خب انگار رسیدیم به پله آخر. پست آخر.
حالا که رسیدیم به بهار؛ دلم می خواهد به خودم و روزهای خوبی که با هم ساختیمش؛ حتی به روزهای سرد و پر از برف زمستان که تو نبودی و خاطره ات گاهی هم خوابه ام بود و گاهی شریک اشک هایم احترام بگذارم و نه غر بزنم به جان خودم و نه گلایه کنم از بخت و سرنوشت و چه می دانم بشوم یکی مثل باقی آدم ها؛ آیه یاس. خستگی ها و تنهایی ها را می گذارم پشت درهای همین سال کهنه و بهار را با همه کم و کاستی هایش به آغوش می کشم. خدا را چه دیدی. شاید این بار نسیم دریا که می زند توی صورت آدم عطر خوب تن تو را هم هدیه داد به جان خسته من.
دیشب وحید می گفت امسال پنج به یک به نفع تو شد. تا وقتی تو را داشته باشم هیچ کس نمی فهمد برد و باختی برایم در کار نیست. من تو را بعد از آن دیوانه بازی های پر از دخترانگی سال های دبیرستان آسان به دست نیاوردم که مثل باقی آدم ها بنشینم به چرتکه انداختن و حساب کتاب کردن. امسال تو را داشتم؛ آغوش امنت را؛ دستان مردانه ات را و سازی که برای من کوکش می کردی؛ پس بی حسابی با همه اشک و تنهایی های روزهای نبودنت. امسال پر بود از نامه های بی نام و نشان. نامه های بدون اسم؛ بدون امضا؛ پر از هدیه های بی دلیل. اشک های بی بهانه؛ خنده های یواشکی پشت درهای بسته واحد 9 و هزار حس ناب که درک وجودشان گاهی بی اختیار به گریه ام می انداخت. صادق باشم با خودم؛ اعتراف می کنم بعضی لحظه ها آنقدر سخت گذشتند که گاهی ریسمان نازک بودن و نبودن را به چشم خود دیدم. آن روزهایی که هیچ کس کنار آدم نیست و تو می مانی و تنهایی که مثل آوار روی سرت خراب می شود. صادق تر باشم می گویم دنیا را همین دیوانگی ها به جلو می برد. شوهر کردن و بعد عاشق شدن و بچه دار شدن و فوق گرفتن بماند برای آدم های خوب دنیا که دیوانگی نمی دانند و تا آخر عمر خوشبخت خواهند بود. من ولی؛ دل نمی کنم از صدای گرفته و تلخ شده از بوی تند سیگار مردی که توی هیچ قاعده و قانونی نمی شد عاشقش شد جز رسم جنون؛ لبریز نخواهم شد از بازی شاد مضراب ها روی خرک های بازیگوش سنتور و تنها نخواهم بود هرگز تا وقتی خاطره آن تابستان گرم توی جانم جاری است. بعد از تو؛ کار بود و بیمارستان و شب کاری پشت شب کاری و دانشگاه و کارورزی های تمام نشدنی و زمستان و سرما و خیابان هایی که رفیق شده بودند تازگی ها با قدم های شتاب زده ام.
می دانی اصلا چیست؟ بهار بهانه است. هر لحظه ای که تو بوده ای بهار بوده است برایم. حتی آن شنبه شب 15 دی که پشتش زمین و زمان یخ زد از سرمای برف.
.............................................................................................
پ.ن خواهرانه: از اون جایی که وحید اصولا به ژورنالیست جماعت آلرژی داره و اگه بخوام بذارمش کنار عکاس محبوبم به تیریج قبای آقا بر می خوره این پی نوشت رو خیلی خاص واسه تو می ذارم وحید خان مصوری.
گاهی بدجوری اذیتم می کنی؛ گاهی کلافه می شم از تئوری های پیچ در پیچت یا کوتاه اومدن های بی حساب و کتابت اما صادقانه اش می شه یه ماچ گنده و یه عالمه تشکر با چاشنی جیغ وداد بابت بودنت؛ حتی اگه بی خبر بری امریکا و بی خبرتر تو یه شب زمستونی برگردی خونه آبجی.
پ.ن دوستانه: آقای محترم؛ تنها اشتباهی که دلم نمی خواهد دیگر تکرارش کنم باز شدن باب آشنایی با شما بود. امیدوارم دیگر نه ببینمتان نه صدایتان را بشنوم. هرگز.
