تبليغاتX
ممنوعه
 

نه به کمپین یک میلیون امضاست؛ نه به افزایش حضور زنان در عرصه های کار و دانشگاه و اجتماع؛ هنوز هم بهترین و پربازده ترین کارکرد زنان عاشق شدن با پیش شرط ازدواج و ازدواج با پیش شرط جوجه کشی است. در چنین جامعه ای که زن بودن از ورای هزار توی ملافه و چادر هم وسوسه انگیز است سزا نیست بیش از این رستمان زمان را آزار داد. باید که بتوانند جایی به جز خانه؛ جایی به جز آغوش عشق این نیاز تا به دندان مسلح خشم و شهوت و حرارت را شرعی خالی کنند. باید که بگویند؛ گور پدر حکم حضانتی که داری؛ قانونا پدر بچه من هستم. باید که زن تو سری هم بخورد جرات نکند برود پی حق و حقوقش. باید که..........

هر چند به این خراب شده ما خیلی ربط ندارد؛ کلاه شرعی را همه جای دنیا بر سر زنان می گذارند گیریم اسمش را عوض کنند و بشود کلاه فرنگی. همان وسیله بی بوو بی خاصیتی که بوده هست.

پ.ن: کلیت قانون فاجعه است؛ احیانا اگر انسان هستید و ایضا مرد شرمنده؛ توهین به جمع نبود.

!بخوانید  

!بخوانید

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط مهرگان |


 

مسابقه عکس دست دوم منصور خان نصیری

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:52 توسط مهرگان


 

فکر کردم، که همیشه بایدها و نبایدهای ناخوشایند را فهرست کرده‌ام، همیشه کارهای نکرده را، بارهای مانده روی دوش را.

فکر کردم این بار باید دوست‌داشتنی‌ها، دورها و دست‌نیافتنی‌ها را نوشت. زیر هم، مرتب. باید یکی یکی علامت زد کنارشان، که شده‌اند، به‌شان رسیده‌ای، بعدش نفس راحت کشید.

بعدش، زندگی‌ام بدون من، چیز ترسناک و ناخوشایندی نخواهد بود.

 

فقط این که این روزها؛ هی قرض روی قرض می آید و کار پشت کار می خواهد و روز خستگی هایست که آدم را روی زانوهایش مچاله می کند وخوب است که گرمای هوا دیگر نمی کشدم و خوب است که گهگاهی بادی می وزد و هنوز زنده ام و تنهایی حناق نیست و راه طولانی است و ........

می دانی چیست آقای سین. الف محترم؟ اولش فکر کردم این وابستگی فقط و فقط مال تن است. گفتم گور پدر تن. مال هر کسی که در خانه را زد. تو بگو گوشت نذری. عوضش راحت می شوم از شر یاد تو که انگار بدجور گیر کرده توی یاد من. دو سه ماهی که گذشت دیدم فا.حش.گی هم آدم خودش را می خواهد که تن بدهد به تن هر تازه از راه رسیده ای. به تن نیست انگار. به.... به.....

توی دوره راهنمایی عاشق این بودم که بروم دانشگاه و تابستان هایش اندازه یه دفترِِ کار نو بکنم. از روزی که پایم را دانشگاه گذاشتم تابستان ها یا امتحان دادم یا بیمارستان بودم یا سرکار. تابستان یادم نمی آید مگر فصل خرما پزانش

بنفش های بالا را از  لحظه  گرفته ام. فیلم را تلوزیون ملی خودمان هم نشان داد ولی موضوع داستان و دیالوگ ها کمی تا قسمتی وطنی شده بود. و وسعت این کمی تا قسمتی بازه ای است از منفی بی نهایت تا مثبتش!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:46 توسط مهرگان |


 

حالا؛ همین حالا به دولت خودمختاری می مانم که اعلام استقلال کرده و زیر پرچم هیچ دولت و حکومتی نیست الا خودش.خوبی سرزمین خود مختار من د راین است که کارگر و کارفرما و کارگزارش همه یکی هستند و رئیس و مرئوسی در کار نیست. دو روزی می شود اعلام استقلال کرده ام و این به معنای بی صاحب بودن نیست اصلا. ایضا خودم صاحب خودم هستم. ایالت خودمختار همچنان به زندگی ادامه می دهد و دلش نمی خواهد عاشق باشد و نمی خواهد کسی عاشقش باشد و از این که سایه هیچ تنابنده ای الا خودش بر این خاک نمی افتد مغرور است و سرافراز.

پ.ن1: ایالت جدایی طلب؛ طول و تفضیلش خیلی بیش تر از اینها بود. باقی بقای شما.

