*دخانیات عامل اصلی سرطان و برای سلامتی زیان آور است.
همیشه قبل از باز کردن زرورق نقره ای دور سیگار این جمله کذایی را آنقدر با دقت می خوانم که انگار قرار است امتحانش را بدهم. تازگی ها به این نتیجه رسیده ام سرطانی های دور و برم ( چه زنده و چه مرده) هیچ کدام سیگاری نبوده اند. دو تا مادربزرگ هایم( یکی زنده و یکی مرده)؛ مادر رضا؛ زن دایی ساتیار که آن همه مهربان است و مثل خودم پرستار؛ هیچ کدام لب به سیگار نزده بودند در همه زندگی اشان احتمالا. آنقدر ها که من روزانه سرب می خورم هم؛ نخورده اند لابد. بعد تمام سرطانی های این سه چهار سال کار بیمارستانی را می گذرام کنار هم و نمی دانم چرا مدام یاد بچه های محک و کوچولوهای سرطان خونی بنیاد خیریه بهنام دهش پور می افتم و سیگار را آتش می زنم و فکر می کنم علم شهودی مفت گران است. به هیچ چیزش نمی شود اعتماد کرد.
*مردانه دوختیم کس از ما نمی خرد
رو رو زنانه دوز که مردان ما خرند.
وقتی زن باشی و زنانه بنویسی می شوی زرد نویس ولی همین که مرد خرس گنده از قرص LD و دمپختک با آب و تاب تمام بنویسد می شود داستان نویس بزرگ و مستور عزیز عشق می کند با داستان هایش و به انتخاب خودش داستان را می چپاند توی کتاب محبوبش و می گذارد روی پیشخوان.
*لطفا یکی زیپ دهان گشاد آقای رئیس جمهور را بکشد. به همین سادگی!
تو عاشقی . و همین عاشق بودنه که آدمو تنها می کنه. اونقدر روحتو وسیع می کنه که هیچکس نمی تونه پرش کنه. جاهایی رو از خودت نشونت می ده که هیچکس قدرت دسترسی بهشون رو نداره...اینه که می گم ما عمیقا تنهاییم. اون مرد بهانه است ندا. باور نمی کنی؟
علیرغم دلخواسته ات و با احترام به عشق عمیقت ، برات آرزو می کنم کسی رو پیدا کنی که با *بودنش* و نه *خیالش* بتونی کنارش اندوهو گم کنی و شبات دوباره پرستاره بشن .
پ.ن: رک بگم دلم نیومد کامنتت همین طور خصوصی واسم بمونه. دلم خواست دل خواسته ات رو با همه تقسیم کنم. مرسی.
شیر آب باز است و من نمی شنوم چه می گویی؛ تا شیر آب را می بندم تو از آشپزخانه بیرون رفته ای و چون مطمئنم حالا اگر خودم را هم بکشم محال است حرف یک بار زده شده را حتی محض گل روی من دو بار بگویی؛ به خودم می قبولانم حرف مهمی نزده ای و حواسم را جمع قهوه جوش می کنم که حباب های ریز دارند کنارهای ظرف بازیگوشی می کنند و تا تو با عزیز چاق سلامتی بکنی و بگویی که فرزانه خوب است و درس هم می خوانی و بله مادربزرگت که سکته کرده است حالش نسبتا بهتر است و ............... من قهوه می ریزم توی فنجان های گل بنفش و ظرف شکر را می گذارم توی سینی و دنبال جمله ای یا چه می دانم بهانه ای می گردم که سر حرف را باز کنم که خودت شروع می کنی. کتاب colin Campbell را بلند می کنی سمت من و فنجان ها و می پرسی که the lady in white را چی ترجمه می کنم به فارسی و من به شوخی می گویم بانوی سپید پوش و تو دوباره جدی می شوی که حرف the اینجا نقشش این است و اصولا فن ترجمه ابزار خاص خودش را دارد و من حوصله گوش کردن به حرف های جدی