پ.ن متشکرانه: اولین سفره هفت سینم است که توی فضای مجازی وبلاگستان پخش و پلا می کنم. دوست دارم از همه دوستانم مثل یک دختر خوب تشکر کنم. از آن هایی که برایم کامنت خصوصی می گذارند و دل گرمم می کنند تا آن هایی که می خوانند و کامنت هم نمی گذارند. از امین و احمد و فاطمه و سعید زعفرانی تر!
و شک نکنید اگر زن نبود جشنی نبود. عیدی نبود. اگر زن نبود شاید لبخند هم نبود.
بزرگ شدن بدجوری سخت است. امسال بزرگ شدم. سختی اش را می گذارم پای همین بزرگ شدن. به روی خودم هم نمی آورم که سخت بودن هم باید حساب و کتاب داشته باشد. سرجنون سلامت که بهترین علاجه
بهارتان پایدار! عیدتان مبارک.
فقط یک بار گفتی: فکر کن همه اشان مادربزرگ خودت هستند. هر کاری از دستت بر می آید دریغ نکن.
حالا هر پانزده روز یک بار؛ فرقی نمی کند مثل امروز؛ صبحم را با دو تا پنی سیلین بدون تست کردن شروع کرده باشم یا مثل باقی روزها خوب باشم با صدای رسا؛ خانم محبی که زنگ بزند وقت داری امروز؟ نه نمی گویم. حتی اگر بگوید: پامنار را که بلدی؟ و من هزار بار به خودم فحش بدهم که از جنوب این شهر لعنتی هنوز هیچ کجا را بلد نیستم.
اولش فکر می کردند از بهزیستی آمده ایم. نمی دانم جدی جدی نگاهشان آنقدر تلخ بود یا تلخی توی چشم های من لانه کرده تازگی ها. هر چه بود وقتی فهمیدند چه کاره ایم و برای چه آمده ایم طوری ذل می زدند به دست های آدم که انگار قرار است با همین دست ها معجزه کنیم برایشان.
هشتی بدری خانم
احتیاج نیست بروم توی اتاق دود زده یک وجبی؛ بوی چرک و عفونت می زند توی صورت آدم. پتوی کهنه سربازی را که پس می زنم فکر می کنم حال اینها از حال من خراب تر است. گیریم من صدایم در نمی آید فقط.
شازده خانم
پیرزن با نمکی است این شازده خانم. توی رفت و برگشت های پاندولی حافظه آلزایمر گرفته اش یا من را با جاری اش عوضی می گیرد که خوب ماش پلو می پزم یا می شوم زن همین هاشم آقا که بی ستر عورت دامن می پوشم و توی حیاط رخت می شورم. بس که می خندم به سرفه می افتم و چشم هایم پر می شود از اشک.
موقع برگشتن توی دالون های تاریک و دراز که گله به گله آتش روشن کرده اند و صدای نارنجک و ترقه یک ریز می آید زیر گوش آدم دست میثم هشت ساله را مثل دختر بچه ها محکم گرفته ام اما از شیطنت بچه ها در امان که نمی شود بود.
..............................................................................
از روی آتش هم پریدم. بار اول با ترس و لرز و بعد با جیغ و هوار میثم و رفقای فینگیل دبستانی اش. ولی جرات نکردم مثل آن سالها که ولوله بودم نارنجک بزنم. حسرتش الان مانده روی دلم. بزن و برقص هم دیدم. از نوع مردانه اش. مدام هم به این فکر می کردم که توی این مملکت که هیچ چیزش سرجایش نیست مردها قشنگ تر از زن ها می رقصند انگار.
پ.ن: اولش تشخیص دادند آلرژی فصلی است؛ با آمینوفیلین نفس کشیدنم برگشت سرجایش. بعد که سرفه و قلقک گوش ها و غده کوچولوهای زیر بغل هم آمد کنارش گفتند آنفولانزاست. خودم فکر می کنم سندرم اختلال جنسیت است؛ وقتی باید مردانه تصمیم بگیرم و مردانه نگاهم را بدرقه راهت کنم که بروی پی سرنوشت؛ خب می خورد توی پر زن بودنم لابد و صدایم می شود به افتضاحی صدای الان. گیریم تو بگویی مخملی!
پ.ن: عیدی که تو به آدم بدهی بهتر از این که نمی شود. این زنانه جات آفریقایی را که به گل و گردنم می اندازم شبیه فال گیرها می شوم. از آن هایی که جان می دهند برای تلکه کردن دختر پولدار های عشق شوهر.
فقط حسرت یک چیز مانده روی خاطرات همه روزهایم ...............
