تبليغاتX
ممنوعه
 

هیچ فهمیدی پنج شنبه شب باران بارید؟

*طعم اولین شب با تو بودن*

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:0 توسط مهرگان


 

این درد لعنتی که فکر می کردم با خون ریزی اش دیگر خوب شده است و دست از سرم برداشته؛ شده مهمان ناخوانده. می آید و می رود و توی آن چند دقیقه ای که مهمان است  تبدیل به چنان بلای ناگهانی ای می شود که گاهی می خواهم خانه را بی صاحب خانه تسلیمش کنم و جانم را ببرم به گورستانی و راحت شوم از تحمل حضورش. ساعت چهار است و کارآموز پرستاری خودش دراز کشیده روی تخت اورژانس و مربی بداخلاقش مردد است که با دانشجوی ترم آخریش چه کند.ساعت چهار است و پی گیری های خانم مربی جواب می دهد و دانشجو با تاکسی تلفنی به خانه برمی گردد. ساعت چهار و سی پنج دقیقه است که رو به آینه همین طور ایستاده ترامادول را به خودم تزریق می کنم و همه مانورهای ریلکسیشن را با هم انجام می دهم تا حمله درد تمام شود و نفسم در بیاید. دراز می کشم روی تخت و بلند بلند هر چه به ذهنم می رسد را می خوانم. شعرهای کوتاهی که شاید مال خودم هستند و شاید وقتی؛ جایی خوانده ام اما حالا نه وقتش خاطرم هست و نه جایش. ساعت پنج و دو دقیقه که می شود دارو اثر می کند و سرمای کرخت کننده این روزهای خانه امان جای خواب نمی گذارد و مجبور می شوم از توی کارتن های روی هم چیده شده پی ژاکت گرمی باشم.ساعت پنج و پانزده تلفن زنگ می زند و مدیر گروه جراحی دانشگاه حالم را می پرسد و می گوید در اولین فرصت بروم ببینمش و من می دانم که حالا علاوه بر کارآموزی فوریت اورژانس و عرصه مادران که به خاطر خون ریزی معده دود شده اند و به آسمان رفته اند؛ احتمالا احضار شده ام که فردا بگوید رسما دانشگاه را باخانه خاله ام اشتباه گرفته ام و چرا اصلا ثبت نام کرده ام وقتی می دانسته ام قرار است درست وسط آخرین کارورزی ها؛ توی خانه امان کارتن خواب بشوم و معده ام خون ریزی کند و فشار کار آنقدر زیاد باشد که گاهی دلم چهار ساعت اضافه تر از بیست و چهار ساعت روتین را بخواهد و وسط این بلبشو؛ مرد رفته با پای خودش برگردد و دلش بخواهد دل بدهم به دلش و مثلا چهل و پنج دقیقه یک ریز درباره بلبرینگ خردشده ماشینش برایم توضیح بدهد و شیرفهمم کند شاه فنر شکاندن مصیبت جدا گانه ای است و بلبرینگ خرد شده بدبختی دیگری. باید فکر همه این روزها را می کردم و بعد ترم آخری انتخاب واحد می کردم! می گذارم به حساب آینده نگر نبودنم و چشم می گویم و پتو را محکم تر دور خودم می پیچم. ساعت پنج و نیم به درشت اصفهانی را توی فر می گذارم. به کبابی درست می کنم. تنقلات عصر های خوب پاییز و غروب های سرد و غمگین زمستان من است. چراغ فر را روشن می کنم و زل می زنم به جلز و ولز شدنش از پشت شیشه. فکر می کنم یک سال مرا ندید و به جایش همیشه و همه جا مدام جلو چشمم بود؛و حالا دوباره بی دعوت بازگشته. که حالا داشتنش شبیه همه چی هست الا داشتن عشق. چند شب پیش گفتم برایت دو خطی می خوانم و می خواهم نظرت را بدانم.

به خودم اعتماد دارم. اعتقاد دارم. می دانم که از پسش بر می آیم.

به تو اعتمادی نیست؛ که اعتقادی نداری. به تو که به باران این روزهای پاییز می مانی

تند و عجول و کم حوصله

نظرش سکوت بود. اصلا نظرش را هم نمی خواهم. یک سال گذشته و هر کداممان می دانیم آن دیگری کیست و کجای زندگیمان است و بودن و نبودنش توفیری هم می کند با هم یا نه. او به من می گوید بزرگ شده ام و آن دختر پرشور و شر و بی قرار نیستم و من حس می کنم دارد کم کم دارد پیر می شود وقتی اینقدر تند تند دلتنگ حرف می زدن می شود. مثل پیرمرد های بازنشسته توی پارک ها؛ تازگی لذت می برد که بی ربط و با ربط از زمین و آسمان حرف بزند و عشق بازی حالا یک نیاز نیست انگار و هر کجا که می رویم و هرجور که می خواهیم بخوابیم با هم؛ هاله مقدس را می بینم و حس می کنم و به خنده می گویم: از اثرات مکه رفتن و حاجی شدنت است.

ساعت شش می شود و به کبابی را چهار قاچ می کنم و می روم بالای سر آنا که روی کاناپه خودش را زیر پتو سفری مچاله کرده است. فکر می کنم زندگیمان این روزها چه به زندگی کولی ها شبیه شده است. فکر می کنم بد هم نیست که اصراری به پاگرفتن و اهلی شدن نداشته باشی. که خاکت آنجا باشد که دلت آنجاست.

ساعت شش است و من آنا را بیدار می کنم تا از دیدنم شاخ در بیاورد و با هم به بخوریم و به رویم خودم نیاورم درد حاد معده دیگر دارد کهنه می شود و آنه می پرسد حوصله مشق خط دارم که می گویم دارم به شرطی اینکه خودش برود مثل بچه آدم قلم و دوات و کاغذ ابرو باد را از کارتنش بیرون بیاورد. کتاب را باز میکند و می گوید این را بنویس. می نویسم:

از بهار تقویم می ماند

از من

استخوان هایی که تورا دوست داشتند.

*از الیاس علوی؛ کتاب (من گرگ خیال بافی هستم) که انتشارات آهنگ دیگر بازاری اش کرده است*

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:0 توسط مهرگان |


 

خانه آقای سین الف بس که سرد بود زیر دو تا لحاف هم می شد صدای کلیک کلیک دندان ها را شنید. فکر کردم بهار که می رسد خانم مجری های جیغ جیغوی رادیو چقدر برای ننه سرمای بیچاره خط و نشان می کشند که محترمانه تشریفش را برد تا خورشید با همه درخشندگی اش به سر رویشان بتابد. کسی نمی داند وقتی ننه سرما بی هوا و بی موقع چادرش را می تکاند و شوفاژ ها را هم غافلگیر می کند بعضی دل ها بدجور هوای گرمای هم را می کند.مجری های زرورق پیچیده رادیو جوان دوست داشتن  سرشان نمی شود یعنی؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:59 توسط مهرگان


 
 
 
 
عکس توی عکس شده است. عکس اصلی از مجله تازه است که گویا این ماه شماره چهارمش هم آمده روی کیوسک های روزنامه فروشی که من فعلا گیرم نیامده
پ.ن: یادم نیست به آقای گرافیست گفتم سر روی سجده که می گذارد یاد آشغال های دوست داشتنی هم بیافتد یا نه. حالا گفتم انگار
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:0 توسط مهرگان |