کارتن ها را بسته ام. پاییز که بشود از این خانه اسباب کشی می کنم.
این آخرین ممنوعه ای است که در این خانه می نویسم و بعد؛ در خانه را قفل می کنم و می روم پی ساختن خانه جدید. این آخری سهم توست. سهمت را بخوان و امیدوار باش که امیدوار بمانم به بودنت. به ماندنت. به ماندنم.
و من همه آرزویم این بوده که از این سرگردانی بیرون بیایم. از این سرگرانی شاید. که بدانم که دانستی خواستنم را. که بدانم باورم کردی. که این قدر دانستن دستور زبان عشق تو سخت نباشد برایم. که من مدام حس نکنم نمی فهمم و نمی فهمم و نمی فهمم که بعد؛ گیج که می شوم حس نکنی نمی خواهم و وا داده ام و بریده ام.
می دانم.
سخت است که بخواهی دیگران همان گونه که هستی بفهمند تو را. همان گونه که می خواهی باشی بخواهند تو را. اصلا فهمیدن کار سختی است. فهمیدن اویی که دوستش داری سخت تر. نتیجه فهمیدنت این می شود که آن گونه که می خواهی؛ دوست داشتنی ات را می بینی نه آن گونه که هست. می خواهم این جا به خودم و خودت( به خودمان یعنی) قول بدهم که آن گونه که هستی دوستت خواهم داشت نه آنگونه که روزگاری می خواستم باشی. حالا هستی ات را به همین سر و شکل آرام عصبی مزاج مهربان پذیرفته ام. تو هم مرا به همین شکل گندی که هستم بپذیری؛ تا هستم ممنونت خواهم بود و اگر نپذیرفتی هم.......... نپذیرفتی دیگر. دوستت خواهم داشت اما نه زیر یک سقف. نه به اسم یک تن. می فهمی دیگر. نه؟
پ.ن: دیگر نمی شود فکر کرد این جا خانه آدم است وقتی برای باز کردن در خانه ات کلید که نداری هیچ باید هر روز به کلید ساز زنگ بزنی؛ گیریم اسم این یکی فیلتر شکن باشد. خانه ای را که با فیلتر شکن باید خانه نامیدش برای همیشه قفل کردنش بهتر. خانه ای تازه ساختن بهتر.
خواستید؛ تبر به ریشه ها هم می توانید بزنید.
نیسمی که می وزد آبستن جوانه های کوچک خواستن ماست.
حواستان به بهار و شکوفه ها نبوده است.
عزیز تر از جانم؛ روزهای زیادی مهمان این خانه بودی. روشن می کنی کلبه ای را که قرار است بسازم اگر باز هم گذری کنی و سلامی و تسلی ای( تو بگو مرهمی) بر روزهایمان که این روزها عجیب هم رنگ هم شده است.
بابت همه آن خیابان های طولانی پر از شور و دل دادگی؛ بابت شش سال پای همه پیاده رفتن های پر از امید و انتظار؛ بابت تابستان که فصل مشترک هردومان بود……… سخت است یک چشم بر هم گذاشتن و رو برگرداندن بابت نفس کشیدن در هوایی که دکتر محبوب تو برایم( برایمان) سخت کرده.شاید یادم رفته بود این هوا جز سرب و گلوله از کودکی عیدانه دیگری برایم( برایمان) نداشت.
از آن هایی نبودم و نیستم که مدام پی حقیقت زندگی نویسنده های محبوبم باشم تا پی رنگش را توی داستان ها و قهرمان هایشان جستجو کنم. بدم می آید بروم ته زندگی خصوصی آدم هایی را در بیاورم که قهرمان های محبوب مرا آفریده اند. می خواهم قهرمان هایم همان گونه که من می خواهم؛ یا فکر می کنم نویسنده می خواهد قهرمان بمانند. این توهم را بر من بپذیرید که فکر کنم همه نویسنده های محبوب من؛ آزادی خواه و برابر اندیش بوده اند و هستند. رنگ عوض نکرده اند پیش و پس از انتخابات و زندان و اعتراف و گذر سال ها و قرن ها حتی. با این همه پس از انتصابات بیست و سوم خرداد؛ من ماندم و دوستانی که روزهایی آدم خوب های داستان من بودند و خیلی هاشان برایم سمبل چادری با ایمان و پسر معتقد که بعد از آن خرداد عجیب؛ دیگر نه می شناختمشان نه دوست داشتم بشناسمشان. به مردمان غریبه ای می ماندند که به مرد غریبه ای دل بسته بودند. غریبه ای که با اعتماد به نفس احمقانه ای ما را هیچ می پنداشت( هیچ می پندارد)؛ خس و خاشاک. مانده ام چه کنم با آدم هایی که برایم در حکم همان نویسنده های داستان های محبوب من اند. این بار اما؛ حقیقت زندگی هاشان بی اینکه بخواهم عریان شده پیش رویم. مانده ام با این عورت بی ستر چه کنم.
……………………………………………………………………………
پ.ن: نمی دانستم هنوز هم معلم مدرسه هستی یا نه. نمی دانستم هنوزهم اینترنت پر سرعت و فیلتر شکنت به راه هست که ممنوعه را بدون فیلتر ببینی یا نه. بابت همین؛ چند خط اول که مال خود خود خودت بود را برایت اس ام اس کردم. باشد که بدانی؛ که بفهمی تا ابد نمی شود دیده نشد و ناراضی هم نبود. دوستی امان اما………. خدا کند سرجایش بماند.