چه زود تمام شد امسال.
امروز. مترو میرداماد
دو تا اسکناس نو تانخورده را از وسط دسته حقوق چندرغاز این ماه بیرون می کشم و می گذرامش کنار سنتور.مضراب ها بهتشان را با سکوت اعلام می کنند و سر مرد جوان که تیک هایش به صرعی ها خیلی شبیه است بلند می شود روی صورت من؛ من اما مدام یاد دست های سرد و مردانه توام که از زیر شانه های لخت و موهای تابدار ردشان می کردی و سر که روی سینه ات می آمد سیگاری آتش می زدی و دخترک که چشم روی هم می گذاشت آرام بلند می شدی و مضراب دست می گرفتی و دیگر برایم فرق نمی کرد پاتتیک می زنی برایم یا گل ارکیده.
از پله برقی ها که پایین می آیم پاستیل خرس و سوسمار و پرتقال و حلزون می گیرم و به یاد پاستیل میوه ای هایی که باهم توی تختخواب می خوردیم با پسربچه هایی که توی مترو فال حافظ و قران می فروختند می خورم. یادت که هست؟ حالا مزه این یکی رو بگو!
..............................................................................................
پنج شنبه شلوغی بود. تو کجایی که توی این شلوغی دست دورم حلقه کنی و به شوخی زیر گوشم بگویی: منطقه محافظت شده!
دیشب یه تراکت تبلیغاتی گرفتم از یه پسر جوون با این عنوان:
به یاران خاتمی رای بدهید!
همین الان تو سایت دانشگاه این عکس فوق العاده رو تو وب حسن سربخشیان دیدم. نمی دونم همین جوری خوش اومد دیگه!
زندگی توی واگن آخر!
مثل باقی جاها که بین هر چیزی خط قرمزی کشیده اند که مردها این طرف و زن ها آن طرف؛ سوار مترو هم که بشوی واگن آخر مخصوص خانم هاست. نمی دانم چرا هر بار که از پله برقی های مترو پایین می آیم و شلوغی سرسام آور توی واگن ها را که نگاه می کنم به یاد زندگی زنانه خودمان می افتم. زندگی امروز ما مثل زندگی کوتاهی است که توی این واگن های شلوغ می کنیم. چسبیده و چفت شده به مردان. زیر نگاه های پراز ولع و هرزه خیلی هاشان که با ژست های روشفکرانه؛ خوش رنگشان می کنند و تحویلمان می دهند. واگن آخر اما مرد ممنوع است. تبصره و لایحه هم ندارد. آنچه حکومت امروز می خواهد انگار همین زندگی مترو گونه است. با مردان برابر اگر می خواهی باشی توی واگن هاشان؛ سینه به سینه یا پهلو به پهلو حتی گاهی صورت به صورت؛ تنها خودت هستی و خودت. تو مسئول آنچه بر سرت می آید خواهی بود. قانونی نیست که در کنار تو باشد؛ رخ به رخ. سینه به سینه یا پهلو به پهلو. حمایت اگر می خواهی واگن آخر. آن جایی که زندگی ایزوله شده است. آدم ها آدم بودنشان تک بعدی شده است. جامعه یک رنگ است. همه مثل تو. همه زن هستند. آزادی! آزادی توی زندان کوچک واگن آخر! این جاست که خنجر را می خوری. این بار از پشت!
با دست هایمان؛ با همین دست های کوچک و سرد به پوسیده ترین طناب ها چنگ می زنیم؛ به احمقانه ترین امید ها دل خوش می کنیم؛ به پست ترین نگاه ها عاشقانه می نگریم که یک چیز را اثبات کنیم. ما هستیم.
