امتحان Cambridge EFL خیلی خیلی سخت بود. خب من از کجا بدونم چرا روبان سرخ شده سمبل بیماری ایدز؟
پ.ن: انگشت انگشتری دست راستم عفونت کرده. فکر کنید من که فقط می تونم ده انگشتی تایپ کنم همین چند خط رو با چه مکافاتی تایپیدم!
فکر می کنم با این دو تا نون بربری و نایلون پر از توت فرنگی های سنندجی و مانتو مشکی نخی و مقنعه شبیه تازه عروس های کارمند شده ام لابد. اوایل یک شنبه ها که ساعت شش و هفت می رسیدم خانه؛عصبی و گیج و کلافه به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و توی خانه خالی چرخ می زدم و خرت و پرت ها را جمع می کردم. بهار که شد؛ روزها که کش آمدند؛ باز هم یک شنبه ها خسته برمی گشتم خانه اما عصبی و گیج و کلافه نه. کلید ندارم مثل همیشه. فکر می کنم کلید خانه امان را آقا رضا کفش فروش دارد من ولی نه. در را که باز می کنم به این نتیجه می رسم که لابد اینجا خانه من نیست دیگر. عزیز سر سجاده است. فقط خودش می داند نماز چه وقت است ساعت هفت غروب که نه آفتابی مانده نه ماهی در آمده. زیر خنکای کولر مقنعه را از سر بر می دارم. در رژ لب سرخابی را می بندم و قوطی کرم و مام و تافت را سرجایشان می گذارم. میز اتو را جمع می کنم. حالا مانتو را هم در آوردم. از توی کشوی دوم پیراهن گلدار بنفش را بیرون می کشم که با رنگ لاک روی دستم ست است؛ با خط لب کنار آینه می نویسم: یادم باشد لاکم را فردا صبح پاک کنم. یادم باشد که دوست داشتنت یادم نرود.نوشته دوم را خط خطی می کنم و خودم را از شر فشار قبر سو.تی.ن هم راحت می کنم. می روم توی هال و ماهواره را روشن می کنم و می گذارم روی hit channel. خانم و آقا توی استودیو رادیویی شبکه دارند با هم گپ ایتالیایی می زنند. زن تی شرت خوش رنگ یقه باز قرمز پوشیده. فکر می کنم چقدر حسرت بی رنگی زندگی امان را می خورم. سیاهرنگی شاید. از روی میز جلوی تلوزیون لیوان های نیمه خورده چای و شیر کاکائو صبح را بر می دارم و با باقی وسایل روی میز جمع نشده صبحانه می برم توی آشپزخانه. بر می گردم توی هال و برای عزیز که با چادر نماز گل گلی شبیه تربچه شده بستنی کیم می برم. همین یک مدل بستنی را می خورد فقط. روزنامه های جام جم را که گله به گله با قیچی رویش نقش و نگار انداخته ام را دسته می کنم و می گذارم توی کیسه. رو میزی کج و کوله را صاف و صوف میکنم و آب پارچ را خالی می کنم توی گلدان بامبوها. مانده ام که بامبوی وسطی چرا گل نمی دهد. بیش تر از همه ریشه کرده است و دریغ از یک جوانه. ریشه کرده است اما؛ لابد به خیال. دستکش دست می کنم و سینک را از آب و وایتکس پر می کنم و لیوان ها و بشقاب های لک و پیس را می شورم. شیرین ترین خیال بافی هایم مال همین کف بازی های تنهایی است. ظرف ها را آب می کشم و قابلمه ها را می چینم روی هم و گاز را با همه کاره اتک پاک می کنم و دستمال می کشم روی سنگ آشپزخانه و تخم مرغ ها را می شکنم توی ظرف شیشه ای سبزی کوکو و هم می زنم و منتظر می مانم تا روغن گرم شود و دور تا دور کبریت خیس؛ روغن قل قل کند تا مطمئن شوم داغ داغ است و ..........