ات را ندارم و فقط نشان می دهم که دارم گوش می کنم. حواسم اصلا به تو نیست؛ به بامبوهای رضا است که گل داده اند و به ماهی بنفشه بازیگوش که لابه لای ریشه های توی آب مثل من بی توجه به نقد بانوی سپید پوش؛ رویا بافی های خودش را می کند لابد. حرف هایت که تمام می شود و حسابی که سبک می شوی؛ کتاب را روی میز می گذاری و دو پیمانه سر پر شکر می ریزی توی فنجان قهوه و من عقم می گیرد از اینهمه شیرینی که از فنجان قهوه ات سرریز می شود و می دانم که همه آب های شیرین دنیا را هم اگر خالی کنی توی فنجان قهوه ات به اندازه یه قلپ شیرین نمی شود این اخلاق گندت. قهوه را مزه می کنی و نچ می کنی و هوم و ابرو بالا می دهی و بعد هم سر تکان می دهی که احتمالا معنی اش اعلام رضایت است. کانال ها را بالا و پایین می کنی و روی BBC می مانی و لم می دهی به پشتی مبل و دقیق می شوی به حرف های مرد شکم گنده کچلی که دارد درباره آخرین تعمیرات موزه لوور توضیحاتی می دهد. لهجه عجیب و غریب مرد را درست نمی فهمم؛ از هر جمله شاید سه کلمه دست گیرم می شود و سعی می کنم تمرکز کنم و موفق که نمی شوم بلند می شوم به هوای میوه آوردن و مدام به یاد خودم می آورم که خفه شو! آمده مهمانی؛ نیم ساعت می شینه و می ذاره میره. همچنان یک ریز به جان خودم غر می زنم که صدای ظریف آشنایی می پیچد توی سالن و می آید تا آشپزخانه و حتی می نشیند روی سیب سرخ ها وقتی می خواند:
می گه هر سکه می شه قلب باشه/ اما هر چی قلب شه که دل نمی شه.
هاج و واج نگاه می کنم و تو مثل یک سردار فاتح لبخند می زنی و من تقریبا هوار می کشم که شهر قصه؟ می گویی آنشب آبرویت را برده ام بس که گفته ام شهر قصه ات را یک روزی قرض گرفته ام و دیگر پشت گوشم را دیده ام نوار را هم. می گویی این شهر قصه خودت نیست؛ اما شهر قصه است دیگر. می گویی موافقم شهر قصه را بکنیم تئاتر و ببریمش روی صحنه؟ فکر می کنم توی شهری که به یاد ماندنی ترین نمایشی که مردمانش دیده اند قهوه خانه زری خانم است؛همین شهر قصه را کم دارد لابد! توی کیفت دنبال چیزی می گردی و رو به خنزر پنزر های توی کیف می گویی که اگر نمایش را راه بیاندازی نقش خاله سوسکه را برای من کنار می گذاری. تا می آیم بخندم یا ماده ببر بشوم و بپرم به تو که نقش فیل را هم برای خودت کنار بگذار که به جای دماغ دو تا شاخ روی سرش دارد؛ دست و سرت را از کیف بیرون می آوری و کتاب ها را می گذاری روبروی من. دست می گذاری روی (جنگل واژگون) سلینجر و می گویی می دانستی که نویسنده محبوب من است. فکر می کنم که نویسنده محبوب نداشته ام هیچ وقت؛ اما خب سلینجر را دوست داشته ام همیشه. لبخند می زنم. می گویی (دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد) را خودت خوانده ای و خوشت آمده و دوست داشتی به کسی هدیه بدهی. فکر می کنم لابد فرقی هم نمی کرده به من هدیه اش بدهی یا مصطفی که دوازده ماه سال توی معدن های متروک و خرابه ها دنبال رگه هایی از چیزهای باارزش می گردد و هیچ وقت هم نمی گوید آن چیزهای باارزش