هرکدامشان یک شکلند. با دستبندهای سفید دور دستشان؛ با گریه های بی امان و گاهی کرکننده اشان. پر از خون و ورنیکس وقتی که از جراحی تحویلشان می گیری هنوز می لرزند؛ هنوز هوای چانه هایشان را ندارند که این طور شیرین نلرزد. توی ترس های آغاز راه زندگی اشان توی دست های ما آرام می گیرند. ساکشن می شوند؛ وزن می شوند؛ سرم قندی می گیرند که کمتر کولی بازی در بیاورند؛حمام می شوند؛ توی تخت هایشان زیر هیتر های گرم و نرم دست و پاهای سیانوز شده اشان رنگ زندگی می گیرد و منتظر می شوند تا ویزیت دو دقیقه ای کشیک اطفال و بعد هم یک راست می روند زیر سینه مادر. بعد ها دست های جوان یا پیر ما به یادشان خواهد آمد؟ بعد ها یادشان خواهد آمد که اولین بار توی آغوش ما حمام کردند؟ بعدها......... بخش زایمان را دوست دارم. زنده است. تویش زندگی موج می زند. انگار ته همه اتاق عمل رفتن ها توی این بخش ختم به شادی می شود. هیچ کس نگران نیست انگار. نوزادی که به دنیا می آید؛ ورودش را که با سرو صدا و جیغ و داد که اعلام می کند؛ پسر ها که اکثرا شکمو هستند و از همان اول راه به نیت پنج تن هر پنج انگشت فسقلی اشان را تا مچ توی دهانشان می کنند و با ملچ و ملوچ می خوردند؛ دختر بچه ها که گریه هاشان به ونگ های بچه گربه ها بیش تر شبیه است همه زنگ زندگی است. توی بخش زایمان که باشی زمان روی دور تند حرکت می کند؛ تو بگو همه چیز MP3 شده! چشم که بگردانی شیفتت تمام شده و باز هم دل نمی کنی ازبچه هایی که مادرانشان به چشم ناجی به تو نگاه می کنند.
فاطمه را خودم گرفتم. اولین نوزاد رسمی من بود. زیر نگاه سخت گیر استاد انقدر عاشقانه کارم را تمام کردم که تهش یکی دو تا متلک زنانه هم جایزه گرفتم( از همان ها که وحید هم گاهی می گوید؛ دو تا بچه تپل و نی نی دار شدن و از این حرف ها)فاطمه سفید بود با صورت گرد و لب های برجسته و بینی فسقلی. آرام و خانم. نه برای خوردن کولی بازی در می آورد و نه از جیغ های پسر شیطان تخت کناری اش وحشت می کرد. ملکه ای بود برای خودش. فاطمه اولین تجربه مادرانه من بود.اولین تجربه مادرانه توی دوران مادرانگی خودم. سیده فاطمه که اسمش را وانیلا گذاشته بودم( همان لحظه ای که از بغل ماما تحویلش گرفتم) عطر خوب کیک کوچک زندگی ام شده بود این روزها.
پ.ن: توی هر بخشی مهم نیست کارورزی چه واحدی را دارم. مهم نیست توی برگه ارزشیابی ام به چه آیتم هایی نمره می دهند؛ من کار خودم را می کنم. حتی اگر به خاطر پیگیری جواب سونوگرافی بیمار( که روتین کار من نبوده) دو ساعت غرغر بشنوم و جلوی چشم های خودم یک 3- جانانه بگیرم.
خاریم در چشمانشان
پروین اردلان فعال حقوق زنان ممنوع الخروج شد
انتخابات
عصر امروز میزبان قائم مقام حزب اعتماد ملی بودیم. منتجب نیا دردقایق حضورش در جمع دانشجویان مثل یک اصلاح طلب خوب و روشنفکر لبخند روی لبش را حفظ کرد و به روی خودش هم نیاورد که گاهی چنان حرف هایش ضد و نقیض می شدند که ناخودگاه چیزی شبیه پوزخند روی لب آدم شکل می گرفت. جلسه با نعت و ستایش رهبر فرزانه انقلاب شروع شد و به غرغرهای اصلاح طلبانه آرام درباره رد صلاحیت شدگان کشیده شد و با تاکید بر لزوم شرکت در انتخابات به پایان رسید! سوالات دوستان هم گلچین شد و منشی جلسه هرسوالی را که تشخیص به صلاحیت می کردند تایید می فرمودند.
*علی رغم شعارهای دولت در زمینه پیشرفت علمی کشور؛ ما معتقدیم درسالهای اخیر به دلیل سیاست های غلط دولت در این زمینه حتی پس رفت هم کرده ایم!*
بخشی از صحبت ها هم جنبه طنز داشت البته!
*ما آزاد ترین انتخابات را در جهان داریم!
*یکی از دوستان که سالها نماینده مجلس بودند و امام جمعه فلان شهر هم هستند به دلیل عدم التزام به دین اسلام رد صلاحیت شده اند!
*بعد از انتخابات ریاست جمهوری آقای کروبی با دلایل قانونی برای آقای خامنه ای اثبات کردند که در سه شهر تخلفات شدیدی صورت گرفته که اگر آرا حتی به صورت رندم شمارش شود در سرنوشت رئیس جمهور آینده نقش مستقیمی دارد. رهبر انقلاب هم پذیرفتند اما معلوم نشد از کجا سنگ اندازی شد که این قضیه هرگز پیگیری نشد!