کسی توی ماهواره دارد پیانو می زند. کسی دارد با صدایی گرم( ایتالیایی نه ایرانی) لابد عاشقانه می خواند. از پشت توری سفید نگاه می کنم به سکوت دم غروب پشت آشپزخانه. به اتاق تاریک علی رضا. به صدای محو ملیکا که مانده تا پدرش بیاید و دوباره مجتمع را بگیرد روی سرش و رضا را بی خواب کند. به درخت چاق و چله توت همسایه کنار دستی. فکر می کنم فردا دوشنبه است و دوشنبه ها نوبت زبان است و امشب شیفت بی خوابی. فکر می کنم خلاصه تحقیق سندرم پیش از قاعدگی را که ترجمه کرده ام بگذارم توی وب. شاید برای دوست پسری یا چه می دانم شوهری خوب باشد بداند اگر هر ماه هر سال همه عمر حدالقل هفته ای یک بار ناخواسته از زندگی و زنده بودنت متنفر بشوی اگر نه زور بازوی رستم که حتما صبر ایوب را لازم داری بابت تحمل کردنش. سبد توت فرنگی توی دست می نشینم جلوی تلوزیون. نگاه می کنم به miss call روی تلفن. فکر می کنم لابد وحید است یا شاید هم بابک. روی پیغام گیر تلفن 14 ثانیه حرف زده ای. روز خانم پرستار مهربانت را تبریک گفته ای و سلام و تبریک مادرت را هم رسانده ای. مراقب خودم باشم و خداحافظ هم که ترجیع بند پایان همه گپ و گفت هایت است دیگر. دل خوش می کنم به یادت که به یادم بوده. بی خیال ماجرای نیلوفر و مژده و.............. گوئن استفانی همان آهنگی را می خواند که تو دوست داشتی. همان که می گوید: فکر می کنی حالا که این طور بی صدا اینجا نشسته ام؛ آن بعداظهر گرم یادم رفته است. درون قلبم غوغاست. نمی شنوی؟
به جرات می گویم: کسانی که در راه فحشا هستند حتی یک کتاب نمی خوانند
و آنهایی که کتاب می خوانند اهل فحشا نیستند
عباس معروفی دیشب در گفتگو با برنامه شباهنگ بخش فارسی صدای امریکا سیاست های دولت ایران را فاشیستی خواند و به شدت از رفتار دولت در قبال نویسندگان و روزنامه نگاران و اندیشمندان گلایه کرد. خالق رمان های سال بلوا و سمفونی مردگان؛ سیاست های دولت احمدی* نژاد را تراژدی تاسف آوری عنوان کرد که از حد گذشته و تبدیل به کمدی اغراق آوری شده.
گوشی موبایل رو درست جلوی در خونه؛ وقتی که داشتم از ماشین پیاده می شدم یه جوری گم کردم که به فاصله یه دقیقه هیچ اثری از آثارش باقی نموند. نمی دونم دلم واسه نو بودن گوشی که عمرش به یه هفته هم نرسید بیش تر سوخت یا اینکه امروز جمعه اس و تا فردا باید صبرکنم واسه سوزوندن خط و....................
پ.ن: همه دست به دعا گرفتن واسه بارون؛ خدا باز قاط زده کرور کرور نعمت نازل می کنه رو سر من.
عکس های این عکاس خوش ذوق رو یه نگاهی بندازید.
بچه گانه است شاید؛ اما گاهی دلم می خواست امسال جشن تولدم کسی جور ناجوری سورپرایزم می کرد. مثل وقتی توی پارک از پشت درختی می پری بیرون و بچه فسقلی؛ ذوقش توی جیغ و خنده نازش گم می شود. دلم می خواست همه چیز انقدر روتین و تکراری و بی خود نبود. همه از سر تکلیف تولدت را تبریک نمی گفتند. یکی برای رسیدن روز تولدت دلش غنج می زد. هی انتظار پشت انتظار و......................... دل آدم خب عقل ندارد. بهانه زیاد می گیرد. توقع زیاد دارد گاهی.
ولی یک روز جشن تولدم را جایی که دوست دارم؛ با آدم هایی که دوستشان دارم می گیرم. آن روز حتما دسته گل بزرگی از رزهای سفید هدیه خواهم گرفت و چشم خورشید را هم کور می کنم اگر هوس تابیدن کند.
