فکر می کند حتی اگر تنها باشد توی این راه هم؛ دست از مبارزه نمی کشد.

می گوید: چه فرقی می کنیم با این کلاغ وقتی نمی فهمیم ارزش پریدن را؟

می گویم : خوش به حال کلاغ.

می گوید: بابت پریدن؟

می گویم: بابت دیدن. دیدن تو!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:23 توسط مهرگان |


جشنواره است دیگر. حتی اگر هیچ چیزمان شبیه هیچ چیز هیچ کجای دنیا هم نباشد بازهم جشنواره است دیگر!

*کاری ندارم که به همین سادگی یک ربع اولش کند بود و روی اعصاب؛ داستان فیلم را دوست داشتم؛ هر چند می شد کمی هم رنگ من چراغ ها را خاموش می کنم تویش پاشید و زندگی تکراری زن خانه را از این خفقان در آورد. من کارت نظر سنجی ام را توی صندوق خوب انداختم.

علی: من زرشک هاشو دوست ندارم. الان همه برنج ها زرشکی شدند.

مادر: علی آقا هیچ درست نیست که شما با نعمت های خدا اینجوری می کنید ها. گناه داره!

علی: نه خیر. گناه شما داری که نعمت های خدا رو زرشکی می کنی!

*کنعان را دوست دارم یک بار دیگر هم ببینم.فروتن چه عوض شده بود! حالا فقط همین!

*خانم از زمان دانشجویی می آمده اند جشنواره. جشنواره سپاس. ناهار های دوران دانشجویی که ساندویچ کالباس بوده یا تخم مرغ آن هم روی روزنامه کنار پیاده رو لذیذ ترین غذای همه زندگی اش بوده. باد در علفزار می پیچد که تمام شد فقط یک جمله گفت: با قاچاق درخت و برف و عشق و عاشقی معصومی می تونه تا دنیا دنیاست فیلم بسازه! الناز شاکردوست هم با همه مسلط بودنش روی حرکات بدن آن هم توی آن برف و کوه و کمر باز هم دختر روستا نیست( ساتیار درباره الناز حرف خوبی می زد؛ اینکه هر کاری کند بچه تهران است؛ با آن دماغ عمل شده و چشم های سرتق!)

*اعتراف می کنم که شب را به هوای آن اپیزودی که تویش لیلا حاتمی و حامد بهداد بازی می کردند دیدم. یعنی اصلا حواسم به تریلوژی بودن داستان ها و این حرف ها نبود. موقع انداختن کارتم دنبال صندوق خیلی ضعیف گشتم که نبود! به همان ضعیف رضایت دادم.

/دارم حواسم را پرت می کنم به روزها.امتحان ها که تمام بشود قال این پول و چک و قرض را می کنم و چند روزی می رم گوشه ای می شوم همدم دل خودم./