پ.ن2 : در محدوده سرزمین مستقلم؛ یک قهوه فروشی پیدا کرده ام که سنش از نود سالگی هم گذشته. قهوه فروشی وست توی خیابان انقلاب؛ بعد از چهار راه کالج؛ سمت راست. بوی تلخ قهوه می نشیند روی تک تک ذرات وجودتان وقتی پا می گذارید توی مغازه کوچولوی خنک. دیروز یادم رفت به جز قهوه؛ کانفت هم بخرم. فردا عصر اگر وقت شد شاید.

Only 4 amin :

توی حرف خیلی حرف است مردی له شود؛ توی عمل خیلی درد است اگر زنی له شود. هیچ کس هم نمی تواند بگوید له شدن چجوری اش دردناک تر است.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:17 توسط مهرگان |


این خبر را بخوانید.اصلش اینجاست. 

 خود تارا مختار را که نمی شناختم ولی دیدم که دارد قضیه دزدیده شدن دوربینش را  برای چاوش هماوندی( عکاس جام جم) بعد از مراسم تشییع خسرو شکیبایی توی بهشت زهرا تعریف می کند. ولی چیزی که امشب خواندم؛ کمی متفاوت بود با جریانی که از دزدیده شدن دوربینش برای چاوش و حتی سرهنگ نیروی انتظامی تعریف می کرد. شماره ای بود که گویا خانم دزد! به تارا داده بود که طبیعتا اشتباه هم بود و هر چه تلاش می کردند ارتباطی برقرار نمی شد. به هرحال من عکاس خبری نیستم ولی شاید بابت همان دوربینی که پارسال نفهمیدم کدام سپاهی یا بسیجی یا ارتشی توی مراسم 18 تیر از من گرفت و بعد هم پشت گوشم را دیدم دوربین را هم؛ گفتم شاید بد نباشد چهره خانم دزد را دیدی بزنید؛ شاید فرجی شد و تارا پشت گوش و دوربینش را با هم دید. انشاء الله

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:57 توسط مهرگان |


وقتی کسی را ترک می کنی بگو برای همیشه خداحافظ.

دلش که حتما می شکند.اما......................................

لطفی در حقش کرده ای و از انتظار نجاتش داده ای.

پارسال درست همین شب بود. خانه خاله جشن بود و شلوغی. صدا به صدا نمی رسید. تو فکر می کردی من شمالم و نبودم. کرج بودم به جایش. دلتنگی که به شمال و جنوب نیست هست؟ اس ام اس زدم که خیلی بی معرفتی. به بیست ثانیه نرسید که زنگ زدی. شلوغ پلوغ بود و صدا به صدا نمی رسید.برنامه ضبط می کردند و من حتی روی آنتنیم رو هم شنیدم و گفتی که برسی خانه می زنگی و سر کاری و خاله ورق روی ورق چید و از همه حرف هایی که زد این یکی توی خاطرم خوب مانده: چشم هاتو دوست داره! حالا چند وقتی هست که ما مدام یک ساله می شویم. اولین  دیدار؛  اولین لمس دست هایمان؛ اولین بوسه؛ اولین عشق بازی بکر؛ اولین نگاه پر از تردید؛ و حالا سالگرد اولین بی معرفتی توست که پارسال همین شب تا سه صبح منتظرت بودم و زنگ نزدی که نزدی. خسته بودی و خواب و ....................

پ.ن: متهم می شوم که دوست داشتن آدم های زنده را فدای خاطره آدمی می کنم که نیست. که آن وقتی هم که بوده؛ نه عاشق بوده و نه مهربان و نه حتی صادق. متهم می شوم که متوقف شده ام. در رویاهای 16 سالگی ام مانده ام. متهم که بازی داده ام دوست داشتن و یک رنگی دیگران را به تزویر رویا وار شبحی که بدون من آزاد است و خوش است و ................................

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:12 توسط مهرگان


 

از خانه بچه شاگرد می زنم بیرون. می زنم بیرون و نمی فهمم چقدر راه می روم تا سیگارم را کافی من خانه هنرمندان روشن می کند و من تند تند این سیب آدم کوفتی را قورت می دهم بلکه مرحمتی شود و باران نبارد توی این هوای گرم این شهر خراب شده.

بلند که می شوم آقای کافی من شمالی با همان لهجه و لبخند گیرایش تاکید می کند که اصلا نمی خواهد این آدم دائم توی فکر و بارانی مهمانش باشد. همان دختر پرشور و شر دو ماه پیش را حداقل ترجیح می دهد. می گوید روزمرگی اسمش روزمرگی است دیگر. چرا جدی اش می گیری؟ زبانم نمی چرخد بگویم: از روز گذشته. از ماه مرگی هم. به سال دارد می رسد. نمی گویم اما.............

پ.ن: بوفه گالری ماه مهر دنج ترین جای دنیاست. همان طور که کافه فرانسه امن ترین.

۲: طعم آپ کردن از کافی نت شبیه چای خوردن توی لیوان های یه بار مصرف پلاستیکی است. مزه ماهی گندیده می دهد احتمالا.

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 17:25 توسط مهرگان |