مسعود نوشته بود از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟دیروز سرازیری فلسطین را که از بلوار کشاورز پایین می آمدم تا خود کافه فرانسه فکر می کردم؛ بی برنامه که نبوده ام توی این سالها. مثل کاکتوس ها میخکوب هم نشده بودم سرجایم توی این سال های دانشگاه که؛ کم هم که آتش نسوزانده ام پس چرا راضی نیستم؟ چرا آرام نمی گیرم؟ چرا آدم نمی شوم؟
توی کافه فرانسه کنار بامبوها به خودم فکر کردم. به خود خود خودم.به این تک خط کوتاه فاصله بیست دو تا بیست و سه. به آدم هایی که آمدند و رفتند و بعضی هاشان هم نرفتند و سر رفتن هم ندارند گویی. به حرف هایشان. به حرف هایم. به صداقت هایی که نداشتند. به لاف هایشان. منم منم هایشان. به خوبی هایشان. به خنده های بی تکلفشان. به بودن هایشان و به فاصله های کوتاهی نبودن هایشان. به عمر رفاقت ها. به آدم هایی که رفیق هستند و نیستند. فکر می کردم آدم های توی زندگی هم مثل بستنی توی نسکافه من؛ یا شکر توی قهوه پسر کنار دستی ام یک جوری حل می شوند. یک جور بی خودی نبودنشان توی بودن تو پنهان می شود. بودن تو می شود بهانه نبودن همه آن ها. فکر می کردم زیادی مایه گذاشته ام توی رفاقت هایم. فکر می کردم خیلی هم ارزش نداشت آن همه سینه چاک دادن برای آدم هایی که می خواهند هست تو به هست آن ها بسته باشد. آدم هایی که ککشان هم نمی گزد وقتی نیستی. آدم هایی که نه رفیقند نه حتی همراهی قابل اعتماد. به سیاسی بازی هایم فکر می کردم. به زن بودنم. به اینکه چقدر حق دارم امروز؛ چقدر حق به کودکم خواهند داد فردا اگر امروز مادرش لال شود به حکم لال بودن جامعه اش. به قهرمان بازی ها. به ادای قهرمان ها را در آوردن. به سالی که شروع شده بود برایم. به کارهای نکرده. به آدم های ندیده که پشت هم توی نوبت نشسته بودند برای دیده شدن.
فکر می کردم اشک های تلخ شب پیش؛ نه برای دلتنگی بود نه ترس از شکست های دوباره. سختی راه هم تجربه تازه ای نیست. فکر می کردم اشک ها؛ صدای بلوغ دوباره بود. مثل بچه ای تازه به دنیا آمده. تلفیقی از ترس و نگرانی و نافهمی دنیای زیادی روشنی که تازه می بیند.
پ.ن: می گفتم: این همه کاکتوس چرا می خری؟
می گفت: گل های خوبی اند.نه خوشگل اند؛ نه خوشبو. بودنشان آدم را یاد هیچ خاطره خوبی نمی اندازد نبودنشان ولی؛ از یاد آدم می برد می شود بدون آب؛ بدون نوازش؛ بدون بوسه حتی؛ زنده ماند.
کاکتوس هایم را دوست دارم. هر دویشان را. هم کپل کوچولو را؛ هم عسل لنگ دراز را. گاهی هفته ای بی خبر می مانم ازشان و بازهم زنده اند. سرسختانه.
آدم اولش فکر می کند نمی تواند. فکر می کند دوام نمی آورد. فکر می کند نمی گذرد. دیروز که بشود امروز؛ امروز که به فردا برسد می بینی هر کدام از آدم ها و خاطره هایشان رفته اند خوب و خوش و خرم برای خودشان جایی توی وجودت پیدا کرده اند و شده اند هم راهت. هم پایت.
..........................................................................
سالگرد بیست و سوم
فکر می کنم هنوز خوشبختم؛ اگر زیر آوار مصیبت هنوز می شود طعم خوب تولد را چشید.
بیست و سه ساله شدم. شمعی هم در کار نبود تا موقع فوت کردنش آرزو کنم.
پ.ن: این چند خط دیشب باید آپ می شد. بلاگفا ادا در آورد و من خسته خواب بودم.
خودمانیم آیدا خانم؛ رسم رفاقت نبود که رفیق نیمه راه شوی و بزنی زیر قولت و حالا که رسیدیم به آخر های این بیست و دوسالگی لعنتی مرا بگذاری و خودت بخوابی روی دست مردهای غریبه سیاهپوش که جز پدرت هیچ کدامشان را نمی شناسم و آرام آرام بروی زیر خروار ها خاک.
خودمانیم آیدا خانم؛ وقتی گفتی: سه شنبه دعوتت کنم به خوشمزه ترین ناهار دنیا؛ حتی ثانیه ای هم فکر نکردم نه فقط آخرین ناهار که آخرین کنار هم غش غش خندیدن و گپ زدن و بعد باهم گریه کردن تا مرز سکسه های بامزه تو باشداین دیدار آخر. حتی ثانیه ای هم فکر نکردم آخرین دوز مرفینت را بعد از ناهار سه شنبه خودم دارم برایت می زنم. فکر نکردم وقتی توی سکوت و خنکای اتاق فسقلی جفتی چفت شده ایم به هم که روی تخت یه نفره جا بشویم؛ داری وصیت میکنی برایم.