*تیتر این پست دیالوگی است از فیلم باد درعلفزار .........*

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:21 توسط مهرگان


بگو چند بار تکرار شده ایم؟ بگو چند بار تکرار کرده ام؟

هیچ شمرده ای امروز بار چندم است توی این سال سخت؛ صبح که چشم باز می کنی؛ گوشه پرده را که کنار می زنی؛ روی هره پنجره ساختمان روبرویی و پشت بام کوتاه خانه بغلی و حیاط که درست نمی بینی اش؛ سفید شده از برف؟ من شمرده ام. من شمرده ام تو چند بار صبح که از خواب بلند شده ای( صبح تو یعنی 9 و 10) از پنجره اتاق خواب نه؛ از پنجره پذیرایی فسقلی هم نه؛ فقط از پنجره بدون پرده آشپزخانه که باز می شود رو به برج بلند شهر؛ با اخم نگاه کرده ای به تن سپید برف ها و شیر توی نسکافه ریخته ای و باز هم با معده خالی سیگار پک زده ای. سپیدی برف ها تو را یاد تن کدام معشوقه ات می اندازد؟ مهتاب را که نمی خواهی بگویی؟ بگویی هم گفته ای. توی این دیکته تو هر طور بنویسی نمره ات را بیست می دهم. امروز هم؛ صبح که از خواب بلند شوی؛ پشت پنجره بدون پرده آشپزخانه ؛ روی پشت بام خانه روبرویی با آن پنجره های کهربایی عجیب و غریب؛ توی حیاط؛ روی ایوان خانه پشت سری؛ توی خیابان؛ حتی همین جا؛ همین جا که هیچ کجاست و جای من است؛ سپید است از برف. پشت پنجره توی شلوغی پیچک ها که به جان هم افتاده اند؛ رو به خیابان که پرنده تویش پر نمی زند؛ پشت به روزهای آفتابی و گرم تن تو؛ یله داده ام به دیوار. به دیوار سرد. ریرا با نیما یا ثالث یا شاملو زمزمه می کند و من مدام این روزها فکر می کنم که دارند می گذرند برای هر دومان. گیریم گاهی سخت گیریم گاهی آسان. همه هستند. همه چیز سر جای خودش. گاهی خسته می شوم؛ غرغرهایم را به جان وحید می زنم؛ گاهی توی اوج گیر و گرفت هایم به حرف های هزار بار تکرار شده فاطمه گوش می دهم( بعد فکر می کنم یعنی خودم هم اینقدر تکراری ام برایش؟) گاهی پاها را جمع می کنم توی سینه و سر را می گذارم روی زانو ها و خیره می شوم به دست های سپید نوشین که بر می زند و مک می کند و ورق روی ورق می چیند و سرباز و شاه و بی بی را کنار هم و گاهی دور از هم می گذارد و فالم را می گیرد؛ این وسط ها نشر چشمه هست و گاهی نمایشی یا پیاده گز کردنی از انقلاب تا بهار؛ به هوای خریدن ژامبون های معرکه ساندویچ فروشی سر بهار برای مامان که این همه عاشقش است. فصل امتحان ها هم اگر باشد درس است و درس و شب های بدون خواب و قهوه و ....... باور می کنی  فقط درس است که مرا از خیال بافی هایم دور می کند؟ روزهای تو هم این رنگی اند لابد. گیریم آبی اش خوش رنگ تر. صورتی اش براق تر یا قرمزش جیغ تر! فقط سیاهش را کم رنگ می خواهم برایت. تو بگو بی رنگ. فقط دوست داشتم گاهی بیشتر خودت باشی. گاهی بیش تر آن آدم چهار سال و پنج سال پیش باشی؛ گاهی این قدر دور نباشی از خودت. همه چیز سرجای خودش هست؛ جای تو خالی است که به احترام وجودم می خواهم خالی بماند.

*ایجا عین بهشته. بهشت بدون حوری و غلام و جوی شیر و عسل. و خوشبختانه بدون خدا!* اصلا باور نمی کردم سیاست مدار جدی و استاد سخت گیر توی فلان دانشگاه در کانادا طراحی از آناتومی انسان درس بدهد. انسان لخت!  

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 11:22 توسط مهرگان |


proxy

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

وقتی فیلتر شده ای و خودت خبر نداری!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:6 توسط مهرگان |


 

تا ساعت هشت شب روبروی سینما فلسطین تیک تیک لرزیدم و با کلی چک و چونه و بحث های اخلاقی و فرهنگی و هنری! یه سری بلیط گروه سه جشنواره فیلم فجر رو 22000 خریدم. بابت امتحان ها اگه نبود ترجیح می دادم مثل هر سال تو صف طول و دراز مثلا سینما بهمن دو ساعت این پا اون پا کنم و بلیط بخرم؛ هر چند امسال هم احتمالا بابت (کنعان) و( شب) باید سنت دیرینه رو به جا بیارم.

تئاترانه:نمایش افرا رو هم دیدم. شاید اگر میزبان بهتری داشتم آسوده تر لذت می بردم از بازی بی نظیر بازیگرانش.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:34 توسط مهرگان |


 

فرمایش فرمودند!

خنده دار این جاست که نماینده این دوره مجلس باشی و صلاحیتت برای دور بعد تایید نشده باشد!

با اعتماد پای صندوق های رای بروید. پدر معنویتان زحمت زیاد کشیده اند برای گلچین کردن گل های باغ این نظام!

پ.ن شخصی: بیشینه بماند طلبم؛ این روزها اندازه کمینه همه روزهای زندگیم هم بازدهی ندارم. نتیجه سی و هفت ساعت پرستاری ویژه خواندن چیزی شد تو مایه های گیر کردن حیوان زبان بسته دو پا در گل.

مهرنوش جان اصلا قبول. من معشوقه هوس باز ترین مرد عالم بوده ام. بدتر از این می خواهی بشنوی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 15:3 توسط مهرگان |