خانه نو است، کار جدید است، درس تمام شده است، آدمها بیرون یک دایرهی دور ایستادهاند، چیزی نداشتهام امسال برای تکاندن حتی. تکاندهی تکانده ام. ساکن، راکد، بیصدا. انگار همهی درونم را پیچیده باشم در یک بقچهی ضخیم، گذاشته باشم کنج درگاهی ... تا بعد ... و هیچ هم پیدا نباشد کدام بعد...
نه. طمع نمیبندم. این عید دیگر عید نمیشود، این دل دیگر دل.
................................................................................................................
این پست را من آپ نکرده ام. من از چهل صفحه کاغذ خط خطی دو خط هم نتوانستم چیز بنویسم. از سرمه معذرت هم خواسته ام که پست دزدی کرده ام. بدجور زندگی من است این چند خطش.به هوای نوشتن آمدم کافی نت.حالا به عکس های اربیل نگاه می کنم که ساتیار برایم آف گذاشته و حس نوشتنم مرده انگار. شاید هم مال همین کافی نت نشینی است. من آدمش نیستم.
از همه امسال فقط چهارشنبه سوری اش به یادم می ماند.یعنی می خواهم که بماند. باقی رنج تن بوده است و سگ دو زدن برای پول و کاخ آرزوهایی که نصفه نصفه ویران می شدند.
حالا سال تازه لابد انگیزه های تازه هم دارد.
زندگی می کنیم.