کاش آقای منشی پرسیده بود که با همه تفاسیری که آقای قائم مقام از باند بازی و مافیای قدرت و دسیسه و توطئه در سیستم سیاسی کشور کردند این همه اصرار برای شرکت در انتخابات تنها سینه به تنور چسباندن برای رسیدن به هدف های سازمانی و جناحی خودشان نیست؟
پ .ن :مدتی است که ممنوعه برایم جدا ممنوعه شده. دست و دلم نمی رود که تویش بنویسم. هی پسم می زند انگار. هزار حرف می آید توی ذهنم و تا می خواهم پیاده اشان کنم روی کاغذ یا توی همین word کلمه جن می شود و ذهن من بسم الله.
پ.ن2:گاهی فکر می کنم جای دیگری به جز همین خاک پر غبار می شود با دوستی نشست جایی و سه ساعت تمام حرفهای هزار بار تکرار شده را دوباره تکرار کرد و نترسید از زمان برباد رفته رفیق و اعصاب سوهان کشیده شده اش؟
پ.ن۳:ساعت نه شب به بعد دل شیر می خواهد که پایین تر از میدان ونک کنار خانم هایی که با آرایش های آنچنانی منتظر ماشین های مدل بالا هستند که شب بروند ددر؛ بایستی و بگویی تخت طاوس! راستی آدم وقتی این کاره می شود خود به خود صدایش کش می آید یا جز لوازم این کار است؟
ساعت بیست دقیقه به هشت بود که مثل جن زده ها از خواب پریدم. واسه رسیدن به کلاس ساعت 8 صبح که هیچ مدلی نمی شه سرش واست حاضری بزنن هزار و یک نقشه ریختم ( اونم در کمتر از یه دقیقه احتمالا) بعد هم دیدم حتی اگه با موتور هزار هم بخوام برم بیشتر از ده – بیست دقیقه زمان می خوام واسه رسیدن و از اون جا که هنوز واحد توقف زمان رو نگذروندم بی خیال درس تک واحدی و مکافات با آموزش شدم و موندم خونه( دیوونه خونه)
حالا هم نشستم بیلان کاری امسالم رو در می آرم. به کیا بدهکارم؛ ( خدای نکرده از کیا طلبکارم) تو بیست و چند روز تا آخر سال باید چی کار کنم واسه کیا تا ته سال که رسید؛ پای سفره هفت سین چیزی بیخ گلوم رو فشار نده؛ چی کارا باید می کردم که با پرویی از زیرش شونه خالی کردم و...... خلاصه نشستم جمع کردم و تفریق و ضرب و تقسیم تا بلکه برسونم معدلم رو به دوازده که مشروط نشم!
شاید زود باشه واسه گفتن این حرف ها اما امسال سرسفره هفت سین واسه همه چی دعا کردم و خیلی چیزها رو آرزو؛ الا اینایی که به سرم اومد رو. خواسته یا ناخواسته تو هر راهی که قدم می ذاری هزار و یه اتفاق و حادثه یا انتظارت رو می کشن یا تو می سازیشون یا دیگران سازه هاشون رو گاهی دوبامبی می کوبن فرق سرت یعنی تقدیمت می کنن. شاید روزی انقدر با خودم روراست شدم که بگم همه رو خودم خواستم. همه رو خودم ساختم. حتی اون سازه های بتونی رو
...............................................................................................
س.الف: دیروز که داشتم از سر شریعتی می پیچیدم تو پاسداران واسه بار هزار و یکم چشمم افتاد به بامبوها. واسه بار هزار و یکم یاد روزی افتادم که بامبو دو متری از در خونه تو نمی رفت. واسه بار هزار و یکم به تقلای تو و بی خیالی خودم( اون روز) خندیدم. واسه بار هزار و یکم فکر کردم نه؛ هنوز پشیمان نیستم!
پ.ن: جدیدترین تصویر از خودم: سرگشتگی!
*بعد از دو ساعت حرف زدن به جایی ذل می زند و می گوید: بار اول که دیدمت زشت تر از آن چیزی بودی که تصورت می کردم؛ بار دوم خیلی یادم نیست؛ حالا که بار سوم است زیادی قشنگ تر از تصورات منی!
گند بزنند به من یا به تو یا به نگاهت که کاخ تصوراتت را توی دو نخ ابروی من ساخته بودی!
*آدم سی ساله هم می شود این جوری سی ساله شود!



