من.تو. تار شهناز. صدای محو سوختن هیزم ها در آتش. غروب برفی آخرین نفس های پاییز. عمارتی رو به تنهایی.زندگی پیش روی من.
- چراغ ها رو خاموش کنم؟ نمی ترسی از تاریکی؟
- وقتی تو باشی نه.
گاهی.....
فقط گاهی اینقدر گند نباش
روز من تا ابد منفعل
از 18 اردیبهشت امسال عملا هیچ نشانی از دانشجو بودن نداشته ام به جز همین کارت سبز کوچک که می گوید هنوز دانشجوی کارشناسی پرستاری ام.از 18 اردیبهشت امسال تنها کار مفید زندگی ام سگ دو زدن بوده است برای زندگی و در دوره ای یک ماهه( شاید هم کمتر) هم نشینی با گرگ جماعت و احتمالا صبوری و دیگر هیچ. که به طور کلی کشیده ام بیرون از سیاست و دنیای سیاسی بازی و حتی خیلی وقت ها همه باورهای سوسیالیستی سفت و سخت دیروزم را هم گل مال کرده ام و بوسیده ام و گذاشته ام کنار( هر چند هنوز به جد می گویم دموکراسی وجود ندارد).من 18 تیر و روز کارگر و هم بستگی وبلاگ نویسان برای آزادی زندانیان سیاسی و رفقای آن سوی آب هایم را به لجن کشیدم توی همان روزهایی که فشار زندگی له کننده بود و شاخص های اقتصادی زندگی خانوادگی خیلی زودتر از اقتصاد جهانی در حال سقوط بود. توی کشوری که نمی شود بدون سیاست نفس کشید پس لابد این 16 آذر مخملین به تو ربط پیدا نمی کند وقتی اجماع اصول گریان همان اندازه برایت بی خود است که احتمال نامزدی خاتمی در انتخابات.نمی دانم؛ شاید مهران محبوبی حق داشت وقتی می گفت؛ زن ها زودتر جا می زنند؛ که یا شوهر می کنند یا عاشق می شوند یا از سوی خانواده طرد می شوند یا............ یا به مصیبت زندگی من دچار می شوند که عشق و شوهر و خانواده وکار و پول همگی با هم خراب شده اند روی سرش.
دروغ چرا؛ هر روز اگر نه؛ لااقل هفته ای یک بار که میترا را ببینم وجدان آرمان گرایم بیدار می شود و جنب و جوشی می کند و دلش ریش می شود از این دنیای بی خودی که کوتوله های سیاه تاریخ ساخته اند و راستش؛ صبح فردایش نمی دانم وجدان درد کوفتی به کدام جهنم دره ای می رود که مثل احمق ها سرم را پایین می اندازم و از ورودی خوهران حراست وارد حیاط دانشگاه می شوم و اصلا به روی خودم هم نمی آورم که این خط کشی کردن ها هیچی هیچی هم که نخواهد غرغری؛ طوماری حرفی کلامی لابد باید بخواهد که بی شرمی تا چه حد آخر؟!
گاهی دلم برای دخترکی که به قول گرگ دختر بچه بود و سر از بازی های سیاست در نمی آورد و حرف های دیگران را هجی می کرد تنگ می شود. خوبی آن دختر بچه به این بود که سر سودایی داشت و دل بزرگ بود و راضی نبود به آنچه هست گیریم رویاهایش خام. پوچ. زیادی خیال پردازانه.
نه؛ امروز روز من نیست که همه فکر و ذکرم جور کردن پول است برای فلان وام و تمام کردن کارورزی های این ترم آخر و خانه و آقای ایالت خود مختار و بد قلقی هایش و تاوانی که باید فردا روز بدهم بابت هزار و یک دیوانگی که امروز می کنم و....... که اگر قرار است تبریکی بگویم باید به میترا بگویم و نوید و پرستو دوکوهکی و نوشین که هر کدامشان در گوشه ای از این دنیای خراب شده هزار جور مکافات از جنس دلتنگی ها و کمبود ها و سگ دو زدن های مرا دارند و باز هم زیر بار خفت این تحقیر های مدام نمی روند و اگر سکوت هم می کنند توی دلشان غوغاست.
منی که دور شده ام تا این سان از خویش خویشتن؛ نه هرگز هرگز لیاقت شاد باش نخواهم داشت
غایب پرواز C130؛ آذر که به نیمه می رسد مدام به تو فکر می کنم. به روزی که اگر پرواز کرده بودی؛ برای همه عمر بال های پرواز مرا می بستی.کفر است شاید؛ ولی آدم این طاقت آوردن ها نبودم که جای این چشم های روشن همیشه مبهم؛مشتی خاکستر تحویل بگیرم. می گویی؛ سامان(پسر شیرین زبان خواهرت) را خیلی دوست داری. به اندازه پسر هرگز نداشته ات شاید.که درست دو روز بعد از سقوط به دنیا آمد.17 آذر 85.می گویی خواهرت لابد اسم تو را روی پسرش می گذاشت. اسم دایی شهیدش را.خودت حرف توی حرف می آوری و نمی دانم چه می شود که بی هوا می پرسی: دوقلوهای همکاری که دو ساعت مانده به پرواز جانشین من شده بود؛ حالا چهار ساله هستند.حقشان بود که بی پدر بزرگ شوند؟
*آدم جواب دادن به سوال های سخت نیستم. هرگز نبوده ام. فقط می دانم که تو خواستی و من زندگی کردم
*گاهی تیتر همه حرف است. همه داستان.
آغاز بلندترین داستانی که به عمرم خواهم خواند*

