تبليغاتX
ممنوعه - روایت دلتنگی در برابر دلتنگی
ارکیده  نمی دانم گله کرده است یا درد دل. جنس حرف هایش اما بیش تر بوی دلتنگی می دهد. نوشته اش درست شبیه آدم هایی است که حس نادیده گرفته شدن تا خود خود سیب آدم کوفتی اشان بالا می آید. که هر روز سرکار می روند و با این و آن سر و کله می زنند و باز هم شب که خانه می آیند زندگی مثل آشغال یک هفته مانده توی آشپزخانه حالشان را به هم می زند بس که هیچ چیزش سر جایش نیست. حق هم دارد. منی که تا همین یک سال پیش رفیق فابریکش بودم و اگر روزی نیم ساعت سیم های تلفن را نمی جویدیم بی خیال هم نمی شدیم یادم نمی آید بار آخر کی حالش را پرسیده ام و این اصلا به معنای فراموش کاری من نیست( شاید هم فراموش کاری ما درست باشد؛ اما من دلم می خواهد فکر کنم مخاطب این پست تنها و تنها منم و بس) از زدن خوشی زیر دلم هم نیست. از پست های عاشقانه ای که گر وگر آپ می کنم هم نیست؛ یعنی اصل اصلش این جوری است که آن اوایل که مشکلات زندگی بدجور منگنه ام کرده بود دلم می خواست بنشینم و برای کسی که زبانم را بفهمد یا حتی نفهمد و فقط گوش بدهد حرف بزنم و بغض کنم و فکر کنم بعدش سبک شده ام؛ یک سالی که گذشت دیدم نه؛ انگار سر سازگاری بر نمی دارد کار این دنیا. یک ماهی است که به این نتیجه رسیده ام بی خیال. بی خیال حرف. بی خیال درد دل. اشک هم باشد بالاخره توی این خراب شده کنجی پیدا می شود که عالم و آدم دست از سرت بردارند و تو بمانی و خودت و چند قطره اشک و فکر کنی حالا سبک شده ای( که بعید می دانم اشک دوای دردی باشد یا مرهم زخمی) و این اصلا به این معنی نیست که نمی خواهم حرف دیگران را بشنوم؛ دوست ندارم گاهی زنگی بزنم و فاطمه را به قهوه یا قدم زدنی از عباس آباد تا کاج دعوت کنم یا بگویم پایه نمایشگاه مطبوعات هستی دختر یا نه ؟ هنوز هم دوست دارم بنشینم پای باکره گی روح  پاکش و از روزهای خوش عاشقانه ای که جز تقدس چیز دیگری از آن یادم نمانده بشنوم و فکر کنم با همه غرغر هایی که می کند خدایا؛ گله هایش را نشنو که اگر بشنوی و بیاندازی اش توی هچل تن به دریا زدن و قدم زدن توی کویر زندگی آن هم بی پاپوش طاقت به خاک رسیدنش را ندارم. این که نمی خواهم کسی را ببینم یا بنشینم پای درد دل کسی؛ نه مال کار مدیریت کردن آن انبار و چاپخانه کوفتی توی آن سر شهر است؛ نه از درد بی درمان سین. الف است؛ نه اوضاع بی سامان این زندگی کوفتی؛ نه از دیسک کمر مامان که ناله هایش گاهی تا خود خود صبح نمی گذارد چشم روی هم بگذاری؛ نه از تنهایی است؛ نه از قسط و وام و روزهایی که زود شب می شوند و شب هایی که دو ساعت خواب بی دغدغه را بر تو حرام می کنند نه از..................... دیشب به وحید هم گفتم.رک بگویم من یکی بریده ام. حرف طاقتی است که زیر بار زندگی طاق شد. حرف مردی بود که به زندگی سابقش پسش دادم. حرف زندگی پس از او است که جز سگ دو زدن مدام و دختری که دیگر نمی خندد چیزی برایم باقی نگذاشت. اگر صدایی از من در نمی آید از خوشی نیست دوست جان عزیزم از بدبختی هم نیست. از این است که این خدای مهربان دو دوتا چهار تای ساده ریاضی هم سرش نمی شود و گاهی بعضی ها را با بعضی چیزها عوضی می گیرد و نمی دانم چی درباره بعضی ها فکر می کند وقتی.........................

با همه این حرف ها شاید حق با تو باشد.  اگر زندگی امان را با هم تقسیم کنیم حداقلش این است که سختی هایش کمتر نصیبمان می شود؛ عمر شادی هایمان هم که از اول چیز دندان گیری نبوده است که نگران تکه تکه شدنش توی تقسیم زندگی شویم.

این که توی دفترچه تلفن گوشی ات اسمی را پیدا نمی کنی که گوش شنوای حرف هایت باشد را بگذار به حساب دوست هایی که نمی خواهند بغض نشکسته صدایشان شب تنهایی هایت را یلدایی تر کند.

پ.ن: حرف که زیاد است اما آقای نماینده بیمه ساعت دو تشریفش را می آورد برای برآورد خسارت کارگاه و هر آن اگر آرش خان سر و کله اش پیدا شود می تواند تا یک ماه سوژه تفریح داشته باشد اگر مسئول سرتق کارگاه را سر پست آپ کردن مچ گیری کند. فقط این که من هنوز یه کیک بستنی طلبکارم از شما. این از این:) 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 13:4 توسط مهرگان |