تبليغاتX
ممنوعه
       

       از هر کجای این شعر شروع کنی دوستت دارم

و شهریور ماه توست

 ماه تو

 که ایستاده ای در میانه تابستان و پاییز برگ ریز

 و پایان تو آغاز خزان من است

 و بیهوده نیست اگر

 تومدام هوای ابرو باران منی  

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:30 توسط مهرگان |


 

حوله را که حالا داغ داغ است از حرارت کیف آب گرم تویش؛ می گذاری روی پای راستم که دراز کرده ام روی تخت.سرت را می گذاری روی پایم و چشم هایت را می بندی. دست می کشم روی موهای مشکی و صدای نفس هایت که یک دست می شود داغی اشک می دود زیر پلک هایم. صدای یک ریز ویبر موبایلت که بند نمی آید و بالاخره بیدارت می کند؛ گیج از مسکن هایی که زده ام برایت می پرسی چقدر خوابیده ای و وقتی می گویم: یک ساعت و بیست دقیقه نگاه می کنی به پای راستم و می گویی زنده است هنوز؟ پا را که حالا از بس که گزگز کرده زیر سنگینی سرت؛ تکانی می دهم و می گویم هست هنوز.

*نوید یک بار برایم نوشته بود: دست نوشته هایت مبهم اند.

وقت نکردم هیچ وقت جوابش را بدهم اما باور کرده ام زندگی به مراتب خاکستری تر و رازآلود تر از هر دست نوشته ای است. این که کسی لحظه ای با تو زندگی می کند و یک شب که می رود بال های پروازت بسته می شود و مجبور می شوی برای ایمان آوردن به زندگی ات بی ایمان بشوی به ایمان ها و آرمان های دیروز خودت و دیگرانت؛ بعید می دانم رک و راست و صاف و پوست کنده باشد و رنگش سفید شیری شیری.

*عادت نمی کنی اما پوسته می اندازی. عادت نکرده ام فکر می کنم پوسته انداخته ام.اوایل حس آن پادشاه لخت را داشتم. مدام می ترسیدم که کودکی برهنگی ام را فریاد بزند.حالا دیگر فکر می کنم برهنگی هم در دنیای عجیب پیرامون من چندان غریب نیست.باور کرده ام. باورم می کنند.  

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:28 توسط مهرگان