اصلا چه شکلی هستند؟! می گویم (آداب بی قراری) را خوانده ام؛ می گویی کتاب را برای من نوشته اند؛ یک بار دیگر بخوانم ضرر نمی کنم؛ منتها این بار عصر یک روز جمعه می روم مثل خانم ها بلیط می خرم و توی مترو تهران- کرج آن هم توی واگن خانم ها کتاب را تا ایستگاه کرج تمام می کنم. می خندم. کتاب آخری از جان اشتاین بک است. می گویی هنوز سلیقه پیچ در پیچم توی کتاب خواندن دستت نیامده. می گویی کج سلیقه ام و گاهی حتی بدسلیقه. می گویی گاهی شاهکارهای دنیا را به یک جمله بی سروته به فنا می دهم و کتاب های خاله زنکی را شاهکار نشان می دهم. نمی گذاری براق بشوم؛ اعتراف می کنی چراغ ها را من خاموش می کنم منظورت نبوده و من می دانم اعتراف دروغی ات مفت هم نمی ارزد اما حرفی هم نمی زنم. دستت همچنان روی جلد سبز و سیاه کتاب مانده. (شرق بهشت) است. تشکر می کنم و می گویم بعید می دانم هنوز آنقدر ها مسلط شده باشم که بتوانم کتاب به این سنگینی را بدون ترجمه یا کمک بخوانم. می گویی چرند نبافم و لوس بازی در نیاورم. تشکر می کنم بابت دریای امیدواری که توی حرف هایت موج می زند. به تو نگاه می کنم که قهوه می خوری و دوباره چشم دوخته ای به صفحه تلوزیون؛ به کتاب ها که با همه تضادشان در سکوت کامل کنار هم نشسته اند. بیشتر حواسم به east of eden است با آن سروشکل درشت و کله گنده اش. شبیه آقا مصطفی است. صاحب سوپری بغل خانه امان. با امیدواری دوست دارم فکر کنم نسبت به رمان اشتاین بک هم همان حس سمپاتیکی را که نسبت به آقا مصطفی با آن سر کچل و شکم گنده اش دارم را داشته باشم. بی اختیار به تعبیر شاعرانه ام و هم نامی صمیمی ترین دوست تو با محبوبت ترین بقال دنیا لبخند می زنم و سرم را برمی گردانم سمت صفحه تلوزیون. BBC قطعاتی از اجرای بالرین های المانی را نشان می دهد؛ می گویم فیلم می بینی؟ اول فکر می کنی DVD می خواهم بگذارم؛ بعد که می گویم سینما؛ ریشخندم می کنی که لابد باید برویم مجنون لیلی را ببینیم؛ وقتی می گویم: )به همین سادگی( منظورم بوده نه حدس های اجق وجق تو؛ نگاه می کنی به کله گنده شرق بهشت و لابد تو هم یاد صاحب سوپری سر کوچه اتان می افتی که بی خود لبخند می زنی و می گویی سیگاری آتش می زنی تا آماده شوم.
پ.ن:می گویم برای امسال یه دنیا برنامه ریخته ام. سر تکان می دهی. می گویم: فکر می کنی ورژن جدید من بهتر از آدم های قبلی بشود؟ می گویی: احتمالا. به شرطی که نبرنت چین و مونتاژت کنن و بعد تو کشتی بفرستنت ترکیه و مارک بخوری و به اسم لویی ویتان اصل بفرستنت ایران. اونجوری مفت گرونی!
وقتی عید کارناوال تا خرخره آجیل و شیرینی نخودچی خوردن باشد و ترجیع بند یک روز در میانش؛ اسهال و یبوست های سریالی؛
سیزده بدر هم احتمالا چیزی است تو مایه های گلی که به سبزه آراسته شده یا همان کم بود جن و پری این یکی از دریچه ورپرید خودمان.
*چه دل نگرانی ها
گاه حتی ...........
وقتی که با منی.
* پابلو نرودا( هوا را از من بگیر؛ خنده ات را نه)*
پ.ن: کلا این روزها تو فلسفه وجودی عید موندم.