خودمانیم آیدا خانم؛ فنجان قهوه دروغ نمی گوید. دیدی آن همه آدمی که دو تا دوتا سر گذاشته بودند روی شانه هم؛هیچ هم مهمانی و جشن و خوشحالی نبود؟ دیدی چاله بزرگی که مردی تویش ایستاده بود گور کوچک خودت بود که امروز پدرت سنگینی پیکر نحیف دخترش را توی آن تاب نیاورد و ................... خب ندیدی. یعنی نگذاشتم که ببینی. آمده بودی مهمانی نه مراسم پیشگویی روز مرگت نه؟
آیدا خانم؛ زود بود. هنوز نه دعوایی کرده بودیم با هم؛ نه زیر آب هم را زده بودیم؛ نه دلخور شده بودیم از هم؛ و نه حتی یک بار محض زن بودن نیش و کنایه ای زده بودیم که دل آن یکی را اندازه دانه ای عدس خش بیاندازیم.
می گفتی اوایل تومورت همین قدرها بوده. انقدر کوچک که توی ماموگرافی هم تشخیص نداده اند ولی تو غده را زیر دستت حس می کردی و مانده بودی توی حماقت تشخیص دکتر متخصص. هیچ کس باور نمی کرد توموری که خوش خیم تشخیص داده شده بعد از چهار ده ماه با علایم فوق حاد سرطان خون تو را برساند به end stage . شاید اگر اینقدر سرتق بازی در نمی آوردی و راضی می شدی به شیمی درمانی ............... زندگی خودت بود ولی؛ حق داشتی که نخواهی.
دیشب هم بعد از کلی حرف زدن؛ گفتی که درد داری ولی می خواهی یک امشب را مقاومت کنی و بدون مسکن بخوابی. گفتم:سختت نیست؟ یادم رفت بگویم صدایت بدجوری غریب شد وقتی گفتی: بعد از این سختی اش می ماند برای تو خانم پرستار.
دو ساعت بعد هم نامادری ات زنگ زد و گفت که آیدا راحت شد. تو راحت شدی و من اول یخ زدم و بعد نقطه ای اندازه همان عدس کوچولوی توی سینه ات؛ درست زیر قلبم آتش گرفت و توی تمام دست چپ پخش شد و بعد داغی اشک و........................
رفیق نازنین؛ زود دیر شدیم. حق داشتی اگر می گفتی هیچ چیز بدتر از این نیست که تن آدم به خودش نارو بزند. حق داشتی که آن همه از سرطان متنفر باشی. حق داشتی وقتی تنت با غریبه دست به یکی می کند و توی بیست و دوسالگی به زمین می زندت.
پ.ن: تمام شد. عمر رفاقت بهترینه ما به سال هم نرسید اما............................ نامادری ات حق داشت. آیدا راحت شدی! روزهای سخت بدون تو هم رسید. باز هم من ماندم و من.
پ.ن: حال مادربزرگ هم تعریفی ندارد. خیلی بدتر از روزهای اخر توست حال این روزهایش.
من جادوگرم. یعنی فقط من از جادوی بعضی چیزها سر در می آورم. جادوگر بدجنسی نیستم اما. مثل جادوگر کارتون سفید برفی آینه ندارم یا از آن چوب هایی که سه بار تق تق بزنم به جایی نامرئی توی هوا و بعد غیب شوم و هرکجا که می خواهم ظاهر بشوم. ولی با این همه من جادوگرم. بدون چوب و ناخن های بلند وحشتناک با لاک سیاه و و دندان های دراز و موهای قرمز باز هم جادو می دانم. توت فرنگی نوبرانه را می شویم و چشم هایم را می بندم و محال ترین آرزوی ممکن را زیر لب زمزمه می کنم و عطر دیوانه کننده توت فرنگی را می دهم زیر دندان ها و .........................................
صبح تو زنگ می زنی!
پ.ن: این روزها خیلی خاص شده اند.گوشی ام که خراب شد فکر کردم چه بد. فکر کردم چقدر موبایلم را دوست داشته ام. فکر می کردم بدون گوشی دوام نمی آورم فکر می کردم....... حالا فکر می کنم آزادم. حالا فکر می کنم همه همیشه به یادم هستند اما نمی توانند به یاد بودنشان را اعلام کنند. این حس خوبی است.
پ.ن2: روزی که به مصطفی قول دادم شروع کنم به مطالعه سیستماتیک درباره جامعه شناسی مسائل زنان و بحث های سوسیالیستی اصلا فکر نمی کردم این قدر عمیق شوم در عمق فاجعه. دارم به نتایج عجیبی درباره خشونت بی حد و حصر اسلام درباره زنان می رسم. فکر می کنم بد نباشد اگر کسی کتابی مقاله ای نوشته ای در رد این ادعا دارد برایم کامنت بگذارد.
*پ.ن3: تنها نیستم جانم. من و دیوانگی هایم زندگی مسالمت آمیزی با هم داریم. شادیم و خوشبخت.
*از کتاب The great Gatsby
ایضا شادم و خوشبخت!


